نامه نوشتن گل بخسرو در فراق و ناخوشي

۴۱ بازديد


الا اي خوش تذرو سبز جامه
تو خواهي بود گل را پيك نامه
تويي در نطق، زيبا گوي معني
بسر ميدان برون بر گوي معني
زبان گوهري داري گهر پاش
دمي در نامهٔ گلرخ شكر پاش
بجاي آور سخن چندانكه داني
چنانك از هر سخن درّي چكاني
سر نامه بنام پادشاهي
كه بي نامش بمويي نيست راهي
ز نامش پر شكر شد كام جانها
زيادش پرگهر تيغ زبانها
ز عشق نامش، آتش در جهان زن
بزن، ره بر خيال كاروان زن
جهان عشق را پا و سري نيست
بجز خون دل آنجا رهبري نيست
كسي عاشق بود كز پاي تا فرق
چو گل در خون بود اوّل قدم غرق
اگر در عشق چون گل سوز داريد
شبي در عشق گل با روز آريد
دلي دارم، چه دل، هجران رسيده
بسر گشته برون از خون ديده
ز كيش خويشتن بيزار گشته
بجان قربان راه يار گشته
فراقش در ميان خون نهاده
كناري خون ازو بيرون نهاده
بسي خوشتر بصد زاري بمردن
كه وادي فراق تو سپردن
ز پا افتادم از درد جدايي
مرا گر دست ميگيري كجايي
فراقت آتشي درجانم افگند
چنان كز جان بدون نتوانم افگند
بياتادر درون ميدارمت خوش
كه تا بيرون نيارد بر من آتش
دلم گر بود سنگي گشت خسته
ز هجرت چون سفالي شد شكسته
ز سوز هجر حالي دارد اكنون
كه دوزخ بر سفالي دارد اكنون
چو كوه از غم بريزد در فراقت
گلي را چون بود زين بيش طاقت
ز بس كز درد تو درخون بگردم
ز سر تا پاي گويي عين دردم
اگر از درد من آگاهيي تو
هميشه مرگ من ميخواهيي تو
چنين يك روز اگر در درد باشي
كه من هستم، ننالي، مرد باشي
از آن ميداريم در درد و در پيچ
كه دردي نيست ازدرد منت هيچ
برويم بيتو چندان غم رسيدست
كه آن غم قسم صد عالم رسيدست
بساغم كو نداند كوه برداشت
بشادي اين دل بستوه برداشت
منم كاندوه بر من كوه گشته
دلم لشكر كش اندوه گشته
بسي غم دارم و ياري ندارم
دلم خون گشت و غمخواري ندارم
بسي درد است بر جان من از تو
كه دردت باد درمان من از تو
ز بيرحمي تو تا چند آخر
بدين زاري مرا مپسند آخر
چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد
چنين ديوانگي بر من سجل شد
خرد از دست عشقت رخت بر بست
نگيرد كس از اين ديوانه بر دست
دلم از خويشتن بيخويشتن شد
همه كار دلم از دست من شد
دلي دارم ز عشقت از جنون پر
كنار از چشم و چشم از دل ز خون پر
هر آنكس را كه با تو كار افتد
ازين ديوانگي بسيار افتد
كنون بگذشت كلّي كارم از دست
كه بيرون شد دل و دلدارم از دست
دل سوداييم يكبارگي شد
خرد در كار دل نظّارگي شد
دلم در خانهٔ تن ميناستد
ز من بگريخت با من ميناستد
مراهم مزد و هم شكرانه بودي
اگر دل ساكن اين خانه بودي
چو چشم مستم از طوفان آبي
ز مستي داد خانه در خرابي
چو ياري نيست با عشقت چه بازم
فرو ماندم ندانم تا چه سازم
چه گويم چه نويسم چون كنم من
كه وصف اين دل پرخون كنم من
چنان عشق تو زوري كرد بر من
كه عالم چشم موري كرد بر من
اگر دل اين چنين عاجز نبودي
مرا چندين بلا هرگز نبودي
وگر تن اين چنين لاغر نگشتي
بيك ره دولت از من برنگشتي
چه خيزد از چنين دل جز ملامت
چه آيد از چنين دل جز ندامت
دلم بگرفت ازين دل چون كشم بار
سرتن ميندارم چون كنم كار
چو مردم بيتو من از من چه تقصير
چو تو آگه نيي از من، چه تدبير
نبودم بيتو يك دم بيغمي من
كه صد غم ميخورم در هر دمي من
همي هر غم كه در كلّ جهان هست
مرا كم نيست زان و بيش ازان هست
جگر پر خون و دل پر سوز دارم
سيه شد روز روشن روزگارم
نبوييدم گلي بي رنج خاري
ننوشيدم شرابي بي خماري
نديدم هرگز از شادي نشاني
بكام دل نياسودم زماني
بچشم خود جهان روشن نديدم
وگر ديدي توبي من من نديدم
ندانم بر چه طالع زادهام من
كه در دام بلا افتادهام من
تو با حوران سيمين بر نشسته
من اندر خون و خاكستر نشسته
تو در شادي و من در غم، روانيست
اگر اين خود رواست آخر وفانيست
نكردي هيچ عهد من وفا تو
چه خواهي گفت آخر با خدا تو
ترا خود بيوفا هرگز نگويم
كه اين از بخت بد آمد برويم
چه ميخواهي ز دل كاين دل چنانست
كه گر گويي چه نامي بيم جانست
مپرس از من كه گر پرسي چنانم
كه بوي خون زند از سوز جانم
مپرس از دل كه حال دل چنان شد
كه درياهاي خون از وي روان شد
منم در كلبهٔ احزان نشسته
غريب و بيكس و حيران نشسته
بيا و كلبهٔ احزان من بين
زماني ديدهٔ گريان من بين
منم جان بر ميان چون بيقراري
گرفته از همه عالم كناري
مگر زالي شدم گرچه جوانم
كه با سيمرغ در يك آشيانم
گرفته عزلت از خلق زمانه
شده در باب تنهايي يگانه
دلم خون گشت از رسوايي خويش
بجان ميآيم از تنهايي خويش
چو تو تنها نشاندي بر زمينم
ملامت از كه ميآيد چنينم
دلا تا كي چنين در بند باشي
درين سرگشتگي تا چند باشي
بسر شو گر سر آن داري از تن
براي آخر اگر جان داري از تن
ميان خون نشستي در درونم
كنارم موجزن كردي ز خونم
چرا از پيش من مي برنخيزي
كه خونم ميخوري و ميستيزي
مرا گويند آسان مي نميري
كه در عشقش كم جان مينگيري
چو در يك روز صد ره كم نميرم
چرا اين جان پر غم كم نگيرم
نميترسم ازان كم مرگ پيشست
كه هر ناكاميم صد مرگ بيشست
مرا بيتو غم مرگي ندارد
كه گل بي روي تو برگي ندارد
گل صد برگ بي برگست بيتو
كه او را زندگي مرگست بيتو
كسي كز خويش برهاند تمامم
منش گر خواجهام، كمتر غلامم
اگر من آتشي از دل برارم
بيكدم پاي كوه از گل برارم
وگر از پردهٔ دل بركشم آه
شبيخوني كنم بر پردهٔ ماه
وگر در ناله آيم ازدل تنگ
بزاري خون چكانم ازدل سنگ
وگر از نوحهٔ دل دم برارم
دمار از جملهٔ عالم برارم
وگر پر دود گردانم زمانه
ز آتش دود بيني جاودانه
رسد زين سوز تا هفتم طبق دود
فلك بر دوزخ اندازد طبق زود
ز چشم من بيك طوفان آبي
همه عالم فرو گيرد خرابي
توانم ريخت از مژگان چنان دُر
كه گردد از زمين تا آسمان پُر
توانم سوخت عالم را چنان من
كه ديگر كس نبينم در جهان من
ولي ترسم كه يارم در ميانه
بسوزد، گر بسوزانم زمانه
منم جانا دلي بر انتظارت
نهاده چشم از بهر نثارت
گل سرخ انتظار تو كشيده
بلاي موت احمر در رسيده
چو چشم آمد سپيد از انتظارم
سيه شد همچو چشمت روزگارم
ز بس كز انتظار رويت اي ماه
نهادم گوش بر در،‌چشم بر راه
هر آوازي كه بود، از تو شنيدم
سراپاي جهان، روي توديدم
چو در جان خودت پيوسته بينم
چرا پس ز انتظار تو چنينم
همه روزم بغم در تا شب آيد
چو شمعم خود بشب جان بر لب آيد
همه شب سوخته تا روز گردد
چو روز آيد شبم با روز گردد
از اين سان منتظر بنشسته تا كي
بروز و شب دلي در بسته تا كي
بتو گر بود از اين پيش انتظارم
كنون هست انتظار مرگ كارم
مرا گنجي روان از چشم ازانست
كه در چشم من آن گنج روانست
ازان در خاك ميگردم چنين خوار
كه چشم من چو درياييست خونبار
بدريا در تيمّم چون توان كرد
ولي هم كي وضو از خون توان كرد
ز عشقت چون دلم در سينه خون شد
چنان رفت او كه از چشمم برون شد
ازان صد شاخ خون از سردرامد
كه آن شاخ از زمين دل برامد
از آن پيوسته شد شاخم ز ديده
كه پيوسته بود شاخ بريده
چو پيوسته مرا از دل برايد
نيم نوميد كاخر در برايد
مرا گر دير آيد نوبهارم
بزير شاخ كي دارد كنارم
همه خون دلم بالا گرفتست
كنار من ز دُر دريا گرفتست
بنظّاره بر من آي باري
كه تا دريا ببيني از كناري
اگر خوابيم بود آن زود بگذشت
كه خواب من چو خوابي بود بگذشت
دو چشم من چو دايم دُر فشانست
بخون درخفت، بيداريش از انست
كنون چشمم چو اختر هست بيدار
اگر باور نداري بنگر اي يار
چو چشم من ز خون در هم نيايد
ز بي‌خوابيم هرگز كم نيايد
ز بيخوابي نميميرم چه سازم
كه داند قدر شبهاي درازم
غم هجر از دل مهجور پرسند
درازي شب از رنجور پرسند
چو شمعم جملهٔ شب سوز در پيش
بسر باريم مرگ و روز در پيش
نگر تا چون درآيد خواب بر من
ز چشم بسته چندين آب بر من
بوقت خواب هر شب بيتو اكنون
دلم در گردد آخر ليك در خون
چو از خون بستر من نرم گردد
دو چشمم زاتش دل گرم گردد
مرا بي شك چو باشد بستري نرم
دلم در گردد و چشمم شود گرم
بيا جانا كه جانان مني تو
اگردل بردهيي جان مني تو
ز جان خويش دوري چون كنم من
ندارم دل صبوري چون كنم من
مرا در آتش سوزان صبوري
بسي خوشتر كه يك دم از تو دوري
چه كارست اين، كه بستر آتشينست
زماني بيتو بودن، كار اينست
نيم كافر نجويم از تو دوري
كه كفرست از تو يك ساعت صبوري
چو عشقت در دلم خون درتگ آورد
از آن خون چشم من چندين رگ آورد
ز خون رگ گيرد و اين خون ز رگ خاست
ز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست
دلم چون آتش آمد ديده چون ابر
ميان ابروآتش چون كنم صبر
عجب دارم من بي صبر مانده
تويي ماه و منم در ابر مانده
شگفت آيد مرا اين مشكل من
دل تو سنگ و آتش در دل من
الا اي ديده پرخون باش و پرنم
كه خود خوردي و آوردي مراهم
بناداني نظر بر مه فگندي
دلم چون سايهيي بر ره فگندي
كنون خواهي كه وصل ماه يابي
تو موري سوي مه چون راه يابي
چو روي او بچشم تو درآمد
چو ببريد از تو خون از تو برآمد
چو خود كردي سرشك از چشم ميبار
كنون آن خون دل را چشم ميدار
چو خود كردي خطاميداني اي چشم
مرا در خون چه ميگرداني اي چشم
چنان داني مرا در خون نهادن
كه نتوانم قدم بيرون نهادن
مرا از خون دل بيخواب كردي
مرا صد گونه گل در آب كردي
تنم سستي و بيماري ز تو يافت
دلم چندين نگونساري ز تو يافت
تو كردي با دل من هرچه كردي
كنون خون ريز تا در خون بگردي
دلا تا كي كني بر خشك شيناب
كه سرگردان شدم از تو چو سيماب
چو رفتي از برم او را گزيدي
روان خون شد ز تو كز من بريدي
ترا گر آتش هرمز نبودي
مرا چندين بلا هرگز نبودي
بعشق او قدم برداشتي تو
چنين آسان رهي پنداشتي تو
برآوردي بهر دم دستخيزي
ز نامردي نشستي در گريزي
كنون چون زهر هجر او چشيدي
مخنّث وار دامن دركشيدي
كنون گر يك نفس در خورد اويي
بمردي صبر كن گر مرد اويي
گرت بايد كه يادآري در آغوش
قدحها زهرناكامي بكن نوش
نميدانم كه اين درياي مضطر
بچه دل زهره خواهي برد تا سر
چو از چشمت ميان خون دري تو
بسي درياي خون با سربري تو
شدم چون باد خاك حور زادي
كه كس گردش نميگردد چو بادي
مرا جانا بجان آمد دل از تو
وليكن حل نشد يك مشكل از تو
سبك چون آسيا، گردان از انست
كه هرچ او ميكند بارش گرانست
بسي غصه بحلق من فرو شد
كه تا كي كار من خواهد نكو شد
مرا جان سوزي و دل باز ندهي
وگر كشته شوم آواز ندهي
دلم را در ميان خون نهادي
چو خون روي از برم بيرون نهادي
ز بس خون كز توام در دل بماندست
دو پايم تا بسر در گل بماندست
منم دور از تو در صد رنج و خواري
بمانده در غريبستان بزاري
نيايي در غريبستان زماني
نپرسي از غريب خود نشاني
ازان چندين مرا در بند داري
كه با من در وفا سوگند داري
مرا تا عشق تو در دل مقيمست
كنار من پر از دُرّ يتيمست
مرا چندين گهر ميخيزد از تو
كه چشمم بر زمين ميريزد از تو
ميان صد هزاران دردمندي
گرفت اين كار من از من بلندي
بلندي يافت تا چشمم،‌ برامد
از آن اندر بلندي با سرامد
ز خون بگرفت همچون ديدگانم
ز تو، هم پر دلم هم پهلوانم
ز وصلت در دلم بويي نهانست
كه بيتو زندگي من ازانست
ز تو آن بو اگر با من نبودي
بجان تو كه جان در تن نبودي
چوبي تو زندگاني دارم از تو
چرا خون جگر ميبارم از تو
معاذاللّه نگويم از تو دلكش
ولي آبي زنم بي تو بر آتش
چنانم زارزومندي چنانم
كه سر از پاي و پاي از سر ندانم
در افتاد از فراقت سوز در من
فرو شد زارزويت روز بر من
مرا چون ديدهٔ روشن تويي بس
ز عالم آرزوي من تويي بس
چو جان گر با منستي چشم روشن
جهان بر من نبودي چشم سوزن
ز خشم جان خود را خود بكينم
كه تو در جاني و من جان نبينم
ز دل جستم نشانت هر زمان من
كنون ازدل همي جويم نشان من
كمر بر بسته ميگردم چو موري
كه تا پيش تو بازآيم بزوري
چو موري گر مرا روزي بدستي
طلب كردن ترا آسان ترستي
مرا پرده چو مور و گير جانم
كه تا من با تو پرم گر توانم
خطا گفتم بتو نتوان رسيدن
كه موري با تو نتواند پريدن
مرا مويي بتو اميد از آنست
كه من با تو رسم آن در ميانست
مرا بر آسمان عشق اميد
نكو وجهيست روشن همچو خورشيد
گر اين يك ذره اميدم نماند
شبم خوش باد خورشيدم نماند
چه سازم دم ببندم از همه چيز
اگر صبح اميدم دم دهد نيز
وليكن صبح جز صادق نباشد
دمم ندهد بدو لايق نباشد
همه اميد روي تست كارم
بجز اميد تو رويي ندارم
بدرد هجر درجاويد بودن
بسي آسان تر از نوميد بودن
ندارم گر كنندم پاره پاره
من بيچاره جز اميد چاره
اگر اميد در جانم نبودي
بجان تو كه ايمانم نبودي
باميدم چنين من نيم زنده
كه هرگز كس نماند از بيم زنده
دلاگر ذرهيي اميد داري
كجا تو طاقت خورشيد داري
بنوميدي فرو شو چند گويي
چه گم كردي و آخر چند جويي
تو هستي همچو موري لنگ در چاه
كجا يابي بطاوس فلك راه
زيارم مينبينم هيچ ياري
چو نيكو بنگرم در هيچ كاري
نبيني گرد او گر باد گردي
بسايي گر همه فولاد گردي
ترا با او نميبينم روايي
روان كن اشك خونين از جدايي
چو تو محروم نيي با خويشتن ساز
چو تو مفلس شدي با خويشتن باز
دلم جانا ز نوميدي فرو مرد
جهاني غصه هر روزي فرو برد
چو وصلت نيست ممكن هيچكس را
بوصلت چون دهم دل يك نفس را
مرا شربت غم هجران تو بس
مفرح درد بي درمان تو بس
منم دل در وفايت چشم بر در
وفايت در دلم چون چشم بر سر
سرم گر چون قلم برّي ز تن تو
نيابي جز وفاداري ز من تو
چو آبي سرنهم در خنجر تو
بآتش گر شوم دور از بر تو
وگر در خونم آري همچو خنجر
ز خنجر سر برون آرم چو گوهر
از آن در خنجرت گردم نهان من
كه بيتو با تو خواهم در ميان من
اگر من در وفاي تو بميرم
كم عهد و وفاي تو نگيرم
وفاي تو چو جان خويش دارم
كه من بر دل وفايت بيش دارم
كه گر روزي بخاك من شتابي
بجز بوي وفا چيزي نيابي
وگر عمري برآيد از هلاكم
همه بوي وفا آيد زخاكم
دلم خون كردي و برجان سپردي
چه دعوي كرد دل با سر نبردي
برفتي و كمم انگاشتي تو
دل از دعوي من برداشتي تو
كنون از دعوي من باز نرهي
كه تا روزي دل من باز ندهي
اگر صد سال از اين دعوي برآيد
مگر بر جان من دنيا سرآيد
بدعوي كردنت ميثاق دارم
هنوز از خون دل بر طاق دارم
چه گويم با تو چون مي درنگيرد
فغان زين دل كه دل ميبرنگيرد
مرا گويند بدان بت نامهيي ساز
ز اشك خون برو هنگامهيي ساز
ز چندين نامهٔ من نامهيي نيست
كه از اشكم برو هنگامهيي نيست
اگر بر خاك و گر بر جامه بودم
ميان اين چنين هنگامه بودم
چو با تو در نميگيرد چه سازم
شوم بازلف و چشمت عشقبازم
الا اي زلف چون چوگان كجايي
شدم چون گوي سرگردان كجايي
بمن گر سر فرود آيد چوچوگانت
كنم سر همچو گوي از بهر ميدانت
گر از مشك سيه چوگان كني تو
سرم چون گوي سرگردان كني تو
تو مشكي و من آهو چشم اي دوست
نه هر دو بودهايم آخر ز يك پوست
نيي تو مشك، عنبر مينمايي
ولي در بحر چشمم مينيايي
اگر آيي بدين دريا زماني
چو دريا از تو شور آرم جهاني
نيي عنبر،‌ولي زنجير جاني
كه از هر حلقهيي صد جان ستاني
تو زنجيري و من ديوانهٔ زار
مرا بي بند و بي زنجير مگذار
نيي زنجير شستي عنبريني
كه برجانم ز صد دردر كميني
منم چون ماهي جان تشنه غرقاب
دران شستم فكن تا برهم از تاب
الا اي نرگس مخمور مانده
ز آب ديدهٔ من دور مانده
اگردر آب چشم من نشيني
ز آب چشم، چشم من نبيني
بيا تا زاب چشمم آب يابي
بشبنم لؤلؤيي خوشاب يابي
نيي نرگس كه بادام تري تو
كه جز از پرده بيرون ننگري تو
چو رخ در پرده از من دركشيدي
چرا پس پردهٔ من بر دريدي
نيي بادام جادوي بلايي
كه وقت جادويي مردم نمايي
ترا من ديدهام در جادويي دست
تويي جادوي مردم دار پيوست
چو مردم داري اي جادوي مكّار
من آخر مردمم گوشي بمن دار
زهي رهزن كه زير طاق ابرو
تويي پيوسته تيرانداز جادو
چو تو در طاق داري جاي آخر
چو من طاقم بر من آي آخر
الا اي خط كه مه را دامني تو
تويي آن خط كه برخون مني تو
چو برخون مني چندي گريزي
بيا گر خون جانم مي بريزي
مرا در خط نشان تا خود چه آيد
خط اندازي مكن تا خود چه زايد
مرا درخط كشيد ايام بي تو
كنون در خط شوم ناكام بي تو
نيي خط سبزهٔ بي آب مانده
من از سوداي تو بيخواب مانده
بآب چشم من يك روز بشتاب
كه بس نيكو نمايد سبزه در آب
شدم خاكي اگر تو سبزه داري
چرا از خاك سر مي بر نياري
برآي از خاك تا از خون برآيم
ولكين بي تو هرگز چون برآيم
نيي سبزه كه تو طوطي مثالي
بسر سبزي گشاده پرّ و بالي
چو هستي طوطي دلجوي آخر
بيا و يك سخن بر گوي آخر
الا اي پستهٔ خونخواره آخر
دلم كردي چو پسته پاره آخر
اگرچه تنگ توپر شكّر آيد
ولي گر شور باشي خوشتر آيد
بيا اي پسته پيش من زماني
كه تا شور آورم پيشت جهاني
نيي پسته ولي هستي شكر تو
چرا زين تنگدل كردي گذر تو
الا اي شكر افتاده در تنگ
جگر خوردي مرازاني جگررنگ
تو شكّر من ني خشكم نظر كن
بيا و دست با من در كمر كن
گر اين ني را ببيني زير خون تو
ازاين ني چون شكر جوشي فزون تو
بشيريني ز شمع خود بريدي
وزان برّيدگي خونم چكيدي
نيي تو انگبين، لعل مذابي
كه در يك حال هم آتش هم آبي
كسي كو آب و آتش با هم آميخت
چراپس با من مسكين كم آميخت
بيا گر تنگ ميجويي دلي هست
دگر با من بگو گر مشكلي هست
چو ميداني كزين دل تنگ داري
چرا پس از دل من ننگ داري
نيي تنگ شكر آب حياتي
ز خطّ سبز سرسبز نباتي
مرا هر ساعتي صد مرگ، هجران
درآب زندگاني كرده پنهان
اگر يك قطره آب زندگاني
بحلق جان اين بيدل چكاني
مرا جاني كه آن جان نيست مزدم
وگرنه دور از روي تو مردم
دلم پر آتش و چشمم پر آبست
اگر با من درآميزي صوابست
الا اي لؤلؤ پيوسته در درج
بشكل سي ستاره در يكي برج
تو مرواريد و مرجان سپيدي
ز تو چشمم سپيد از نااميدي
چو مرجاني تو از دريا برايي
چه گر از راه چشم ما برايي
چو ديدار ترا در چشم آرم
چو مردم آشنا در چشم دارم
نيي مرجان كه هستي تو ستاره
بتو دريا توان كردن گذاره
چو در دريا ستاره مينبينم
درين درياي چنين گمراه ازينم
ستاره نيستي درّ يتيمي
خوشاب و مستوي و مستقيمي
كيم من در غريبستان اسيري
چو تو درّ يتيم و بي نظيري
بيا تا هر دو با هم راز گوييم
غم ديرينهٔ خود باز گوييم
الا اي گوي سيمين مدوّر
ز چوگان خطت گشته معنبر
چو بر ماهي تو در تو چاه چونست
عجب تر آنكه چاهي سرنگونست
چو تو همچون مني در سرنگوني
منم در چاه، تو بر ماه چوني
اگرچون گوي آري سوي من راي
چو چوگانت دهم صد بوسه بر پاي
چو گويي تو كه من بيتو بزاري
بماندم در خم چوگان خواري
تو هستي گوي ميدان نكويي
جهان پر گفت و گوي تست گويي
نيي تو گوي، هستي سيب سيمين
نديدم چون تو الحق سيب شيرين
اگر نه تن نه دل نه زور دارم
بسي زان سيب شيرين شور دارم
ترا بر سيب سيمينست خالي
مرا از خال تو شوريده حالي
مگر آمد بدان سيب تو آسيب
برون افتاد ناگه دانه سيب
سلام من بدان ماه دلاراي
كه بر من شد چنين مهتاب پيماي
سلام من بر آن زلف مشوّش
كه دارد پاي همچون گل در آتش
سلام من بدان جزع جگرسوز
كه دارد در كمان تير جگر دوز
سلام من بران ياقوت خندان
كه اوست الحق حريفي آب دندان
سلم من بدان يك پستهٔ تنگ
كه خط بر لعل دارد فستقي رنگ
سلام من بدان سي درّ خوشاب
كه گه گه پسته ميريزد بعنّاب
سلام من بدان سيب دل افروز
كزورخ چون تهي دارم درين سوز
سلام من بدان خطّ گهرپوش
كه از جانش توان شد حلقه در گوش
سلام من بران خورشيد شاهي
كه بر ماه افگند زلف سياهي
سلام من بدان كس تا قيامت
كزو هرگز نديدستم سلامت
ازان دردي كه پرخون كرد جانم
يكي از صد نيايد بر زبانم
بهر دردي كه از تو يادم آيد
چو چنگ از هر رگي فريادم آيد
چو بي رويت قلم برداشتم من
همه نامه بخون بنگاشتم من
اگر تو نامه خون آلود بيني
يقين دانم كز آتش دود بيني
هر آن خوني كه چشم از پرده راند
ز آه سرد من افسرده ماند
بس از تفت دلم بگداختي باز
قلم كار نبشتن ساختي باز
چگويم بيش ازين اي همدم من
كه نتوان گفت در نامه غم من
چه گر چندانكه پيوندم بهم در
همي دور از تو ماندم من بغم در
بجاي هر غمم صد شاديت باد
ز اندوه جهان آزاديت باد
برين مسكين خدايت مهربان كن
براي حق تو اين آمين ز جان كن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد