اندرز مير نجات نقشبند المعروف به باباي صحرائي كه براي مسلمانان هندوستان رقم فرموده است

۳۳ بازديد

 
اي كه مثل گل ز گل باليده‌اي
تو هم از بطن خودي زائيده‌اي
از خودي مگذر بقا انجام باش
قطره‌اي مي باش و بحر آشام باش
تو كه از نور خودي تابنده‌اي
گر خودي محكم كني پاينده‌اي
سود در جيب همين سوداستي
خواجگي از حفظ اين كالاستي
هستي و از نيستي ترسيده‌اي
اي سرت گردم غلط فهميده‌اي
چون خبر دارم ز ساز زندگي
با تو گويم چيست راز زندگي
غوطه در خود صورت گوهر زدن
پس ز خلوت گاه خود سر بر زدن
زير خاكستر شرار اندوختن
شعله گرديدن نظرها سوختن
خانه سوز محنت چل ساله شو
طوف خود كن شعله ي جواله شو
زندگي از طوف ديگر رستن است
خويش را بيت الحرم دانستن است
پر زن و از جذب خاك آزاد باش
همچو طاير ايمن از افتاد باش
تو اگر طاير نه‌اي اي هوشمند
بر سر غار آشيان خود مبند
اي كه باشي در پي كسب علوم
با تو مي گويم پيام پير روم
«علم را بر تن زني ماري بود
علم را بر دل زني ياري بود»
آگهي از قصه ي آخوند روم
آنكه داد اندر حلب درس علوم
پاي در زنجير توجيهات عقل
كشتيش طوفاني «ظلمات» عقل
موسي بيگانه ي سيناي عشق
بيخبر از عشق و از سوداي عشق
از تشكك گفت و از اشراق گفت
وز حكم صد گوهر تابنده سفت
عقده هاي قول مشائين گشود
نور فكرش هر خفي را وانمود
گرد و پيشش بود انبار كتب
بر لب او شرح اسرار كتب
پير تبريزي ز ارشاد كمال
جست راه مكتب ملا جلال
گفت اين غوغا و قيل و قال چيست
اين قياس و وهم و استدلال چيست
مولوي فرمود نادان لب ببند
بر مقالات خردمندان مخند
پاي خويش از مكتبم بيرون گذار
قيل و قال است اين ترا با وي چه كار
قال ما از فهم تو بالاتر است
شيشه ي ادراك را روشنگر است
سوز شمس از گفته ي ملا فزود
آتشي از جان تبريزي گشود
بر زمين برق نگاه او فتاد
خاك از سوز دم او شعله زاد
آتش دل خرمن ادراك سوخت
دفتر آن فلسفي را پاك سوخت
مولوي بيگانه از اعجاز عشق
ناشناس نغمه هاي ساز عشق
گفت اين آتش چسان افروختي
دفتر ارباب حكمت سوختي
گفت شيخ اي مسلم زنار دار
ذوق و حال است اين ترا با وي چه كار
حال ما از فكر تو بالاتر است
شعله ي ما كيمياي احمر است
ساختي از برف حكمت ساز و برگ
از سحاب فكر تو بارد تگرگ
آتشي افروز از خاشاك خويش
شعله‌اي تعمير كن از خاك خويش
علم مسلم كامل از سوز دل است
معني اسلام ترك آفل است
چون ز بند آفل ابراهيم رست
در ميان شعله ها نيكو نشست
علم حق را در قفا انداختي
بهر ناني نقد دين در باختي
گرم رو در جستجوي سرمه‌اي
واقف از چشم سياه خود نه‌اي
آب حيوان از دم خنجر طلب
از دهان اژدها كوثر طلب
سنگ اسود از در بتخانه خواه
نافه ي مشك از سگ ديوانه خواه
سوز عشق از دانش حاضر مجوي
كيف حق از جام اين كافر مجوي
مدتي محو تك و دو بوده ام
رازدان دانش نو بوده ام
باغبانان امتحانم كرده اند
محرم اين گلستانم كرده اند
گلستاني لاله زار عبرتي
چون گل كاغذ سراب نكهتي
تا ز بند اين گلستان رسته ام
آشيان بر شاخ طوبي بسته ام
دانش حاضر حجاب اكبر است
بت پرست و بت فروش و بتگر است
پا بزندان مظاهر بسته‌اي
از حدود حس برون نا جسته‌اي
در صراط زندگي از پا فتاد
بر گلوي خويشتن خنجر نهاد
آتشي دارد مثال لاله سرد
شعله‌اي دارد مثال ژاله سرد
فطرتش از سوز عشق آزاد ماند
در جهان جستجو ناشاد ماند
عشق افلاطون علت هاي عقل
به شود از نشترش سوداي عقل
جمله عالم ساجد و مسجود عشق
سومنات عقل را محمود عشق
اين مي ديرينه در ميناش نيست
شور «يارب» ، قسمت شبهاش نيست
قيمت شمشاد خود نشناختي
سرو ديگر را بلند انداختي
مثل ني خود را ز خود كردي تهي
بر نواي ديگران دل مي نهي
اي گداي ريزه‌اي از خوان غير
جنس خود مي جوئي از دكان غير
بزم مسلم از چراغ غير سوخت
مسجد او از شرار دير سوخت
از سواد كعبه چون آهو رميد
ناوك صياد پهلويش دريد
شد پريشان برگ گل چون بوي خويش
اي ز خود رم كرده باز آ سوي خويش
اي امين حكمت ام الكتاب
وحدت گمگشته ي خود بازياب
ما كه دربان حصار ملتيم
كافر از ترك شعار ملتيم
ساقي ديرينه را ساغر شكست
بزم رندان حجازي بر شكست
كعبه آباد است از اصنام ما
خنده زن كفر است بر اسلام ما
شيخ در عشق بتان اسلام باخت
رشته ي تسبيح از زنار ساخت
پير ها پير از بياض مو شدند
سخره بهر كودكان كو شدند
دل ز نقش لااله بيگانه‌اي
از صنم هاي هوس بتخانه‌اي
مي شود هر مو درازي خرقه پوش
آه ازين سوداگران دين فروش
با مريدان روز و شب اندر سفر
از ضرورت هاي ملت بي خبر
ديده ها بي نور مثل نرگس اند
سينه ها از دولت دل مفلس اند
واعظان هم صوفيان منصب پرست
اعتبار ملت بيضا شكست
واعظ ما چشم بر بتخانه دوخت
مفتي دين مبين فتوي فروخت
چيست ياران بعد ازين تدبير ما
رخ سوي ميخانه دارد پير ما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد