(۶) حكايت خواجۀ جندي با سگ

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۶) حكايت خواجۀ جندي با سگ

۳۸ بازديد


يكي از خواجهٔ جُندي بپرسيد
كه تو به يا سگي وز كس نترسيد
مريدانش دويدند آشكاره
كه تا آنجا كنندش پاره پاره
بيك ره منع كرد آن جمله را پير
بدو گفتا نَيَم آگه ز تقدير
نشد معلومم اي جان پدر حال
جوابت چون توان آورد در قال
گر از اوباش راه ايمان برم من
توانم گفت كز سگ بهترم من
وگر ايمان نخواهم بُرد از اوباش
چو موئي بود مي از سگ من اي كاش
چو پرده بر نيفتادست از پيش
منه بر سگ بموئي منّت از خويش
كه گر سگ را ميان خاك راهست
وليكن با تو از يك جايگاهست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد