الله الصمد

مشاور شركت بيمه پارسيان

الله الصمد

۳۴ بازديد


گر به الله الصمد دل بسته ئي
از حد اسباب بيرون جسته ئي
بندهٔ حق بندهٔ اسباب نيست
زندگاني گردش دولاب نيست
مسلم استي بي نياز از غير شو
اهل عالم را سراپا خير شو
پيش منعم شكوهٔ گردون مكن
دست خويش از آستين بيرون مكن
چون علي در ساز بانان شعير
گردن مرحب شكن خيبر بگير
منت از اهل كرم بردن چرا
نشتر لا و نعم خوردن چرا
رزق خود را از كف دونان مگير
يوسف استي خويش را ارزان مگير
گرچه باشي مور و هم بي بال و پر
حاجتي پيش سليماني مبر
راه دشوار است سامان كم بگير
در جهان آزاد زي آزاد مير
سبحهٔ «اقلل من الدنيا» شمار
از «تعش حراً» شوي سرمايه دار
تا تواني كيميا شو گل مشو
در جهان منعم شو و سائل مشو
اي شناساي مقام بوعلي
جرعه ئي آرم ز جام بوعلي
«پشت پا زن تخت كيكاوس را
سر بده از كف مده ناموس را»
خود بخود گردد در ميخانه باز
بر تهي پيمانگان بي نياز
قايد اسلاميان هارون رشيد
آنكه نقفور آب تيغ او چشيد
گفت مالك را كه اي مولاي قوم
روشن از خاك درت سيماي قوم
اي نوا پرداز گلزار حديث
از تو خواهم درس اسرار حديث
لعل تا كي پرده بند اندر يمن
خيز و در دارالخلافت خيمه زن
اي خوشا تاباني روز عراق
اي خوشا حسن نظر سوز عراق
ميچكد آب خضر از تاك او
مرهم زخم مسيحا خاك او
گفت مالك مصطفي را چاكرم
نيست جز سوداي او اندر سرم
من كه باشم بستهٔ فتراك او
بر نخيزم از حريم پاك او
زنده از تقبيل خاك يثربم
خوشتر از روز عراق آمد شبم
عشق مي گويد كه فرمانم پذير
پادشاهان را بخدمت هم مگير
تو همي خواهي مرا آقا شوي
بندهٔ آزاد را مولا شوي
بهر تعليم تو آيم بر درت
خادم ملت نگردد چاكرت
بهره ئي خواهي اگر از علم دين
در ميان حلقهٔ درسم نشين
بي نيازي نازها دارد بسي
ناز او اندازها دارد بسي
بي نيازي رنگ حق پوشيدن است
رنگ غير از پيرهن شوئيدن است
علم غير آموختي اندوختي
روي خويش از غازه اش افروختي
ارجمندياز شعارش ميبري
من ندانم تو توئي يا ديگري
از نسيمش خاك تو خاموش گشت
وز گل و ريحان تهي آغوش گشت
كشت خود از دست خود ويران مكن
از سحابش گديهٔ باران مكن
عقل تو زنجيري افكار غير
در گلوي تو نفس از تار غير
بر زبانت گفتگوها مستعار
در دل تو آرزوها مستعار
قمريانت را نواها خواسته
سروهايت را قباها خواسته
باده مي گيري بجام از ديگران
جام هم گيري بوام از ديگران
آن نگاهش سر «ما زاغ البصر»
سوي قوم خويش باز آيد اگر
مي شناسد شمع او پروانه را
نيك داند خويش و هم بيگانه را
«لست مني» گويدت مولاي ما
واي ما ، اي واي ما ، اي واي ما ،
زندگاني مثل انجم تا كجا
هستي خود در سحر گم تا كجا
ريوي از صبح دروغي خورده ئي
رخت از پهناي گردون برده ئي
آفتاب استي يكي در خود نگر
از نجوم ديگران تابي مخر
بر دل خود نقش غير انداختي
خاك بردي كيميا در باختي
تا كجا رخشي ز تاب ديگران
سر سبك ساز از شراب ديگران
تا كجا طوف چراغ محفلي
ز آتش خود سوز اگر داري دلي
چون نظر در پرده هاي خويش باش
مي پر و اما بجاي خويش باش
در جهان مثل حباب اي هوشمند
راه خلوت خانه بر اغيار بند
فرد ، فرد آمد كه خود را وا شناخت
قوم ، قوم آمد كه جز با خود نساخت
از پيام مصطفي آگاه شو
فارغ از ارباب دون الله شو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد