طلب كردن قيصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز برسولي

۳۴ بازديد


الا اي فاخته خوش حلقي آخر
ز حلقت جانفزاي خلقي آخر
گهر داري درون دل برون ريز
ز حلق خويش در صد حلقه خون ريز
سخن را ساز ده آواز بگشاي
چو بستي طوق معني راز بگشاي
بهر بانگي جهاني را بر افروز
بهر دم شمع جاني را برافروز
چو ترك دانهٔ دنيي گرفتي
قفس بشكستي و عقبي گرفتي
كنون گر قصهيي داري ادا كن
همه بيگانگان را آشنا كن
سخن سنجي كه دادي در سخن داد
چنين كرد آن سخن سنج اين سخن ياد
كه قيصر آنكه هرمز را پدر بود
كه از گردون برفعت بيشتر بود
بوقت او نبود افزون از او شاه
جهان افروخت بر گردون ازو ماه
فلك اجري خور ديوان او بود
خراج چند كشور آن او بود
ز دارالملك خود فرمانبري شاد
بسوي شاه خوزستان فرستاد
كه گر خواهي كه يابي تخت و تاجت
ز من بايد پذيرفتن خراجت
برون كن دخل خوزستان و بفرست
كه نام تو درون آمد بفهرست
سر از فرمان مپيچ و پيروي كن
چو سر بر خط نهادي خسروي كن
اگر يك موي از ما سر بتابي
زمين بر سر كني و سر نيابي
از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ
كه از دلتنگيش آمد جهان تنگ
دمش سردي گرفت و روي زردي
سيه كردش سپهر لاجوردي
بزرگان را بپيش خويشتن خواند
بپيش خرده گيران اين سخن راند
كه قيصر باج ميخواهد ز كشور
وگر ندهم بلا بينم ز قيصر
نه در جنگش برآشفتن توانم
نه باج او پذيرفتن توانم
كسي نيست اين زمان در پادشاهي
كه نيست از قيصرش صاحب كلاهي
بر او من چون برون آيم زماني
كه بر جانم برون آيد جهاني
بزرگي بود حاضر رهنمايي
بغايت خرده دان مشكل گشايي
بسي شادي و غم در كون ديده
فساد عالم از هر لون ديده
ز غم برخاسته دل در بر او
نشسته برف پيري بر سر او
زبان از فكر خاموشي بدر كرد
دهان رادر سخن دُرج گهر كرد
بشه گفت اي سپهرت آشيانه
جناب آسمانت آستانه
سخاي بحر وحلم كوه بادت
شكست لشكر اندوه بادت
چو روي فال گيرد شهرياري
بيابد پشت گرمي روزگاري
نه هرگز پشت گرداند از آن روي
نه روي آنكه پشت آرد از آن سوي
تو اين دم فال از هرمز گرفتي
چنين فالي كجا هرگز گرفتي
در اين جنگ كزو آمد فرازت
شود زوهم در اين صلح بازت
چو هرمز در سخن گفتن كسي نيست
بسي ميداند و عمرش بسي نيست
چنان آزاده و بسيار دانست
كز آزادي چو سوسن ده زبانست
زبان تركي و رومي و تازي
همه ميآيدش در چشم بازي
چواين زيبا سخن رومي زبانست
اگر او را فرستي لايق آنست
رسولي را بر قيصر فرستش
خزانه درگشاي وزر فرستش
بزر اقليمت از قيصر نگهدار
كه از زر همچو زر گردد همه كار
چو زر در مغز داري دوست داري
وگرنه هرچه داري پوست داري
ببايد سيم و زر چندين شتروار
جواهر پيل بالا دُر بخروار
زهر در جامههاي سخت زيبا
لباس زرنگار و تخت ديبا
بخور و صندل و مشك تتاري
عبير وعنبر و عود قماري
غلامي صد كه در صاحب جمالي
فلكشان خاك بوسد در حوالي
بسحر تنگ چشمي جان فزوده
جهان در چشمشان مويي نموده
سمندي صد سبق برده ز افلاك
بتك در چشم كرده بادرا خاك
جهاني برق را پيشي دهنده
چو برقي صد جهان زيشان جهنده
كنيزي صد ز ماه افزون بهاتر
ز خورشيد فلك نيكو لقاتر
نمودي دستبردي عقل و جان را
بسرپايي درآورده جهان را
قبايي و كلاهي سخت فاخر
مرصع كرده از درّ و جواهر
بدينسان تحفهيي از گنج گوهر
روان كن باسواران سوي قيصر
چو قيصر گنج نپذيرد ز هرمز
خراج تو نخواهد نيز هرگز
ترا از مصلحت آگاه كردم
تو به داني سخن كوتاه كردم
خوش آمد راي او، شه را چنان كرد
همه چون جمع شد هر يك نشان كرد
يكي گنجي چو كوه زربياراست
كنيزان را بصد زيور بياراست
چو كوهي سيم در گنج حصاري
شدند آن ماهرويان در عماري
كله بر ماه چون سرو خرامان
كمر بستند بر خوي غلامان
چو ماه تيزرو بر پشت باره
شدند آن مشتري رويان سواره
وزان پس داد تشريفي بهرمز
كه خورشيد آن نديده بود هرگز
رسالت را چو بس درخور گرفتش
وداعش كرد و پس در بر گرفتش
روان شد هرمز از خوزان چنان زود
كه برقي چون رود برقي چنان بود
چگويم عاقبت چون ره بسر شد
پسر آمد باقليم پدر شد
بيك ره صاحب اقبالي بصد ناز
فرستادند باستقبال او باز
چو روز ديگر اين چرخ دو تا پشت
نمود از آينه صد گونه انگشت
بصد اعزاز هرمز را چو فرمود
فرود آمد ز رنج ره بياسود
چو شاه آگه شد ا زدُرّ شب افروز
بپيش خويشتن خواندش همانروز
درآمد هرمز و پيشش زمين رفت
زبان بگشاد وبر شاه آفرين گفت
از آن پس تحفهٔ شه پيش او برد
بيك ره عرضه داد و سر فرو برد
چو قيصر ديد چندان تحفه در پيش
نديد آزردن آن شاه در خويش
چو هرمز را بديد آن شاه از دور
چو خورشيدي دلش زد موج از نور
برو ميتافت صبح آشنايي
پديد آمد دلش را روشنايي
درو حيران بماند از بسكه نگريست
ز كس پنهان نماند از بسكه بگريست
وليكن اشك را پوشيده ميداشت
برويش چشم را دزديده ميداشت
مهي ميديد چون سروي قباپوش
ز ماه او دلش از مهر زد جوش
بجان در عهد بستن آمد او را
رگ شفقت بجستن آمد او را
نهاد از بس گرستن دست بر روي
كه لشكر بود استاده زهر سوي
عجبتر آنكه هرمز نيز در حال
گشاد از پيش يكيك مژه قيفال
نكو گفت اين مثل پير يگانه
كه مهر وخون نخسبد در زمانه
ز خون چشم آن شهزاده و شاه
روان شد خون زهر چشمي بيك راه
بسي بگريستند آن نامداران
بخنديدند پس چون گل ز باران
ندانستند تا آن گريه از چيست
نشد معلوم تا آن خنده از كيست
زمانه شاه را فرزند ميداد
پدر را با پسر پيوند ميداد
قضا را مادر هرمز ز منظر
بديد از دور روي آن سمنبر
چو روي آن شكر لب ديد از كاخ
روان شد شير پستانش بصد شاخ
دلش برخاست چشمش سيل انگيخت
عرق بر وي نشست و شير ميريخت
ز كس نخريد دم وز مهر آن شاه
جهان بفروخت زير پرده چون ماه
دلش در بر چو مرغي مضطرب شد
چو گردون بيقرار و منقلب شد
بتان در گرد او هنگامه كردند
ز جان صد جام خون بر جامه كردند
گلاب تازه بر ماهش فشاندند
ز نرگس اشك بر راهش فشاندند
چو كوه سيم از آن باهوش آمد
چو دريايي دلش در جوش آمد
زبان بگشاد كاين برناكه امروز
بپيش شه درآمد عالم افروز
مرا فرزند اوست و اين يقينست
وگرشه را بپرسي هم چنينست
مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست
فروغ سينه ونور دماغ اوست
نهادم جمله بگرفت آتش او
بسر گشتم ز زلف سركش او
چنان مهريم ازو در دل برافروخت
كه ماه، افروختن زوخواهد آموخت
چنان جان در ره پيوند او ماند
كه يكيك بند من در بند او ماند
ز سر تا پاي، گويي قيصرست او
مگر بحرست قيصر گوهرست او
نظير هر دو تن در هفت اقليم
نبيند هيچكس سيبي بدونيم
مرا باري قرار از دل ببرده‌ست
به دست بيقراري در سپرده‌ست
گرفتم ديوزد بر من چنين تير
چرا ريزد ز پستانم چنين شير
گرفتم نفس زد بر جان من راه
چرا ماند بقيصر روي آن ماه
گرفتم من نمييابم نشان زو
چرا شد شاه قيصر خونفشان زو
يقين دانم كه كاري بس شگفتست
كه گردون با دل من درگرفتست
بگفت اين و خروشي سخت دربست
شه از آواز او از تخت برجست
ز صدر پيشگه بر منظر آمد
وزان پس پيش آن سيمين برآمد
بديد او را چنان گفتش چه بودست
بگفتند آنچه او را رونمودست
چو شاه او را چنان سرگشته ميديد
همه جامه ز شير آغشته ميديد
نخست آن قصه را غوري چه جويد
همان افتاده بود او را چگويد
بزير پرده بنشست و ندانست
كه در پرده چه بازيها نهانست
كنيزك را بخواند آنگاه قيصر
كه با من حال خود برگوي يكسر
بگو تا از كجاداري تو پيوند
كه هرمز را نهادي نام فرزند
بگو تا خود ترا فرزند كي بود
بجز با من كست پيوند كي بود
اگر رازي نهان در پرده داري
بگو با من چرا دل مرده داري
چرا دردي كه درمانش توان كرد
بناداني ز من بايد نهان كرد
گرت رازيست با من در ميان نه
كه فرمودت كه مهري بر زبان نه
كنيزك گفت كاي داراي ثاني
چو خضرت باد دايم زندگاني
سخن بشنو بدان و باش آگاه
كه آن وقتي كه سوي حرب شد شاه
مرادر پرده از شه گوهري بود
درخت قيصري را نوبري بود
چو آتش كرد خاتون قصد جانش
كه برگيرد چو شمعي از ميانش
فلان سرّيت برد او را سحرگاه
نميدانم برين قصّه دگر راه
كنون ز‌ آن وقت قرب بيست سالست
عجب حاليست يارب اين چه حالست
شه از گفت كنيزك ماند خيره
دو چشم نور بخشش گشت تيره
چو شمعش آتشي بر فرق آمد
تنش در آب اشكش غرق آمد
فشاند از چشم جيحون را بزاري
براند از خشم خاتون را بخواري
در آن انديشه چون لختي فرو رفت
درآمدمهر و گفتي هوش ازو رفت
يكي را گفت تا هرمز درآمد
زمين بوسيد ونزد قيصر آمد
دعا كرد آفرين خواند و ثنا گفت
كه دولت باد و پيروزي ترا جفت
ز دوران مدتي جاويد بادت
چو گردون سايهٔ خورشيد بادت
شه از ديدار و گفتارش فرو ماند
دعاي چشم بد بروي فرو خواند
بدو گفت اي هنرمند هنر جوي
مرا از زاد و بوم خويش برگوي
بگو تا ازكدامين زاد وبودي
مرا زين حال آگه كن بزودي
نشان پادشاهي بر تو پيداست
كژي هرگز نكو نبود بگو راست
چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه
تعجب كرد زان پرسيدن شاه
زبان بگشاد و گفت اي شاه هشيار
ز من اين راز پرسيدند بسيار
ترا اين شك كه افتادست در پيش
مرا پيش از تو افتادست در خويش
بسي كردند هر جاي اين سؤالم
چه گويم چون نشد معلوم حالم
مرا در شهر خوزان مهربانيست
كه باغ خاص شه را باغبانيست
مرا پرورد و علم آموخت بسيار
چو جانم گوش داشت از چشم اغيار
ز من هيچ از نكويي بازنگرفت
ولي باوي دل من ساز نگرفت
نه مانندست چهر او بچهرم
نه بر وي ميبجنبد هيچ مهرم
عجب درماندهام در كار خود من
كه بي پيوندم از روي خرد من
منم امروز بيكس در زمانه
چو من بس بيكسم، زانم يگانه
نيارم بردپاي از يكدگر جاي
كه ميدزديده گيرندم بهرجاي
چو بشنيد اين سخن قيصر ز فرزند
طمع دربست و در پيوست پيوند
دلش در بر گواهي داد صد بار
كه نور چشم تست او را نگهدار
چو در كاري، دلت فتوي ده آيد
ز صد مرد گواهي ده به آيد
به هرمز گفت دست ازجامه بگشاي
برهنه كن تن و بازوي بنماي
نشاني بود قيصر را بشاهي
كه بر اجداد او دادي گواهي
چو شاه از بازويش داد آن نشان باز
ازان شادي، گرستن كرد آغاز
ز بي صبري برفت دل از قرارش
گرفت از مهر دل سر در كنارش
بباريد اشك از چشم گهربار
ببوسيدش لب لعل شكر بار
وزان پس خواند مادر را بپيشش
بشارت داد از فرزند خويشش
درآمد مادر و در بر گرفتش
ز ديده روي در گوهر گرفتش
خروشي تا بگردون مي برآورد
ز سنگ سخت دل، خون مي برآورد
چنان آن هر سه ماتم در گرفتند
كزان آتش، دو عالم درگرفتند
بيكجا سور با ماتم بهم بود
عجب معجوني از شادي و غم بود
فتاده هر سه تن حالي پريشان
ستاده ماهرويان گرد ايشان
علي الجمله چو شه گنج گهر يافت
دلش صد گنج شادي بيشتر يافت
بران كار از ميان جان دراستاد
كسي را سوي خوزستان فرستاد
كه تا مهمرد را آرد بر شاه
برفت القصه آوردش بشش ماه
چو مهمرد از در ايوان درآمد
بخدمت پيش قيصر بر سر آمد
بر شه ديد هرمز ايستاده
مرّصع افسري بر سر نهاده
چو هرمز ديد حالي پيشش آورد
بحرمت در جوار خويشش آورد
فزون از حدّ او كردش مراعات
نكويي را نكويي دان مكافات
پس آنگه قيصر از وي حال درخواست
كه حال اين پسر با ما بگوراست
چو پاسخ يافت مهمرد از شه روم
دل آهن مزاجش گشت چون موم
زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت
ز اوّل تا بآخر جمله برگفت
پس آن انگشتري كان دلستانش
بداده بود از بهر نشانش
نوشته نام قيصر بر نگينش
نهاد آنجا بحرمت بر زمينش
زبان بگشاد همچون سوسني شاه
كه استاد منجّم گفت آنگاه
كه فرزنديش باشد بس يگانه
مثل گردد بعالم جاودانه
ولي در پيشش اوّل كار سختست
مگر اين بود و اكنون دور بختست
چو قيصر ديد در پيش آن نشاني
دلش خوش شد چوآب زندگاني
نه چندان داد سيم و زر بدرويش
كه هرگز در حساب آيد ازان بيش
ازان شادي بعشرت راي كردند
جهاني خلق شهرآراي كردند
بهر بازار خنياگر نشسته
چو حوران بهشتي دسته دسته
بزاري ارغنون آواز داده
صداي او ز گردون باز داده
فتاده مي ميان رگ بتگ در
ز مي خون كرده سر پي گم برگ در
مي سر زن چنان غوّاص گشته
كه در سر مغز سر رّقاص گشته
نهاده مي بصد عقل دامي
شده سرمست هر موي از مسامي
حريف چرب مغز خشك، در سر
در آب خشك كرده آتش تر
ز ترّي خيك استسقا گرفته
شكم چون مشك در بالاگرفته
شراب و ابگينه راز كرده
بسوي شيشه سنگ انداز كرده
چكان مرغ صراحي را ز منقار
چو خال سيب شيرين، دانهٔ نار
گل خوش رنگ زير خوي نشسته
قدح تا گردن اندر مي نشسته
ز اشك و گريهٔ‌ تلخ صراحي
شكرخنده زده مشتي مباحي
ز شادي و نشاط باده نوشان
در افگندند خرقه خرقه پوشان
رباب از هرزگي نيشي همي زد
همه بر جان درويشي همي زد
كمانچه از درشتي تير ميخورد
شكر زاواي نرمش شير ميخورد
چنان شد دف ز زخم نابريده
كه جان دف بچنبر شد رسيده
رسن در پاي چنگ افتاده ناگاه
رسن با چنبر دف گشته همراه
شكر پاشي رگ عودي گشوده
ز موسيقار داودي نموده
ز خار زخمه زخم از خار رفته
ز كار آب آب از كار رفته
بفال نيك بهر نيم جرعه
بپهلو گشته مستان همچو قرعه
نه شب خفتند نه روز آرميدند
نه يكدم زان دل افروز آرميدند
بدين شادي بهم شهزاده و شاه
طرب كردند و مي خوردند يكماه
زعيش و خوشدلي و شادكامي
يكي صد شد جمال آن گرامي
شهش نگذاشت بي برقع ببازار
كه تا ترساندش چشم بد آزار
چو خسروشاه را در روم ششماه
مقام افتاد بگرفتش دل از شاه
هواي گلرخش از حد برون شد
دل او زان هوا درياي خون شد
برنجوري و بيماري بيفتاد
در آن غربت بصد زاري بيفتاد
نه جانش را شكيبايي زماني
نه دل را برگ تنهايي زماني
دل خويشش نبود و آن كس هم
نميزد يك نفس بي همنفس دم
چو گل بربوده بود او را دل از پيش
چگونه بي گلش بودي دل خويش
پدر گفتش چرا از آب رفتي
چو زلف سركشت در تاب رفتي
اگر هست از پدر چيزيت درخواست
ز تو گفتن، زمن كردن همه راست
جوابش داد خسروشاه كامروز
زبد عهدي خويشم مانده در سوز
شه خوزان كه شهرم داد و اقطاع
بسي حق دارد او بر من بانواع
مرا چون در رسالت ميفرستاد
بيامد بر سر راه و باستاد
مرا سوگند داد اوّل كه در روم
مقامي نبودت جز وقت معلوم
دگر آنجايگه بسيار مردند
كه با من نيكويي بسيار كردند
چنان خواهم چو دارم رفعتي من
كه بخشم هر يكي را خلعتي من
چو من آنجا روم سركش از اين صدر
ببينندم بدين جاه و بدين قدر
ببخشش دست چون باران كنم من
مكافات نكو كاران كنم من
چو زين انديشه دل پرداز گردم
بزودي پيش خدمت بازگردم
يقين دانست شه كان مرغ دمساز
نگردد از هواي خويشتن باز
وگر دارد ز رفتن شاه بازش
ز بيماري فتد در تن گدازش
پدر را با پسر كاريست نازك
بتندي كار نپذيرد تدارك
نديد آن كار را جز صبر انجام
وليكن داد دستوري بناكام
ز سر مهمرد را چندان عطا داد
كه در صد سال دريا آن كجا داد
بهر درويش درماني دگر كرد
بهر رنجيش گنجي پرگهر كرد
نكو گفت آن حكيم نكته پرداز
كه نيكويي كن و درآب انداز
وزان پس لشكري باده خزانه
بخسرو داد و خسرو شد روانه
پدر چون ديد روي چون نگارش
روان شد اشك خونين صد هزارش
لبش بوسيد و تنگ آورد در بر
بدو گفت اي مرا چون چشم در سر
بزودي بوك همچون شيرآيي
كه مرده بينيم گر دير آيي
چو خسرو همچو كيخسرو روان شد
خدنگي بود گويي كز كمان شد
فرس ميراند و مهمردش ز پي در
روان ميرفت چون آتش به ني در
چنان آن چست رو چالاك ميرفت
كه باد ازگرد او در خاك ميرفت
سپه چون نزد خوزستان رسيدند
ز خوزستان بجز نامي نديدند
گرفته عرض آن كشور خرابي
چو روي عالم از طوفان آبي
سرا و كاخها باخاك هموار
زميني رُت نه درمانده نه ديوار
بدانسان شهر را ويرانه كرده
كه در وي جغد خلوتخانه كرده
درختان بيخ كنده شاخ رفته
سپه چون مار در سوراخ رفته
نه در ششتر يكي ديبا بمانده
نه در اهواز يك زيبا بمانده
كسي را جست خسرو شاه از راه
خبر پرسيد از خوزان و از شاه
جوابش داد مرد كار ديده
كه خلقند اين زمان تيمار ديده
گريزان گشته شه در قلعهيي دور
همه كار ولايت رفته ازنور
چو تو رفتي سپهدار سپاهان
سپاهي خواست از اقليم شاهان
سپاهي كرد گرد از هر دياري
برون ازحد، فزون از هر شماري
بخوزان آمدند و تيغ در چنگ
بيك هفته نياسودند از جنگ
بآخر شهر خوزستان گرفتند
خرابي پيش چون مستان گرفتند
نخستين راه قصر شاه جستند
بسوي دختر وي راه جستند
گل محروم را ناگاه بردند
بدست خادمانش در سپردند
كه تا از شهر خوزان با سپاهان
روان گشتند با گل تا سپاهان
دمار از ما برآوردند صد بار
كه ظالم باد دايم سرنگونسار
چو بشنود اين سخن خسرو چنان شد
كه همچون دلبرش گويي كه جان شد
از آنجا سوي باغ شاه شد باز
بزاري نوحه كرد و گريه آغاز
ز گريه خون سراپايش بيالود
چو شريان از تپيدن مي نياسود
بهر جايي كه با گل بود كاريش
برست آنجايگه از هجر خاريش
نگريد ابر گرينده بنوروز
چنان كو ميگريست از گل بصد سوز
چو چشم نرگسين خونبار كردي
زمين باغ را گلزار كردي
بزير هر چمن ميگشت سرمست
ز سوز عشق ميزد دست بر دست
بآخر ناتوان شد شاه ازان كار
توان شد ناتوان دل در چنان كار
چو كار افتادگان پيوسته غمناك
دريده جامه و بنشسته بر خاك
فگنده بستري از بوريا باز
نهاده سر ببالين بلا باز
زمين از چشم او دريا گرفته
سويداي دلش سودا گرفته
گذشته تندرستي، تب رسيده
تمامش نيم جان بر لب رسيده
زباد سرد بر دل آه بسته
ز خون چشم بر تن راه بسته
زبان بگشاد كاي چرخ ستمگار
مرا چون خويشتن كردي نگونسار
ز بدبختي سيه شد روز بر من
فتاد از آتش دل سوز بر من
ز جورت رنج دل بسيار بردم
چه ميخواهي ز من انگار مردم
براي من چو عزم مرگ كردي
مرا از گل چنين بي برگ كردي
كجايي اي گل بستان جانم
بيا تا چون گلت در دل نشانم
كجايي اي گل مهجور گشته
بدل نزديك و از تن دور گشته
كجايي اي گل خوشبوي آخر
برون آي از كنار جوي آخر
چنان بيروي تو دل بيقرارست
كه گر عمرم بود،عمريم كارست
سيه كردي مرا زين بد بتر نيست
پس از رنگ سيه رنگي دگر نيست
بدينسان بود خسرو قرب يكماه
كه تا پيكي درآمد ناگه از راه
ز گلرخ نامهيي آورد شه را
كه هين درياب و در پيش آرره را
كه تا يك ره ببيني روي من باز
كجا بيني جز از زير كفن باز


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد