زندگي از لذت غيب و حضور
بست نقش اين جهان نزد و دور
آنچنان تار نفس از هم گسيخت
رنگ حيرت خانهٔ ايام ريخت
هر كجا از ذوق و شوق خود گري
نعرهٔ «من ديگرم ، تو ديگري»
ماه و اختر را خرام آموختند
صد چراغ اندر فضا افروختند
بر سپهر نيلگون زد آفتاب
خيمهٔ زر بفت با سيمين طناب
از افق صبح نخستين سر كشيد
عالم نو زاده را در بر كشيد
ملك آدم خاكداني بود و بس
دشت او بي كارواني بود و بس
ني به كوهي آب جوئي در ستيز
ني به صحرائي سحابي ريزريز
ني سرود طايران در شاخسار
ني رم آهو ميان مرغزار
بي تجلي هاي جان بحر و برش
دود پيچان طيلسان پيكرش
سبزه باد فرودين ناديده ئي
اندر اعماق زمين خوابيده ئي
طعنه ئي زد چرخ نيلي بر زمين
روزگار كس نديدم اين چنين
چون تو در پهناي من كوري كجا
جز به قنديلم ترا نوري كجا
خاك اگر الوند شد جز خاك نيست
روشن و پاينده چون افلاك نيست
يا بزي با ساز و برگ دلبري
يا بمير از ننگ و عار كمتري
شد زمين از طعنهٔ گردون خجل
نا اميد و دل گران و مضمحل
پيش حق از درد بي نوري تپيد
تا نداني ز آنسوي گردون رسيد
اي اميني از امانت بي خبر
غم مخور اندر ضمير خود نگر
روز ها روشن ز غوغاي حيات
ني از آن نوري كه بيني در جهات
نور صبح از آفتاب داغ دار
نور جان پاك از غبار روزگار
نور جان بي جاده ها اندر سفر
از شعاع مهر و مه سيار تر
شسته ئي از لوح جان نقش اميد
نور جان از خاك تو آيد پديد
عقل آدم بر جهان شبخون زند
عشق او بر لامكان شبخون زند
راه دان انديشهٔ او بي دليل
چشم او بيدار تر از جبرئيل
خاك و در پرواز مانند ملك
يك رباط كهنه در راهش فلك
مي خلد اندر وجود آسمان
مثل نوك سوزن اندر پرنيان
داغها شويد ز دامان وجود
بي نگاه او جهان كور و كبود
گرچه كم تسبيح و خونريز است او
روزگاران را چو مهميز است او
چشم او روشن شود از كائنات
تا ببيند ذات را اندر صفات
«هر كه عاشق شد جمال ذات را
اوست سيد جمله موجودات را»
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۸ ۳۴ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد