دگر بار رفتن دايه پيش هرمز

مشاور شركت بيمه پارسيان

دگر بار رفتن دايه پيش هرمز

۳۶ بازديد


بگل گفتا كه رفتم بار ديگر
ز سر گيرم هم امشب كار ديگر
چو روز اين كار مينتوانم اكنون
بشب اين قرعه برگردانم اكنون
بگفت اين و فرود آمد ز منظر
ز پيش گل بنزد آن سمنبر
فگنده بود هرمز جامهٔ خواب
ميي بر لب گرفته بر لب آب
ربابي در بر و تنها نشسته
بتنهايي ز نااهلان برسته
يقين ميدان كه تو در هيچ كاري
چو تنهايي، نيابي هيچ ياري
جوان چون ديد روي دايهٔ پير
زخنده شكّرش آميخت با شير
بدايه گفت بي نوري تو امشب
چوبانگ طبل از دوري تو امشب
بيا بنشين و مي بستان و مي نوش
چو مي خوردي سبك برخيز و مخروش
حريف آب دندان دل افروز
مكن بدمستي امشب همچو آن روز
سر دندان نمودم باتو ز آغاز
نگشتي كُند دندان آمدي باز
چرا باز آمدي اي جادوي پير
كه نتوان زد چو تو جادو بصد تير
چرا آخر مرا بيدار كردي
ندانم تا چرا اينكار كردي
چو گرگ گرسنه ماندي معطل
مگر سيري نكردت بار اوّل
مرا كي ديو شب همخوابه باشد
كه در شب ديو در گرمابه باشد
پس آنگه دايه آمد در مراعات
بدو گفت اي برخ ماه ازتو شهمات
تو ميداني كه چون گل ديگري نيست
بزيبايي او سيمين بري نيست
بيا فرمان برو اين كار را باش
چو دل بردي ز گل دلدار را باش
زبانبگشاد هرمز كاي بلايه
ندانم چون تو جادو هيچ دايه
مرا گويي كه ترك خويشتن كن
اگر خواهي و گرنه كار من كن
همه كارم نكو شدتا كنون من
بكار عاشقي آيم برون من
مرا با گل بهم پهلوي اين نيست
بسي انديشه كردم روي اين نيست
بكاري خوض بايد كرد مادام
كزو بيرون توان آمد سرانجام
چنين عشقي عفو فرماي از من
چو يخ بستم فقع مگشاي از من
چو دادش اين جواب از جاي رفت او
ميي بردايه ريخت و مست خفت او
بيامد دايه پيش گل دگر بار
دو چشمش گشته از غصه گهربار
بگل گفت از خرد بيگانهيي تو
كه از بيگانگي ديوانهيي تو
درين سودا چو ديوت رهنمونست
كه اين هم نيز نوعي از جنونست
به سالوسي رگ جانم گشادي
بعشوه نان در انبانم نهادي
مرا در كار خود بر دام بستي
تو چون صياد در گوشه نشستي
چرا بايد كشيدن فقر و فاقه
كه من نه صالحم اين را نه ناقه
ميم بر ريخت لختي سرزنش كرد
ز من خود رازماني خوش منش كرد
چو حلقه بر درم زد او بخواري
چو خاك ره شدم از بردباري
تو خود داني كه چون من آن شنودم
دهن بربستم و خاموش بودم
زهرمز يافتم من حصهٔ خويش
برو اكنون توخود گو قصه خويش
مياور در ميانم اي دل افروز
كه من خود را برون آوردم امروز
ازين پاسخ دل گل موج خون ريخت
گهر زانموج از چشمش برون ريخت
سمند شادي او لنگي آورد
دلش چون چشم سوزن تنگي آورد
از آن غم ديده تر لب خشك برجست
بسوي بام شد دل داده از دست
ز سوزش تفت بر گردون رسيده
ز آه او ز آهن خون چكيده
عروس آسمان را خواب برده
خروس صبحدم را آب برده
نه ماه آن شب از آن ماتم برآمد
نه زان غم صبحدم رادم برآمد
همه شب آن ز دل افتاده در كوي
چو پرگاري بسر ميگشت هر سوي
ز درد دل سرودي زار ميگفت
خوشي با دل بهم اسرار ميگفت
كه اي دل كار خود كردي و رفتي
بآخر خون من خوردي و رفتي
برو در عشق جانان راه جان گير
بعشقي زنده شو ترك جهان گير
اگر يك دم دهد در عشق دستت
بسي خوشتر بود از هرچه هستت
گلي از عشق در جانم شكفته
وليك از چشم جانانم نهفته
همه گلها ز گل آرد برون سر
گل جانم ز دل آرد برون سر
چو من در عشق دستي خوش نيفتد
كه جز در سوخته آتش نيفتد
كجايي اي مرا چندين غم از تو
دلم ناديده شادي يك دم از تو
تويي شمع جهان افروز پيوست
منم پروانهٔ جان بر كف دست
تويي خورشيد غرق نور مانده
منم چون ذرّه از تو دورمانده
تويي چون باز خوش برتر پريده
منم چون مرغ بسمل سر بريده
تويي چون روز با نور الهي
منم چون شب بمانده در سياهي
تويي چون كوه سر بر اوج برده
منم چون كاه زير گل فسرده
تويي درياي پر آب ايستاده
منم چون ماهي از آب اوفتاده
تويي چون چشمهٔ نيسان گشاده
منم چون تشنه حالي جان بداده
تويي تيغي چوآتش برگشاده
منم در پيش تيغت سر نهاده
فروبست از غمت بر من جهان دست
بكن رحمي بكن گر جاي آن هست
بآخر چون سحرگه باد برخاست
زبيدوسرو و گل فرياد برخاست
سحرگه آه خونين برزد از دل
كه گل را بوي خون ميآيد از دل
همه شب در ميان خون بسر گشت
بهر دم بند عشقش سختتر گشت
عروس آسمان چون پرده درشد
مه روشن بزير پرده در شد
برآمدصبح همچون دايهٔ پير
ببر در روز را پرورده از شير
خليل شعر طفلان ستاره
بيكدم در كشيد از گاهواره
چو شاه شرق در مغرب فرو بست
پديد آمد ز مشرق چتر زربفت
ز تف دل رخ گلرخ چنان شد
كه رويش زرد همچون زعفران شد
چو كاهي از ضعيفي مبتلا گشت
هواي هرمزش چون كهربا گشت
بجست از جاي تا گيرد ره بام
چو مرغي كو جهد از حلقهٔ دام
چو ديدش دايه لب بگشاد از خشم
كه اي در عشق آبت رفته از چشم
بتيغ تيز دل بركندم ازتو
ز جور تو سپر بفكندم ازتو
ز ناخوش خويي تو چند آخر
مشو بر بام بشنو پند آخر
خرد در زير پاي آوردهيي تو
نكو پندم بجا آوردهيي تو
برون ناكرده سر از جيب هر روز
شوي دامن كشان در پاي ازين سوز
اگر گويم بكش دامن زكينم
جهي با دست همچون آستينم
كه ميگويد تو گلروي بهاري
كه تو همچون بن گل جمله خاري
كه گفتت گل كه تيره باد كامش
دهي ويران و آبادست نامش
بنزديكي سماع سور خوشتر
كه هم بانگ دهل از دور خوشتر
فگندي از پگاهي زلف بردوش
مگر شوريده خوابي ديدهيي دوش
در آن انديشهيي تا بار ديگر
روي بر بام و سازي كار ديگر
نيايد ننگت اي بد نام آخر
توقف كن فرو آرام آخر
گلش گفت اي شده بي آگه از من
من اينم تو برو بگزين به از من
جهان بي او چگونه بينم آخر
دلم برخاست چون بنشينم آخر
دلش از عشق هرمز جوش ميزد
بسوي بام ميشد دوش ميزد
چو شد بر بام هرمز بود در باغ
بيك ديدن نهادش بر جگر داغ
نقاب عنبرين از ماه برداشت
دل هرمز نفير و آه برداشت
چنان دل بستهٔ او شد بيك راه
كه باران بهاري ريخت بر ماه
برون افتاد چون آتش زبانش
ز حسرت آب آمد در دهانش
بدان شكّر چنان دندان فرو برد
كه دندان گفتيش تا جان فرو برد
دلش ديوانهٔ زنجير اوشد
مريدي گشت و زلفش پيراو شد
قضا رفته قلم تقدير رانده
شد او ناكام در زنجير مانده
بزير چشم روي دوست ميديد
رخ چون برگ گل در پوست ميديد
ز عشق گل چنان شد هرمز از وي
كه شد چون گل ز هرمز عاجز از وي
جهان چندانكه جزع از آب دم زد
ز سودا در دلش طغراي غم زد
چو دل سر در ره پيوندش آورد
بمويي زلف گل دربندش آورد
چو هرمز حلقهٔ زلفش چنان ديد
دل خود چون نگيني در ميان ديد
ز بند و تاب و پيچ و حلقه هر سو
هزاران حرف مشكين داشت بررو
سياهي بود هر يك حرف گويي
كه بنويسند بر شنگرف گويي
ز مشگ تازه جيم وميم ميديد
كه يعني ملك جم اقليم ميديد
از آن گل مينمودش جيم با ميم
كه يعني ملك جم دارم در اقليم
ز جيم و ميم او هرمز همي سوخت
الف با يي ز عشقش مي درآموخت
دلش ميگفت در عالم زنم من
چو جيم و ميم او برهم زنم من
خرد ميگفتش اي دل دم زن‌ آخر
هجا آموختي برهمزن آخر
دل هرمز بپيش عشق بنشست
نهاد انگشت و لوح آورد در دست
نخستين حرف او بود از معاني
كالف چيزي ندارد تا بداني
ولي زلفش الف با پيچ دارد
گهي بر سر گهي بر هيچ دارد
سر زلف چو سينش بي بهانه
كشيده كاف كفري در زمانه
بسي دل طرّهٔ زلفش بخواري
بطا با دوخته در خرده كاري
ميان بسته بعشق او در اطراف
بسان لام الف از قاف تا قاف
چو جيم جعد را آورد در پيچ
هزاران دل چو واوعمرو بر هيچ
ز دل اين حرفها هرمز فرو خواند
چو وقت عين عشق آمد فرو ماند
چو نقد عين بودش دام بنهاد
ز عين عشق برتر گام بنهاد
چو دل از ابجد جان برگرفت او
بپيش عشق لوح از سر گرفت او
چو بي مقصود و بي مقصد شد آخر
چو طفلي باسر ابجد شد آخر
چنانش عشق گل در كار آورد
كه هر مويش بعشق اقرار آورد
ببين تاكار و بار عشق چندست
كه هر دم صد جهان برهم فگندست
ز عشقست اين همه رونق جهان را
ز عشقست اتصالي جسم و جان را
نبودي ذرّهيي گر عشق را خواست
نبودي ذرّهيي بر ذرّهيي راست
چو عالم سر بسر طوفان عشقست
ز ماهي تا بماه ايوان عشقست
اگر عشق ايچ افسون برنخواند
نه از سوداي خويشت وارهاند
دمي در عشق اگر از جان برآيد
از آن دم صد جهان طوفان برآيد
از آن دم دان كه مرغ صبحگاهي
بعشقي ميدهد بر خود گواهي
ازان دم دان كه مرغان بهاري
منادي ميكنند از گل بزاري
ازان دم دان كه بلبل در سحرگاه
بصد زاري زند با عاشقان آه
ازان دم دان حضور جاوداني
وگرنه مردهيي در زندگاني
اگرچه خاص هر شب چون رسولي
كند بهر تو نوراللّه نزولي
ترا از بس كه غوغاي فضولست
كجا يك لحظه پرواي نزولست
كه هرگز غفلت آمد مست مانده
چو دستي شد مثل بر دست مانده
نه با آن دست كار تو دهد ساز
نه بتواني بريد از خويشتن باز
دم اي عطار هم اينجا فروبند
چه ميگويي كه در سودا فرو بند
كسي گوهر بر ديوانه آرد
كسي اسرار در افسانه آرد
فسانه نيست اين ليكن بهانهست
فسانه گوي كاين جمله فسانهست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد