آغاز عشقنامۀ خسرو و گل

مشاور شركت بيمه پارسيان

آغاز عشقنامۀ خسرو و گل

۳۷ بازديد



الا اي درّ درياي معالي
مدار از بكر معني حجره خالي
هزاران بكر زير پرده داري
چرا از پرده بيرون مينياري
ترا دوشيزگان بسيار هستند
بگو كز پردهشان بيرون فرستند
اگر بنمايي آن دوشيزگان را
بجلوه آرم آن پاكيزگان را
عروساني كه در عشقند سرمست
برون آور سبك روح و سبك دست
ز سر درجلوه ده نوع سخن را
كه در رشك افگني چرخ كهن را
چنين گفت آن سخندان سخنور
كه از شاخ سخن بودش سخن بر
كه چون گل كرد بر هرمز نگاهي
سيه شد روز هرمز از نگاهي
يقين دانست گل كان مرغ سركش
بدام افتاد از آن حور پريوش
رها كردش بدام و پاي برداشت
چو دانه در زمين بر جاي بگذاشت
چو مرغي منقلب ميگشت بر بام
بآخر چون فتادش مرغ در دام
دهان پر خنده پيش دايه آمد
چو خورشيدي بپيش سايه آمد
زاندامش برون ميجست آتش
رخي تازه لبي خندان دلي خوش
رخ چون كاه او گشته چو ماهي
وزان شادي جهان بروي چو كاهي
چو گل در پوست ميگنجيد با دوست
دلش چون گل نميگنجيد در پوست
چو دايه آن چنان ديدش عجب داشت
كه تا گل خود چرا پر خنده لب داشت
بگل گفتا نميدانم كه از چيست
كه گل خنديد يك ساعت نه بگريست
ندانستم ترا چندين دليريست
بدين روزت ندانم اين چه شيريست
ز بس گرمي ز تو آتش بيايد
هلاهين بوكت اكنون خوش بيايد
گشاد ابروت از جانم گره زود
كه ابروي تو يكدم بي گره بود
چه خنداني بگو احوالت اي دوست
كه گُل از خنده بيرون آيد از پوست
بگو تا از چه لب پرخنده داري
كه جان دايه از دل زنده داري
گُلش گفت اين زمانم از زمانه
يكي تير آمد آخر بر نشانه
شدم بر بام و ديدم روي هرمز
بدان خوبي نديدم روي هرگز
شدم بر بام كار خويش كردم
دل او چون دل خود ريش كردم
بزه كردم كمان دار و گيرش
كشيدم آنگهي در تنگ تيرش
بزلفم كردمش داغ جگر سوز
از آن زلفم سيه تا بست امروز
جگر ميخوردمش او ميندانست
جگر رنگي لعل من از آنست
بچشمان خون دل پالودم از وي
از آن شد غمزه خون آلودم از وي
ز هرمز آنچنان بردم دل از تن
كه هرمز برد پيش از من دل از من
چو با هرمز بهم ديدار كرديم
حسابي راست چون طيار كرديم
گلي در آب كردم من گلي او
دلي من بردم از هرمز دلي او
يكي دادم يكي بردم بخانه
ندارد جنگ كاري در ميانه
حسابي راست كرد امروز هرمز
كنون ماهي منم سي روز هرمز
ز تو اين كار برنامد بصد بار
بدست خويش بايد كرد هر كار
دلش بربودم و بازش ندادم
گلم من زين چنين خارش نهادم
يكي مي خوردهام با يار امروز
دو بهره كردهام من كار امروز
چنانش بند كردم در زماني
كه نتواند گشاد آن را جهاني
اگرچه از بر گل دور بود او
بغمزه لعب شيرينم نمود او
كرشمه كرد با من در نهاني
تو اي دايه نيي عاشق چه داني
بخواند بلبل از گل داستانها
ولي مرغان شناسند آن زبانها
كسي را سوي اين رازست راهي
كه او را زين نمد باشد كلاهي
سخن گرچه نگفت او نيك دانم
كه ميگفت او كه سر تا پا زبانم
سخن در وقت خاموشي چنان داشت
كه يك يك موي او گويي زبان داشت
ندارد عشق من با عشق او كار
كه او عاشق ترست از من بصد بار
مزن پر همچو مرغ اي دايه چندين
كه شد مرغي كه كردي خايه زرين
كنون اين پسته را عنّابي آور
چو من اين جوي كندم آبي آور
ز گفت گل بگل دايه چنين گفت
كه اي ماه فلك را بر زمين جفت
شبت خوش باد و روزت باد فرّخ
لبت شهد و برت سيم و گُلت رخ
صبوري كن كه تا هرمز ز مستي
چنين گردد كه تو امروز هستي
مبادت جز نشاط و عيش پيشه
بكام دوستان بادي هميشه
به پيش او نبايد شد بزودي
كه تا داند كه بي او درچه بودي
بيكبارش ميار از خاك بر تخت
كه تا او نيز لختي بر تند سخت
اگر آسان بدست آرد ترا او
چو باد از دست بگذارد ترا او
زري كاسان بدست آري تو بي رنج
ز دست آسان رود گر هست صد گنج
بيك جوزر چو از تو صد عرق ريخت
نياري پيش مردم بر طبق ريخت
دل همچون صدف از صبر كن پر
كه تا آن قطرهٔ باران شود دُر
كنون با هرمز آشفته آيم
زماني با حديث رفته آيم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد