سپري شدن كار خسرو

مشاور شركت بيمه پارسيان

سپري شدن كار خسرو

۳۵ بازديد


چنين گفت او كه كرد از وي روايت
كسي كو بود راوي حكايت
كه چون خسرو ز رنج و غم بياسود
هميشه شادمان و كامران بود
نياسود از سرود رود ونخجير
نه از جام مي و نز نغمهٔ زير
بدينسان تا كه شد بسيار سالش
نيامد هيچ نقصان در كمالش
وزان پس بد شبي اندر بر گل
بصد ناز و خوشي در بستر گل
دل بيناش خوابي سهمگين ديد
كه همچون بيد از سهمش بلرزيد
برون شد روز ديگر سوي نخجير
مگر كز وي بگردد بد بتدبير
شدند اندر ركاب وي خرامان
ز خويشان و نديمان وغلامان
تني صد را سواران گزيده
شكاري افگنان كار ديده
سگ و شاهين و چرغ ويوز و شهباز
همي بردند مردان سر افراز
دوانيدند اندر دشت هر سو
يكايك در شكار مرغ و آهو
بيفگندند بسياري شكاري
از آهو و ز كبك كوهساري
پديد آمد پي گوران بسيار
همي بردند زان پي ره بهنجار
فتادند از عقبشان در بيابان
بران اسپان چون ديوان شتابان
ازان گوران نيامد هيچ درپيش
بيفگندند چيزي از كم و بيش
بدينسان تا بشد يك نيمهٔ روز
بگشت از چرخ مهر گيتي افروز
ز تاب آفتاب و زخم گرما
شدند ازتشنگي حيران و شيدا
همي رفتند از هر سوي پويان
همه كوه و بيابان راه جويان
چو بسياري زهر جانب برفتند
اميد از جان شيرين برگرفتند
قضا را سبزهيي ديدند سيراب
دران جانب دوانيدند بشتاب
يكي چشمه بدانجا آبكي كم
زمين گردش گرفته اندكي نم
بگرد چشمه اندر حلقه كردند
از آن چشمه يكايك آب خوردند
بياران گفت شاه نام بردار
كه من امروز ديدم رنج بسيار
ندارم چشمهٔ خورشيد را تاب
ببايد خفت پيش چشمهٔ آب
چو شاه اين گفت حالي بارگاهش
كشيدند و بگرد او سپاهش
بگرد چشمه فرش خسروي را
بيفگندند شاه منزوي را
درون شد شه نه كس را خواند ونه گفت
بدل ناخوش جلابي خورد و خوش خفت
ز بسخوشي كه دل در خواب بودش
سپهر پير خوابي ديد زودش
چنان خوابيش ديد وحيله آميخت
كه جانش برد و از خوابش نه انگيخت
قضا را افعيي هر روز در تاب
ز گرما آمدي تا چشمهٔ آب
بران نم ساعتي خفتي و بودي
چو تفّش كم شدي رفتي چو دودي
بوقت خويش باز آمد دران روز
بدانجاخفته بد شاه دل افروز
چو شه درخواب بود و جاي خالي
بزد بر شاه و خشكش كرد حالي
چو شه را كشت خاك تر برفت او
هم آنجا حلقهيي زد خوش بخفت او
شهٔ دلداده جان در قهر مانده
لب چون نوش او پر زهر مانده
فلك چون گوي سرگردانش كرده
بجان آورده آنگه جانش برده
بداد از بيخودي جان بي ستوهي
بيك جو زهر مردي همچو كوهي
بيك ساعت چنان شد خسرو يل
كه با صد ساله مرده شد مقابل
شكاري را، برون شد شه دريغا
شكار او شد چنين ناگه دريغا
همه عالم نه ماهست و نه ميغست
ولي بحري پر از موج دريغست
اگر هر ذرّه را از هم كني باز
دريغا يابيش انجام و آغاز
چو دارد هر كه زاد او مرگ از پس
سخن زو چيست انّاللّه و بس
چو طفل از پرده عزم اين جهان كرد
چو زاد او ماتم خود آن زمان كرد
ازان در گريه آمد چون بزاد او
كه اندر ماتم خويش اوفتاد او
چه گرمرغي دلارام اوفتادي
بسي بگري كه در دام اوفتادي
چو زادن از براي مرگ آمد
كرا اين زيستن پر برگ آمد
ز يك دم تا بميري خوارو عاجز
بديگر دم نگردي زنده هرگز
چرا باشي ز عمري مانده در دام
كه يك يك دم ببايد مرد ناكام
ترا اين زندگاني آشكاره
نهاني هست مرگ باره باره
برو عمري گزين زين به كه داري
كه آن بهتر كه اين مهمل گذاري
سرافشانان چو عيب عمر ديدند
شهادت لاجرم شاهد گزيدند
چه خواهي كرد در جايي كه هرگز
كسي قادر نشد ناگشته عاجز
تو از بادي طلسمي كرده بر پاي
كجا ماند طلسم از باد برجاي
چرات ازعالم و از خويش بس نيست
كه بنياد تو جز بر يك نفس نيست
دمي كز تو برامد آن نفس پاك
فرو شد روزت و ديگر كفي خاك
من و من چند گويي چند پيچي
كه يك من خاك و ديگر هيچ هيچي
مني خاكي تو من من گفتنت چيست
تو هيچي اين همه آشفتنت چيست
من و من چند گويي كاين من تو
دمست و بس همان من دشمن تو
طلسمي كز دمي گرمست بر جاي
چو آن دم سرد گشت افتاد از پاي
چو آن دم رفت ناماند مگر هيچ
مزن دم خويش را دان و دگر هيچ
وليكن تا كه ندهند آن دمت باز
خبر ندهد كسي زان عالمت باز
تو اين دم مردخو كرده بنازي
بعادت ميكني كاري مجازي
قدم در نه درين درياي بي بن
كه از تو نام ماند ناز ميكن
جهان در فربهي و در گدازت
فراغت داد از آز و نيازت
جهان را از غم تو هيچ غم نيست
كه از شادي تو شاديش كم نيست
اگر تو غم خوري گر شاد باشي
بيك نرخست تا آزاد باشي
اگر صد چون تو هر روزي بميرد
زمين گردي، فلك سوزي نگيرد
منه بر گردن اي غافل بسي بار
كه در گردن كني خود را بسي كار
هزاران بار اگر برپشت گيري
چنانست آنكه بر انگشت گيري
چرا بر دست چندين پيچ داري
كه بشمردي هزاران هيچ داري
كه خواهد در حسابي باز ماندن
كه آخر دست ازان بايد فشاندن
زهر دستي حسابي ياد داري
ولي در دست آخر باد داري
بآخر چون نماز ديگري بود
نه شاه آمد نه خوابش را سري بود
سپه رفتند و شه در خواب ديدند
برِ او افعيي پرتاب ديدند
ميان زهرشه را غرقه كرده
ز سر تا پاي خود را حلقه كرده
تن شه تيره تر ازمشك گشته
چو كافوري ز سردي خشك گشته
چو ديدندش چنان ياران و خويشان
چگويم من كه چون گشتند ايشان
ز اشك آن چشمه را جيحون گرفتند
بسنگ آن مار را در خون گرفتند
چه سود از افعيي در پيش كرده
كه بود آن شوم كار خويش كرده
چو زان بد زهر، دل پرداز گشتند
بسوي كشتهٔ خود باز گشتند
خبر بردند سوي پير فرتوت
كه خسرو كشته شد، بفرست تابوت
ز يار خويش گلرخ را خبر كن
جهانگير جهان را پيش دركن
درين ماتم برانگيزان قيامت
كه ننشيند چنين جايي ملامت
درامد قاصد ناخوش خبر زود
خبر بر گفت تا شه را خبر بود
برامد تند بادي بي سلامت
جهان پر شور شد همچون قيامت
جگر خون شد ازان بادي كه برخاست
زهي زاري و فريادي كه برخاست
خروشي در ميان روم افتاد
كه خسرو را شكاري شوم افتاد
چو دريا كشوري پرجوش ميشد
كسي كان ميشنيد از هوش ميشد
جهانگير از پس قيصر برون رفت
كنون كار مصيبت بين كه چون رفت
چو ديگر روز صبح افتاد بر راه
جهاني خلق گرد آمد بدرگاه
كسي ناگاه گلرخ را خبر كرد
كه جانان تو جان بادادگر كرد
چنين بود و چنين بنيوش حالش
دريغا خسرو و حسن و جمالش
بجه از جاي و در پيش آر ره را
برون بر رخت كاوردند شه را
چگويم من كه گل زين حال چون شد
در آتش اوفتاد و غرق خون شد
برون آمد ز در آن شمع خوبان
زنان دو دست برسر پاي كوبان
پلاس افگنده بر سر روي خسته
كنب بر سر بجاي موي بسته
بنخ نخ، پيرهن را چاك كرده
ز پاي افتاده بر سر خاك كرده
بريده موي عنبر بار از سر
فگنده جامهٔ زر كار از بر
زمين از اشك در طوفان گرفته
همه بازار ازو افغان گرفته
بناخن نقره نيلي فام كرده
بافسون تن چونيل خام كرده
نه دل در سينه و نه عقل بر جاي
نه مقنع بر سر ونه كفش در پاي
ز سوز دلبرش دل گشته بريان
جهاني خلق بر گل گشته گريان
ز حلقش تا فلك آواز ميشد
بپيش كشتهٔ خود باز ميشد
فغان برداشته گل تا بعيّوق
كه عاشق زين به آيد نزد معشوق
نماندم تا ز تو ماندم جدا من
كجا رفتي كجا جويم ترا من
چراكردي چنين قصد شكاري
كه خود گشتي شكار روزگاري
چو گلرخ را بدينسان پاي بستي
شدي ناگاه و كردي پيشدستي
منم از درد تو چون مار پيچان
تو چون گشتي بدرد ازمار بيجان
نخواهم زنده بر روي زمين من
چگونه بينمت آخر چنين من
بديدار پسر آن پير فرتوت
برهنه پاي ميشد پيش تابوت
دريده پيرهن، خيل وحشم را
فگنده سر نگون چتر و علم را
هزاران اسپ يال و دم بريده
لگام و زين او از هم دريده
هزاران ماهرخ رخسار كنده
بمرجان روي چون گلنار كنده
همه خاك زمين بر سر نشسته
جهان در خاك و خاكستر نشسته
چو از دروازه پيدا گشت تابوت
روان شد بر زمين روم ياقوت
نه چندان خاك پاشيدند هر جاي
كه كس را هيچ خاكي ماند در پاي
نه چندان اشك باريدند هر سوي
كه خاكي ماند گل ناكرده در گوي
نه چندان سوز و زاري بود آن روز
كه بتوان گفت درصد سال آن سوز
پي تابوت ميشد گل چو مستان
گهي رخسار خستي گاه پستان
گهي سر بر سر تابوت ميزد
گهي خاك آب چون ياقوت ميزد
گهي خوش هاي هايي مي برآورد
گهي آهي ز جايي مي بر آورد
زماني ميفتاد از هوش ميشد
زماني با دلي پر جوش ميشد
چنان فرياد ميكرد از دل تنگ
كه از زاريش خون ميشد دل سنگ
ازان عهد وفايش ياد ميكرد
چو چنگي هر رگش فرياد ميكرد
كنيزان گرد او هنگامه كرده
ببر در از پلاسي جامه كرده
جهان گر تيره گرداني بماتم
ز فعل خود نه استد باز عالم
چو سوي قصر بردندش ز بيرون
تن او را فرو شستند از خون
بخوابانيد گل بر تخت زرّينش
نشد يك دمزدن فارغ ز بالينش
زماني پرده از رويش گشادي
زماني روي بر رويش نهادي
زماني اشك بر رويش فشاندي
زماني سيل بر رويش براندي
بنگذاشت آن سمنبر كان تن پاك
نهند از تخت زرّين در دل خاك
شبانروزي بران تختش رها كرد
چه گويم من كه آن بيدل چها كرد
چه گر خسرو نهان شد زير كافور
ولكين بد تن سيمينش پر نور
دو بادامش بپژمرد از لطيفي
چوجوزي در گوافتاد از ضعيفي
دو لعل سبز پوش او بزودي
چو نيل خام شد از بس كبودي
سر زلفش كه دام جان و دل بود
همي شد تا بريزد زير گل زود
دهانش را كه بودي چشمهٔ خور
بمحلوجش بياگندند و كافور
بآخر چون كفن پوشيد خسرو
گلش شد تا بگنبد خانه، پس رو
شه روي زمين چون رويش اين بود
كفن پوشيد و شد زير زمين زود
گل تر، پيرهن را نيلگون كرد
چو نيلوفر بافسون سر برون كرد
كبود از بهر آن پوشيد آن ماه
كه شد روزش سيه بي طلعت شاه
چو گلرخ در كبودي شد بزودي
ز خجلت ماه شد زير كبودي
چو شد بر دخمه شه را گورخانه
مجاور گشت گل بر آستانه
بسي گفتند گل را، كم نشد سوز
برون نامد از آن گنبد شب و روز
فرو ميريخت اشك از چشم نمناك
بمشك زلف ميرفت از زمين خاك
چو در دل داشت گل زانگونه ياري
نبودش روز و شب جز گريه كاري
چو آن بيدل بزاري خون گرستي
ز صد ابر بهار افزون گرستي
هر اشكي كو در آن ماتم شمردي
ز دل بگداختي وز دم فسردي
شده يكبارگي بروي جهان تنگ
جهان بر خويش كرده چون دهان تنگ
فغان ميكرد و ميگفت اي دل افروز
كجا جويم ترا در عالم امروز
چرا گل راز خود مهجور داري
ز نزديكانت دامن دور داري
تهي چون بينم از تو تخت اي دوست
بمردم من ز مرگت سخت اي دوست
نخواهم جان شيرين در جواني
ز مرگ تلخ تو اي زندگاني
بناخن سنگ كندن هست آسان
شكيبا بودن از روي تو نتوان
چوناخن گر ببرّندم سر از تن
برايد زارزومندي سر از من
كجا رفتي بدين زودي نگارا
زهي حسرت دريغا رنج ما را
منم جاني و چندان شور دروي
كه نتوان كرد چندين زور دروي
شبانروزي بوصلم غرقه بودي
كه با من چون نگين در حلقه بودي
كنون از حلقه بيرونم نهادي
شدي در خاك و درخونم نهادي
بسي شب در غمم تا روز بودي
كنون چون شمع دل پرسوز بودي
دلم زين غم چو با نيرو بسوزد
يقين دانم كه آتش زو بسوزد
توانم سوخت گردون را بيك آه
چنانك آتش بننشيند بيك ماه
ولي ترسم كه گر آهي برآرم
گريز حلق را راهي برآرم
منم جاني و چندان شور دروي
كه نتوان كرد چندان زور بروي
زهي محنت كه در دل دارم ازتو
زهي حسرت كه حاصل دارم از تو
ازين محنت و زين حسرت چگويم
فرو ماندم بصد حيرت چگويم
بآخر هم بدينسان بود آن ماه
توان بودن بدينسان از چنان شاه
نه نان خوردي و نه شب خواب كردي
بهر روزي يكي جلّاب خوردي
چنان گشت آن سمنبر از نزاري
كه بروي خون گرستندي بزاري
جهانگيرش شدي هر دم برِ او
ببوسيدي ز پايش تا سرِ او
بسي خواهش بسي زاري بكردي
دلش دادي و دلداري بكردي
وليكن گل نبردي هيچ فرمان
كه نپذيرفت دردش هيچ درمان
بآخر چون برامد يك مه و نيم
فرو شد ماه آن خورشيد اقليم
بوقت صبحگاهي بود تنها
بدل ميگفت با خسرو سخنها
ز حال او بجز حق را خبرنه
بدل دانا، زبانش كار گرنه
درامد آتشي از مغز جانش
روان شد سيل خون از ديدگانش
رخ پر خون نهاد آن ماه بر خاك
خروشي خوش برآورد از دل پاك
بزاري گفت اي خسرو من اينك
ندانم جان كجاست امّا تن اينك
كنون ميآيمت گر مي بخواني
وگرنه ميروم گر مي براني
هزاران جان پاك از سينهٔ من
فداي همدم ديرينهٔ من
مرا جان جهان چون از جهان رفت
ز شخص گل جهان ناديده جان رفت
بحمداللّه كه ماندم از جهان باز
نهادم روي جانان را بجان باز
كنون جان ميدهم از ناصبوري
كه جان دادن بسي به كز تو دوري
بگفت اين و بسر برد اين جهان را
بصد زاري بجانان داد جان را
زبان او كه شوري در شكر بست
بيكدم آن زبان را قفل بر بست
يكي خادم كه خدمتگار بودش
بگردانيد سوي قبله زودش
عنايت كرد حق تا از عنا رست
بيك ساعت زصد گونه بلارست
خداوند جهان فرمان بداده
دورخ بر خاك گلرخ جان بداده
درين بستان چو گل از خاك خيزد
ببادي تند هم بر خاك ريزد
گلي برخاك ريخت از جور ايّام
كه به زان گل نبيند دور ايّام
چه خواهي ديد ازين گردنده پرگار
كه خواهي شد بدام او گرفتار
كزين گردنده پرگار سبك رو
نماند هيچكس نه گل نه خسرو
برامد تند بادي از كناري
ببرد آن هر دو تن را چون غباري
چه حاصل گرچه عمري غم كشيدند
كه ببريدند چو درهم رسيدند
چو زين ويرانه، دل پرتاب رفتند
بحسرت هر دو خوش درخواب رفتند
چو چرخ پير خونخواري نديدم
بجز خون خوردنش كاري نديدم
چو كژبازست با تو چرخ گردان
بنه رگ راست گردن را چو مردان
تو ميبايد كه چندان پند گيري
ازان يك مرگ كز محنت بميري
تو خود از غايت غفلت چناني
كه گر صد مرگ بيني هيچ داني
چو بسياري بلا در پيش داري
نيي عاقل كه دل بر خويش داري
چو چنديني بلات از پيش و پس هست
عجب نبود اگر مرگت كند پست
عجب ميآيدم گر مي نداني
كه با چندين بلا چون زنده ماني
عجب كاريست كار آدميزاد
كه در كم بودگي و در كمي زاد
بدست خود سرشتندش بآغاز
بدست ديو دادند آخرش باز
زهي بيقدري او كز چنان دست
بدست ديو افتد غافل و مست
كسي كز دست ديوان سر افراز
بدست دوست نرسد عاقبت باز
ندانم تا بود فردا در آن سوز
بدين صورت كه مردم هست امروز
دلا تو خفتهيي و هر زماني
بدين وادي بي پايان چه ماني
فرو رفتند تا چون خواهد آمد
وزين وادي كه بيرون خواهد آمد
چه درياييست اين درياي خونخوار
كه كس در وي نميآيد پديدار؟
بسي گردون بسر خواهد گذشتن
گذشتست و دگر خواهد گذشتن
بسي افلاك خواهد بود و تونه
تنت در خاك خواهد بود و تونه
اگر در زندگي در خاك و افلاك
تواني گشت خاك، آنجا رسي پاك
وگر اين هر دو بندت بسته دارد
ترا در ماتم پيوسته دارد
سعيدي، گر تو در افلاك ماني
شقي باشي اگر در خاك ماني
وگر زين هر دو بگذشتي چو مردان
برستي از زمين و چرخ گردان
ازين بيغوله قصد آشيان كن
چه ميباشي ز همّت نردبان كن
اگرچون جعفر طيار ازين دام
برون پرّي، شوي مرغي دلارام
چو جعفر اين سفر گرهست رايت
بود بي دست و پايي دست و پايت
چو پروانه درين ره ترك جان كن
سفر بي پا و سر چون آسمان كن
چرا تو كشتهٔ نفس و هوايي
ذبيح الله شو گر مرد مايي
سه سدّ سخت دشوارست در راه
يكي نان و يكي مال و يكي جاه
چو زين سه بگذرد هرك اهل باشد
گذشتن از دو كونش سهل باشد
اگر خواهي كزين دو بگذري پاك
ازين هر سه مشو آلوده در خاك
تنت مُرد و تودل در خويش داري
نداري برگ و ره در پيش داري
چرا ره را نسازي برگ راهي
كه برگ ره نداري برگ كاهي
بمُردي گويي آن ساعت كه زادي
شب آمد بر در آن بامدادي
گرفتار آمدي در بند تن تو
ز جان دادن بترس اي جان من تو
فلك از مرگ چندين ميگريزد
زمين ميتازدش تاخون بريزد
چوهستي لشكري كم گير بنگاه
كه آدم هست سر خيل تو در راه
بلشكر گاه آدم بر ره امروز
كه گورستانست آن لشكرگه امروز
پشيماني ندارد سود در خاك
چو زهرت كُشت چه حاصل ز ترياك
تو در دنيا كه جاي رنج و بارست
اگر صد كار داري هيچ كارست
ترا چاهي قوي افتاده در راه
كه آن دنياست و گنبد دارد ان چاه
چو گنبد در درون چاه باشد
پس اين گنبد چرا بر ماه باشد
ولي چون كار دنيا باژگونهست
چه ميپرسي كه اين گنبد چگونهست
چو دارد چاه گنبد خاصه از دود
دمش باشد، فرو گيرد نفس زود
فلك دود و زمين گردو تو خيره
چگونه دم زني با اين دو تيره
دمت زان باد و آيد بر سر راه
كه دم دارد چو همدم نيست اين چاه
گرت انصاف دادن نيست پيشه
تويي چاهي كه دم داري هميشه
زهي چاهي نجس سر برفگنده
دمي آينده و ديگر شونده
دروني داري اي غافل برون گير
دلي سرگشته و نفس زبون گير
اگر بيرون نيايي زين درون تو
بگردي چون بخاك آيي بخون تو
زهي نفس عدو پرور كجايي
كه بر يك جاي صد جا مينمايي
زهر شاخي دگر داري بري نيز
برون كردي زهر روزن سري نيز
تو با اين جمله طرّاري يقينست
كه روي حق نبيني رويت اينست
اگر كفش كهن يا ژنده داري
وگر ناني بخاك افگنده داري
چراندهي براي حق بدرويش
يقين ميدان كه بستايند از آن بيش
مپزسودا مشو مطمع مپندار
كه جوكاري و آرد گندمت بار
بمويي گر بدنيا بسته باشي
چو مردي در غم پيوسته باشي
وگرمويي نباشد كوه باشد
مينديش آنكه چون اندوه باشد
بآخر چون برآمد صبح خوش رو
نه گل بود از جهان پيدا نه خسرو
چو گل را دم فرو شد صبح دم زد
سپيدي بر سواد شب رقم زد
چو در جنبش فتاد اين آتشين صحن
فغان برخاست از مرغان خوش لحن
جهانگير از پگاهي روز ديگر
بر گل رفت و خورد آن سوز ديگر
ميان خاك مادر را چنان ديد
گلي را زردتر از زعفران ديد
بپيش خاك خسرو جان بداده
بزاري درغم جانان فتاده
چو جان بي طلعت جانان خجل بود
بداد از شرم جان آن تنگدل زود
زني را در وفا اين بود كردار
تو چون اوباش اگرهستي وفادار
اگر ياري كني باري چنين كن
عزيزان را وفاداري چنين كن
دگر ره ماتمي از سر گرفتند
دگرره بانگ و زاري درگرفتند
پسر ميگفت كاي مادر كجايي
چو دست من فرو بست اين جدايي
چو آتش آمدي چون دود رفتي
بديدار پدر بس زود رفتي
سبك رفتي چو بادي پيش خسرو
كه احسنت اي وفادار سبك رو
بآخر سيمبر گل نيز چون باد
بزير خاك شد كاين خاك خون باد
چو آمد خاك را آن گنج در خور
ز چندان رنج بودش خاك بر سر
گلي كز ناز از يك گرد بگريخت
كنون با خاك ره باهم برآميخت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد