آغاز نامه گل بخسرو

مشاور شركت بيمه پارسيان

آغاز نامه گل بخسرو

۳۴ بازديد


بصدره نامهيي آغاز كردم
گرفتم كلك و كاغذ باز كردم
ز آه آتشينم نامه ميسوخت
ز سوزنامه دست و خامه ميسوخت
ز اشكم عالمي توفان رسيده
جهاني آتشم از جان دميده
گه آتش با فلك بالا گرفتي
گه از اشكم زمين دريا گرفتي
ميان آب و آتش چاكر تو
چگونه نامه بنويسد بر تو
وليكن مردم چشمم عفي اللّه
ز خون دل نوشت اين خط دلخواه
سياهي را بخون ديده بسرشت
همه نامه بنوك مژّه بنوشت
سخنها زان چو آب زر بلندست
كه روي من بر آن عكس اوفگندست
همه معني او چون دُر از آنست
كه چشمم بر سر آن دُرفشانست
عفي اللّه مردم چشمم كه پيوست
بزير پرده بي روي تو بنشست
نميآيد ز زير پرده بيرون
سيه پوشيده و بنشسته در خون
چولاله بر سياهي راه بسته
ميان خون و تاريكي نشسته
بخرسندي شده در زير پرده
همه خونابه و پيه آبه خورده
غلط گفتم كه پيه آبه نخوردهست
كه بيتو دست سوي آن نكردهست
دلم در كاسهٔ سر صد هوس پخت
كه تاپيه آبه يي بي همنفس پخت
چو تو حاضر نبودي خيره درماند
همه پيه آبه بر روي من افشاند
نداند خورد يك پيه آبه بي تو
شده چون ماهيي برتابه بي تو
مكن جور و جفاي خويشتن بين
وفا و مردمي از چشم من بين
گرفتي طارم دل جاي آخر
بطاق مردم چشم آي آخر
كه تا پيه آبهيي آرد ترا پيش
خورد در پيش تو پيه آبهٔ خويش
ز شور جانم اي همخوابهٔ من
نمك دارد بسي پيه آبهٔ من
سوي من گر كني يك تاختن تو
ازان پيه آبه شورآري چو من تو
غلط گفتم تو شاه روزگاري
سر پيه آبهٔ ما مي نداري
اگر پيه آبه يي سازد گدايي
كي آيد ميهمانش پادشايي
اگر رغبت كني پيه آبه بگذار
ز دل سازم كبابت اي جگر خوار
جگر گوشه تويي دل پاره داري
بخور دل نيز چون خونخواره داري
عفي اللّه مردم چشمم كه پيوست
ميان كفّهٔ خون بيتو بنشست
نميداني كه با اين كفّهٔ خون
بخون غرقه چه نقدي سنجد اكنون
گر او را هست نقد عمر در خور
بسش نقدي بوجه از وجه من بر
ز بس كاين كفّه از دل جوي خون يافت
هزاران رشتهٔ خونين فزون يافت
كنون او كفّه و خون رشته دارد
ترازويي بخون آغشته دارد
زبانه چون ز دل يافت اين ترازو
بود در چشم پيوسته چو ابرو
چو چندين چشمهٔ خون ميكند او
چه ميسنجد بدو چون ميكند او
گرم از خون نبودي چشم پر در
بر ابرو سنجمي يكبار ديگر
اگر اين چشمه گردون كم نمودي
دوابودي كه برتووزن بودي
چو چشمه مي‌كند وزني ندارد
چه كفهست اينكه وزني مينيارد
چو از چشمم هزاران چشمه بارم
زمين دل همه تخم تو كارم
مرا زين چشمه خون صد شاخ خيزد
روا نبود اگر برخاك ريزد
زمين دل بران چشمه بكارم
اگر آبي بسر آيد ببارم
چو كِشتم را شود خرمن رسيده
زباد سردِ گردانم دميده
هزاران دانه بر چشمم كند راه
ازان خرمن بسوي من رسد كاه
ترا دهقانيم افسانه آيد
مرا زين كشت كاه و دانه آيد
هميشه زين زمين و چشمه بر راه
مراهم دانه خواهد بود، هم كاه
چو دايم بر سر اين كشتزارم
تو خوش بنشين كه من برگي ندارم
عفي اللّه مردم چشمم كه پيوست
ميان خار مژگان بيتو بنشست
نميآيد ز زير خار بيرون
سيه كرده سري و خفته در خون
چنين در زير خار و خون ازانست
كزو برگ گل سرخت نهانست
چو گل نيست اين زمان با خار سازد
چو شادي نيست با تيمار سازد
ز چشم خويش بي گلبرگ رويت
بسي پختم گلاب از آرزويت
ز نرگسدان چشمم گل دروده
مژه چون نايژه بر در نموده
ز دل آتش ببالا در رسيده
گلاب از نايژه بر زر چكيده
گلاب از چشم من سر زد بصد سوز
ببوي چون تو مهماني دل افروز
چه گر روشن كني كنج خرابي
كه تا بر رويت افشاند گلابي
رهت از ديده چنداني زند آب
كزين راهت نيارد كرد بشتاب
عفي اللّه مردم چشمم كه پيوست
چو نيلوفر ميان آب بنشست
چو او نيلوفر بي آفتابست
ببوي آشنا در زير آبست
اگر يابد ز خورشيد رخت تاب
برون آرد چو نيلوفر سر از آب
برارد آب از درياي سينه
كند در چشم همچون آبگينه
توان ديدن پري در شيشه بسيار
ترا در شيشه ميجويد پري وار
تو درّي يا پري اي حور سرمست
كه ميجويد ترا در آب پيوست
بسان ماهي بي خورد و بي خواب
ندارد زندگي يك لحظه بي آب
همي گردد ز سر تا پاي چشمم
دُري ميجويد از درياي چشمم
تو پنهان گشتهيي چون درّ دريا
نميايي ز زير آب پيدا
تويي فارغ ز من عالم گرفته
منم غوّاص دريا دم گرفته
اگر زين قعر بحرم برنياري
فرو ميرم درين دريا بزاري
عفي اللّه مردم چشمم كه صد بار
درين دريا فرو شد سر نگونسار
بسي دارد درين دريا ز دل تاب
ازان چون مردم آبيست بر آب
همه غوّاصي درياي خون كرد
بخون در رفت و زخون سر برون كرد
ز درياي دلم گوهر برآورد
ز چشم اشك ريزم با سر آورد
بسفت از نوك مژگان گوهر خويش
چو باران ريخت بر خاك از در خويش
كه تادر پيش من آيي بكاري
ترا از راه من نبود غباري
عفي اللّه مردم چشمم كزين سوز
ز دريا آشنا جويد شب و روز
چو درياي دلم پر موج خونست
كه داند تا درين درياش چونست
درين دريا عجايب ديد بسيار
همه بر تو شمارم گوش ميدار
چو دريا كرد غرق دلستانش
ز دريا با لب آمد ليك جانش
چو در دريا بسي ميكرد يا رب
ز دريا ديد خشكي ليك در لب
چو گوهر جست بسياري ز دريا
ز دريا با سرآمد ليك رسوا
چو درّي جست ازان دريا گزيده
ز دريا يافت صد دُر ليك ديده
درين دريا چو شد شيرين دل از تن
ز دريا شد برون ليكن دل از من
چو آن دُريافتي بنمود از رشك
ز دريا رفت بر هامون دُر اشك
درين دريا چو شد لب تشنه غرقاب
ز دريا درگذشت امّا ز سر آب
چو در دريا فرو شد همدم تو
ز دريا جان نبرد الّا غم تو
عفي اللّه مردم چشمم كه پيوست
همه بر روي من دارد زخون دست
چو رويم گونهٔ گلگون ندارد
زماني روي من بي خون ندارد
كه تا پيش تو آرد سرخ رويم
بشست از خون چشمم اين نگويم
عجب در مردم چشمم بماندم
كه چون صد چشمهٔ خون را براندم
چگونه زنده مي ماند درين سوز
كه خون ريزيست كار او شب و روز
چنين كاري چو از دل ميكند او
بسي خاكم بخون گل ميكند او
مگر آيي بكوي ناتواني
بماند پايتو در گل زماني
عفي اللّه مردم چشمم كه اكنون
ز حقّه مهره ميگرداند از خون
چو خون دل بخورد و ترك جان كرد
هزاران كعبتين از خون روان كرد
بمهره فال ميگيرد كه تابوك
برون آيد بترك هجرت از سوك
اگر صد مهره گرداند برين فال
همه بر روي من آيد علي الحال
اگر يك راه شش پنجي برآيد
دمي زو بيغم و رنجي برآيد
ازين ششدر كناري گيرد آخر
همه كارش قراري گيرد آخر
چو دل شد شاه عشقت را حرمگاه
عفي اللّه مردم چشمم عفي اللّه
كه بر بام حرم چون پاسباني
زند چوبك ز مژّه هر زماني
بشكل پاسبانش نيست آرام
شده چوبك زن از مژگان برين بام
چو چوبك ميزند هندو از آنست
عجب نبود كه هندو پاسبانست
سيه پوشيده همچون ابروي تست
سيه باشد بلي چون هندوي تست
بسي سودا بپخت از كاسهٔ سر
سيه رو آمد از مطبخ سوي در
سيه زان شد كه تن درداد بيتو
كه تا خونش بروي افتاد بيتو
سيه زان شد كه بي رويت نگه كرد
ازين تشوير روي خود سيه كرد
ازان در جامهٔ ماتم ميان بست
كه بي رويت برو عالم سياهست
سيه شد چون نظر بيتو گشادست
دلم زين غصّه داغش بر نهادست
از آب او چو حال من تبه شد
بسي آتش درو بستم سيه شد
فتاد از آتش دل سوز در وي
سيه شد چون فرو شد روز بروي
مگر گويي ز درياهاي پرجوش
خليفهست آب را زان شد سيه پوش
ز دل آتش برون آمد ز چشم آب
چو در آتش نهادم شد سيه تاب
بنور روي تو چون نيست راهيش
چنين بگرفت سوداي سياهيش
ز بس خون كو برآورد و فرو برد
سيه زان شد كه گويي خون درو مرد
عجب نبود سيه بودن مقيمش
كه ميبينم سيه، رنگ گليمش
سيه شد زانكه چشمش دُرفشان بود
كه دُر را با شبه گويي قران بود
درين ماتم چنين انديشمندست
بلايي بي تواش بر سر فگندست
سيه زانست جاي او و دلگير
كه بي تو پاي او ماندست در قير
سياه از آتش سوزان هجرانست
چومسكين سوختست آري سيه زانست
سرشك او اگر نيست آب حيوان
چرا شد در سياهي مانده پنهان
چو شبرو او سيه ميپوشيد اكنون
مگر شب ميرود ليكن ازو خون
چو شبرو پر دليش از حد برونست
وليكن پر دلي او ز خونست
سيه شد از بلاي عشق جانسوز
دلم چون شمع ميسوزد شب و روز
ز دل چون دود بر بالا رسيدست
ز دود دل سياهي ناپديدست
سياهي را ازان ديده چو بسرشت
سوي زلف سياهت نامه بنوشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد