دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۳۸ بازديد
مگر يك روز ابراهيم ادهم
بپرسيد از يكي درويش پُر غم
كه بودي با زن و فرزند هرگز
چنين گفت او كه نه، گفتا زهي عِز
بدو درويش گفت اي مرد مردان
چراگوئي، مرا آگاه گردان
چنين گفت آنگه ابراهيم كاي مرد
هر آن درويش درمانده كه زن كرد
به كشتي در نشست او بي خور و خواب
وگر فرزندش آمد گشت غرقاب
دل از فرزند چون در بندت افتاد
كه شيرين دشمني فرزندت افتاد
اگرچه در ادب صاحب قراني
چو فرزندت پديد آمد نه آني
اگرچه زاهدي باشي گرامي
چو فرزند آمدت رندي تمامي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد