عرض حال مصنف بحضور رحمة للعالمين

مشاور شركت بيمه پارسيان

عرض حال مصنف بحضور رحمة للعالمين

۳۴ بازديد


اي ظهور تو شباب زندگي
جلوه ات تعبير خواب زندگي
اي زمين از بارگاهت ارجمند
آسمان از بوسهٔ بامت بلند
شش جهت روشن ز تاب روي تو
ترك و تاجيك و عرب هندوي تو
از تو بالا پايهٔ اين كائنات
فقر تو سرمايهٔ اين كائنات
در جهان شمع حيات افروختي
بندگان را خواجگي آموختي
بي تو از نابودمنديها خجل
پيكران اين سراي آب و گل
تا دم تو آتشي از گل گشود
توده هاي خاك را آدم نمود
ذره دامن گير مهر و ماه شد
يعني از نيروي خويش آگاه شد
تا مرا افتاد بر رويت نظر
از اب و ام گشتهٔ ئي محبوب تر
عشق در من آتشي افروخت است
فرصتش بادا كه جانم سوخت است
ناله ئي مانند ني سامان من
آن چراغ خانهٔ ويران من
از غم پنهان نگفتن مشكل است
باده در مينا نهفتن مشكل است
مسلم از سر نبي بيگانه شد
باز اين بيت الحرم بتخانه شد
از منات و لات و عزي و هبل
هر يكي دارد بتي اندر بغل
شيخ ما از برهمن كافر تر است
زانكه او را سومنات اندر سر است
رخت هستي از عرب برچيده ئي
در خمستان عجم خوابيده ئي
شل ز برفاب عجم اعضاي او
سرد تر از اشك او صهباي او
همچو كافر از اجل ترسنده ئي
سينه اش فارغ ز قلب زنده ئي
نعشش از پيش طبيبان برده ام
در حضور مصطفي آورده ام
مرده بود از آب حيوان گفتمش
سري از اسرار قرآن گفتمش
داستاني گفتم از ياران نجد
نكهتي آوردم از بستان نجد
محفل از شمع نوا افروختم
قوم را رمز حيات آموختم
گفت بر ما بندد افسون فرنگ
هست غوغايش ز قانون فرنگ
اي بصيري را ردا بخشنده ئي
بربط سلما مرا بخشنده ئي
ذوق حق ده اين خطا انديش را
اينكه نشناسد متاع خويش را
گر دلم آئينهٔ بي جوهر است
ور بحرفم غير قرآن مضمر است
اي فروغت صبح اعصار و دهور
چشم تو بينندهٔ ما في الصدور
پردهٔ ناموس فكرم چاك كن
اين خيابان را ز خارم پاك كن
تنگ كن رخت حيات اندر برم
اهل ملت را نگهدار از شرم
سبز كشت نابسامانم مكن
بهره گير از ابر نيسانم مكن
خشك گردان باده در انگور من
زهر ريز اندر مي كافور من
روز محشر خوار و رسوا كن مرا
بي نصيب از بوسهٔ پا كن مرا
گر در اسرار قرآن سفته ام
با مسلمانان اگر حق گفته ام
ايكه از احسان تو ناكس ، كس است
يك دعايت مزد گفتارم بس است
عرض كن پيش خداي عزوجل
عشق من گردد هم آغوش عمل
دولت جان حزين بخشيده ئي
بهره ئي از علم دين بخشيده ئي
در عمل پاينده تر گردان مرا
آب نيسانم گهر گردان مرا
رخت جان تا در جهان آورده ام
آرزوي ديگري پرورده ام
همچو دل در سينه ام آسوده است
محرم از صبح حياتم بوده است
از پدر تا نام تو آموختم
آتش اين آرزو افروختم
تا فلك ديرينه تر سازد مرا
در قمار زندگي بازد مرا
آرزوي من جوان تر مي شود
اين كهن صهبا گران تر مي شود
اين تمنا زير خاكم گوهر است
در شبم تاب همين يك اختر است
مدتي با لاله رويان ساختم
عشق با مرغوله مويان باختم
باده ها با ماه سيمايان زدم
بر چراغ عافيت دامان زدم
برقها رقصيد گرد حاصلم
رهزنان بردند كالاي دلم
اين شراب از شيشهٔ جانم نريخت
اين زر سارا ز دامانم نريخت
عقل آزر پيشه ام زنار بست
نقش او در كشور جانم نشست
سالها بودم گرفتار شكي
از دماغ خشك من لاينفكي
حرفي از علم اليقين ناخوانده ئي
در گمان آباد حكمت مانده ئي
ظلمتم از تاب حق بيگانه بود
شامم از نور شفق بيگانه بود
اين تمنا در دلم خوابيده ماند
در صدف مثل گهر پوشيده ماند
آخر از پيمانهٔ چشمم چكيد
در ضمير من نواها آفريد
اي ز ياد غير تو جانم تهي
بر لبش آرم اگر فرمان دهي
زندگي را از عمل سامان نبود
پس مرا اين آرزو شايان نبود
شرم از اظهار او آيد مرا
شفقت تو جرأت افزايد مرا
هست شأن رحمتت گيتي نواز
آرزو دارم كه ميرم در حجاز
مسلمي از ماسوا بيگانه ئي
تا كجا زناري بتخانه ئي
حيف چون او را سرآيد روزگار
پيكرش را دير گيرد در كنار
از درت خيزد اگر اجزاي من
واي امروزم خوشا فرداي من
فرخا شهري كه تو بودي در آن
اي خنك خاكي كه آسودي در آن
«مسكن يار است و شهر شاه من
پيش عاشق اين بود حب الوطن»
كوكبم را ديدهٔ بيدار بخش
مرقدي در سايهٔ ديوار بخش
تا بياسايد دل بي تاب من
بستگي پيدا كند سيماب من
با فلك گويم كه آرامم نگر
ديده ئي آغازم ، انجامم نگر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد