رزم خسرو با شاپور

مشاور شركت بيمه پارسيان

رزم خسرو با شاپور

۳۸ بازديد


بآخر كار حرب آغاز كرد او
علم را دامن از هم باز كرد او
سپاهش خيمه بر هامون كشيدند
چو لاله تيغها بر خون كشيدند
بدشت و كوه در چندان سپه بود
كه زان، روي همه عالم سيه بود
چو صور صبح در دنيا دميدند
ز بستر خفتگان در ميرميدند
چو صبح آمد، خروس صبحگاهي
بفرياد اندر آمد از پگاهي
چو مغرب حلقهٔ مه كرددر گوش
ز مشرق چشمهٔ خورشيد زد جوش
چو بر فرق سپهر سر بريده
نهادند آن كلاه زر كشيده
پديد آمد خروش از هر دو لشكر
رسيد از هردو لشكر تا دو پيكر
ز بس لشكر، نيفتادي ز افلاك
فروغ ذرهٔ خورشيد بر خاك
تو گفتي از جهان نام زمين شد
زمين را پشت، كوه آتشين شد
تو گفتي گرد گردونيست ديگر
سر تيغ و سنان دروي چو اختر
همه دشت از درفشيدن چنان بود
كه گفتي آسمان آتش فشان بود
فروغ خود و عكس تيغ و جوشن
ز مشرق تا بمغرب كرده روشن
شدند آن شيرمردان مغز پولاد
چنانك آهن ازيشان تن فرو داد
سرافرازان چو كوه آهنين تن
بآهن كوه آهن بر زمين زن
ز بسياري كه تير از شست برجست
زهر دو سوي ره بر تير دربست
هوا گفتي ز پيكان ژاله بارست
زمين گفتي ز بس خون لاله زارست
قيامت نقد و صور و كوس غرّان
خدنگ تير همچون نامه پرّان
همه روي فلك از مرغ ناوك
سراسر گشته چون دامي مشبّك
زره چون ميغ، وز شست سواران
بسوي ميغ ميباريد باران
ز عكس تيغ چرخ هفت پاره
نهان شد روز روشن چون ستاره
چنان باريد بر گردنكشان تيغ
كه هنگام بهاران ژاله از ميغ
ز جوش و نعره و فرياد وآواز
صدا ميآمد از هفت آسمان باز
ز بانگ كوس، وز زخم چكاچاك
طنين افتاد در نه طاس افلاك
چنان شد زخم كوس و نعرهٔ جوش
كه گردون پنبه محكم كرد در گوش
چو بانگ كوس در دشت اوفتادي
زمين چون چرخ در گشت اوفتادي
زمين از خون گرفته سهمناكي
شده برج فلك ازگرد خاكي
غبار خاك زير پاي باره
شده چون سرمه درچشم ستاره
چو هر تيغي ميان بحرخون بود
ز بحر خون ميان تيغ چون بود
همه روي زمين درياي خون شد
فلك بروي چو طشتي سرنگون شد
چو بحر خون ز سر حدّ جهان شد
فلك چون كشتيي برخون روان شد
چو موج خون زسردرميگذشتي
بدان دريا فرو كردند طشتي
بخشكي بر اجل كشتي روان ديد
كه دريا پرنهنگ جان ستان ديد
دران دريا اجل را كي عمل بود
كه هريك مرد، مير صداجل بود
سپه يكباره رويارو فتادند
بخون يكدگر بازو گشادند
شدند از گرد سپه خورشيد گمراه
سيه شد همچو خال دلبران، ماه
زمين را يك طبق از گرد برخاست
فلك را يك طبق از گرد شد راست
جهان از گردره پر شد سراسر
زمين با آسمان آمد برابر
نميديدند لشكر يكدگر را
بيفگندند اين تيغ آن سپر را
ز بسياري كه گرد وخاك برخاست
بيك ره از جهان فرياد برخاست
چو شد روي زمين درزير خون بر
بسوي پشت ماهي برد خون سر
فرو شد تا بماهي خون لشكر
برآمد تا بماه اللّه اكبر
يكي خونريز را بيرون همي تاخت
يكي را سوي ميدان خون همي تاخت
همه صحرا چه آزاد و چه بنده
تن بي سر سر بي تن فگنده
شه خسرو بسان كوه پاره
بتيغ خون فشان ميكند خاره
بدستش خنجر زهر آب داده
بفتراكش كمند تاب داده
زرمحش خسروان را خون چو جويي
ز تيغش سركشان را سر چو گويي
بآخر خسرو صد پيل در پيش
بيك ره بانگ زد بر لشكر خويش
چو پيل و چون سپه را جمله كرد او
چو كوهي سوي كوهي حمله برد او
سپاه خصم را بركند ازجاي
درامد لشكر سرگشته از پاي
هزاهز در ميان لشكر افتاد
تو گفتي آتشي در كشور افتاد
چه گويم كان سپه چون جنگ كردند
كه دشت از كشته برخود تنگ كردند
سر مرد مبارز جمله صفدر
جدا هريك سر مردي بكف در
بآخر از قضاي بد شبانگاه
شكست افتاد بر شاپور ناگاه
نماند آرام آن خيل و حشم را
نگونساري پديد آمد علم را
علم را بود در سر باد پندار
برون شد از سرش چون شد نگونسار
گريزان شد شه شاپور سرمست
بشهر آمد نهان دروازه دربست
همه شب بهر رفتن كار ميكرد
ز سيم و زر شتر را بارميكرد
گل تر را شبانگه با سپاهي
بترمد برد از دزديده راهي
چو اين ميدان ميناگون نگين يافت
عروس هفت طارم بر زمين تافت
ز تاب روي او روي زمانه
چو آتش ميزد از هر سو زبانه
چو روشن شد جهان تيره بوده
فرو ماندند خلق خيره بوده
برون رفتند چون صاحب گناهان
ز شاه پاكدل زنهارّ خواهان
كه ما را بر زمين بودن زمان ده
بجان، خلق جهاني را امان ده
بجان بندد جهان پيشت ميان را
اگر جاني دهي خلق جهان را
ز خلق هيچكس كس كينه نگرفت
غضنفر صيد لاغر سينه نگرفت
شه ايشان را بنيكويي كسي كرد
بجاي هر يكي شفقت بسي كرد
دو هفته بود وزانجام صبحگاهي
روان شد سوي ترمذ با سپاهي
سپاهي كش عدد ازحد برون بود
ز ريگ و برگ و كوكبها فزون بود
بآخر چون سوي ترمد رسيدند
بگرد قلعهٔ اوصف كشيدند
چنان آن خندق او بود پر آب
كه ماهي بر زمين ميكرد شيناب
چنان برجش بمه پيوسته بودي
كه مه را در شدن ره بسته بودي
مگر ماه فلك از برج او تافت
كه اوج خويشتن در برج او يافت
فراز و شيبش از مه تا بماهي
چه ميگويم كجا بودش سباهي
نه پل بود ونه بر آبش گذر بود
ز سر تا پاي آن را پا و سر بود
بآخر چون علم زد شمع انجم
بگردون شد خروش از جمع مردم
سپه سوي حصار آهنگ كردند
بتير و سنگ لختي جنگ كردند
كسي را كز دو لشكر اين هوس خاست
نشد ازهيچ سويي كار كس راست
بآخر هم بدين كردار يك ماه
بماند آن لشكر درمانده در راه
شبي فرّخ بر خسرو درون شد
مگر آن شب بتزوير و فسون شد
بخسرو گفت اين را نيست تدبير
مگر آنرا بدست آرم بتزوير
كه گر صد سال زير آن نشينم
يقين دانم كه روي آن نبينم
فتاد انديشهيي در راهم اكنون
بگويم تا چه گويد شاهم اكنون
بيايد هر شبي مردي توانا
ز خندق آب كش گردد ببالا
بچندان بركشد ازخندق او آب
كه خندق زو بخواهد شد فرو آب
مرا عزميست تا يكشب بزورق
شوم آهسته تا آنسوي خندق
چو مرد آن دلو صد من را درآرد
نشينم من درو تا بر سر آرد
چو رفتم، گر دهد اقبال ياري
بريزم در زمين خونش بخواري
وزان پس زورقي صدراست كن تو
نشان آن ز من درخواست كن تو
كه تا چون بازيابي آن نشاني
تني صد را بزورق در نشاني
يكايك را ببالا بركشم من
كه گر پيلست تنها بركشم من
چو بر بالا رسد مردي صد، آنگاه
در آن قلعه بگشاييم بر شاه
پل آن قلعه را بر آب بنديم
بدولت دشمنان را خواب بنديم
جهان گردد بكام شير مردان
اگر ياري دهد اين چرخ گردان
چنان شه را خوش آمد گفتهٔ او
كه شد يكبارگي آشفتهٔ او
فراوان آفرينش كرد شهزاد
كه پيش بندگانت بنده شه باد
بغايت راي و تدبيري صوابست
دلت صافي و رايت آفتابست
نكو افتاد اين انديشه مندي
كنون برخيز تا زورق ببندي
بآخر چون نكو شد كار زورق
دگر شب رفت فرخ سوي خندق
شبي بود از سياهي همچو روزي
كه دور افتد دلي از دلفروزي
ز مشرق تا بمغرب تيره گشته
ز ظلمت چشم انجم خيره گشته
بزورق برنشست آن مرد مكّار
روان شد همچنان تا زير ديوار
چو مرد آن دلو از بالا درانداخت
سپه گر خويش را تنها درانداخت
بزودي مرد بر بالا كشيدش
كه تا فرّخ جگر گه بر دريدش
شبي تاريك بود و مرد غافل
ز دست خصم زخمي خورد بر دل
نشان آن بود كان دلو سبك رو
زند بر آب ده ره نزد خسرو
چو فرّخ دلو را ده ره چنان كرد
بزودي شاه زورقها روان كرد
فگند القصّه فرّخ آن رسن را
ببالا بركشيد او شصت تن را
دگر ياران تني صد بركشيدند
بيك ره ازميان خنجر كشيدند
از آنجا تا پس دروازه رفتند
نهان بي بانگ و بي آوازه رفتند
پس دروازه ده تن خفته بودند
ندانم تا شهادت گفته بودند
بزاري هر ده آنجا كشته گشتند
ميان خون دل آغشته گشتند
پس آنگه در نهاني در گشادند
بروي آب خندق پل نهادند
چو بنهادند پل، لشكر درآمد
خورشي از سپه يكسر برآمد
شه شاپور تا شد آگه از كار
فرو شد لشكر و لشكر گه ازكار
نه چندان شور آن شب در جهان بود
كه در روز قيامت بيش ازان بود
شبي مانند روز رستخيزي
فتاده هر گروهي در گريزي
خروش آن سپه بر ماه ميشد
كسي كان ميشنود از راه ميشد
سپاه هرمز آن شب خون چنان ريخت
كه باران بهاري ز اسمان ريخت
چو پل بستند كز پل خون نميشد
چرا آن خون بپل بيرون نميشد
چو صبح خوش نفس خوش خوش نفس زد
جرس جنبان شب لختي جرس زد
هوا از صبح رنگ آميز شد سرد
زمين از زردهٔ خورشيد شد زرد
شه شاپور با فيروز نسناس
درامد پيش شه با تيغ و كرباس
زمين را بوسه زد زاري بسي كرد
كه چون شه كُشت زين لشكر بسي مرد
مرا گر هم كشد فرمانروا اوست
وگر گويم كه بخشد پادشااوست
مرا كزره ببرد ابليس مكّار
كه من برخويشتن گشتم ستمگار
اگر عفوم كند لطفي عظيمست
كه دل درمعرض امّيد و بيمست
ميان خاك، خون من كه ريزد
دو من خاكم، ز خون من چه خيزد
خوش آمد شاه راگفتار شاپور
فرستادش بشاهي با نشابور
وزان پس پيش فرّخ رفت فيروز
رخي پر اشك خونين سنيه پر سوز
ميان خاك ره بر سر بگرديد
ز چشمش قلزم گوهر بگرديد
بفرخ گفت بد كردم بسي من
ولي با خويشتن، نه با كسي من
در آخر گرچه بد كردار بودم
ولي با تو در اوّل يار بودم
اگر من ترك كردم حقّ ياري
بجاي آور تو با من حق گزاري
بدي را چشم ميدارم نكويي
كه شه عفوم كند گر تو بگويي
ز زاري كردنش چون جوي خون رفت
بياري كردنش فرّخ برون رفت
گرفتش دست و پيش شاهش آورد
دو لب خشك و دو رخ چون كاهش آورد
بخسرو گفت: اين درخون بگشته
بجان آمد مكن ياد از گذشته
اگرچه جرم صد انبار دارد
ولي بر شاه حق بسيار دارد
كرم كن زانكه شاهان زمانه
كرم كردند با من جاودانه
شه از بهر دل فرخ چنان كرد
كه هرگز بر نكوكاري زيان كرد؟
چو تو نه خار اين راهي نه گلزار
ميازار از كس و كس را ميازار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد