(۴) حكايت پير كه پسر صاحب جمال داشت

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۴) حكايت پير كه پسر صاحب جمال داشت

۳۹ بازديد


يكي پيري چو ماهي يك پسر داشت
كه با روي نكو خُلق و هنر داشت
پدر كو را چنان پنداشته بود
حساب از وي بسي برداشته بود
به آخر مرد و جان آن پدر سوخت
چه مي‌گويم جگر كو صد جگر سوخت
پدر بي‌خود پي تابوت مي‌شد
كه هم حيران و هم مبهوت مي‌شد
چو خاك افشاند بسيار و فغان كرد
دلي پُر درد سر بر آسمان كرد
چنين گفت اي كه پيوندت نبودست
تو معذوري كه فرزندت نبودست
فراغت داري از درد من آنگه
كه هستي از پس پرده منزّه
گر استغفار بي پايان نديدي
حديث كلبهٔ احزان شنيدي
پسر را چاه و زندانست آنجا
پدر را بيت الاحزانست اينجا
اگر همچون تو پيوندش نبودي
نبودي شك كه مانندش نبودي
پسر را با پدر چل سال پيوست
چرا سعي بدو ندهد دمي دست
اگر خطّي بود آن جز خطا نيست
وگر حرفي بوَد آن هم روا نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد