دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۳۵ بازديد
ز من پندي فرا گير اي خردمند
عتاب و خشم را بر پاي نه بند
كلاه فاقه را بر فرق سر نه
بدان حرصي كه باشد كمترش ده
ز قهرش ديدهٔ پر فتنه بر دوز
چو باد انش به بي خوابي بياموز
مسلط كن برو صياد خود را
بجاي نان مده پالوده بد را
گر او را خوار كردي همچو يوسف
عزيز مصر كردي همچو يوسف
ببسته سدهٔ فر سعادت
بيان عالم الغيب و شهادت
مشعبد وار زير حقه دارد
نه چندان مهره كانراكس شمارد
بهر ياري كه وقتش اقتضا كرد
بدزدد مهرهٔ عمر زن و مرد
همي گردند پياپي گردش او
دو چاكر در رهش رومي و هندو
زمين سفليان را آسمان است
سراي علويان را آستان است
بگوش هوش بشنو اين سخن را
فداي اين سخن كن جان و تن را
چو فرصت هست كاري بيشتر بود
پشيماني گر آيد كي كند سود
چراغ دل ز شمع جان برافروز
اصول علم استادان بياموز
به جان گر خدمت استاد كردي
ز خدمت برخوري استاد گردي
ولي انديشهٔ تو آن ندارد
معما گفتن تو جان ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد