(۸) مناظرۀ شيخ ابوسعيد با صوفي و سگ

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۸) مناظرۀ شيخ ابوسعيد با صوفي و سگ

۳۹ بازديد


يكي صوفي گذر مي‌كرد ناگاه
عصا را بر سگي زد در سر راه
چو زخمي سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تگ افتاد
به پيش بوسعيد آمد خروشان
بخاك افتاد دل از كينه جوشان
چو دست خود بدو بنمود برخاست
ازان صوفي غافل داد مي‌خواست
بصوفي گفت شيخ اي بي وفا مرد
كسي با بي‌زباني اين جفا كرد
شكستي دست او تا پست افتاد
چنين عاجز شد وأز دست افتاد
زبان بگشاد صوفي گفت اي پير
نبود از من كه از سگ بود تقصير
چو كرد او جامهٔ من نانمازي
عصائي خورد از من نه ببازي
كجا سگ مي‌گرفت آرام آنجا
فغان مي‌كرد و مي‌زد گام آنجا
بسگ گفت آنگه آن شيخ يگانه
كه تو از هر چه كردي شادمانه
بجان من مي‌كشم آنرا غرامت
بكن حكم و ميفگن با قيامت
وگر خواهي كه من بدهم جوابش
كنم از بهر تو اينجا عقابش
نخواهم من كه خشم آلود گردي
چنان خواهم كه تو خشنود گردي
سگ آنگه گفت اي شيخ يگانه
چو ديدم جامهٔ او صوفيانه
شدم ايمن كزو نبود گزندم
چه دانستم كه سوزد بند بندم
اگر بودي قباپوشي درين راه
مرا زو احترازي بودي آنگاه
چو ديدم جامهٔ اهل سلامت
شدم ايمن ندانستم تمامت
عقوبت گر كني او را كنون كن
وزو اين جامهٔ مردان برون كن
كه تا از شرِّ او ايمن توان بود
كه از رندان نديدم اين زيان بود
بكش زو خرقهٔ اهل سلامت
تمامست اين عقوبت تا قيامت
چو سگ را در ره او اين مقامست
فزوني جُستنت بر سگ حرامست
اگر تو خويش از سگ بيش داني
يقين دان كز سگي خويش داني
چو افگندند در خاكت چنين زار
ببايد اوفتادن سر نگون سار
كه تا تو سركشي در پيش داري
بلاشك سرنگوني بيش داري
ز مُشتي خاك چندين چيست لافت
كه بهر خاك مي‌بُرّند نافت
همي هر كس كه اينجا خاك تر بود
يقين مي‌دان كه آنجا پاكتر بود
چو مردان خويشتن را خاك كردند
بمردي جان و تن را پاك كردند
سرافرازان اين ره زان بلندند
كه كلّي سركشي از سرفگندند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد