دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۳۸ بازديد
جوابش داد و گفت اي چشمهٔ نور
ز رخسار تو بادا چشم بد دور
چه گويم با كه گويم اين حقيقت
زبان وهم كي داند طبيعت
كه باشند اين دو سه پژمرده دلها
بمانده پايشان در آب و گلها
طمع از دام و دانه نابريده
شراب وصل دلبر ناچشيده
چو سنگ افسرده اندر بي نيازي
به سر بردند عمر خود به بازي
ندارم بهرهٔ از حال ايشان
از آن ببريدهام از قال ايشان
ز مرغان من براي آن رميدم
كه كس را مشتري خود نديدم
اگر آهي برآرم از دل تنگ
بسوزد بر فلك مريخ و خرچنگ
بدرد زهره حالي زهرهٔ خويش
عطارد خاك سازد بهرهٔ خويش
به چاه افتد مه و گردد چو ماهي
به صحراي وجود اي از تو شاهي
به اقبال تو اي دادار عالم
كه باد ابر مرادت كار عالم
بگويم حال مرغان ستمكار
بگويم تا چه داند هر كسي كار
سراسر قصههاشان باز جويم
وز آن پس دانش و اعزاز جويم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد