در بيان اينكه مقصد حيات مسلم ، اعلاي كلمة الله است

۳۵ بازديد


قلب را از صبغة الله رنگ ده
عشق را ناموس و نام و ننگ ده
طبع مسلم از محبت قاهر است
مسلم ار عاشق نباشد كافر است
تابع حق ديدنش نا ديدنش
خوردنش ، نوشيدنش ، خوابيدنش
در رضايش مرضي حق گم شود
«اين سخن كي باور مردم شود»
خيمه در ميدان الا الله زدست
در جهان شاهد علي الناس آمدست
شاهد حالش نبي انس و جان
شاهدي صادق ترين شاهدان
قال را بگذار و باب حال زن
نور حق بر ظلمت اعمال زن
در قباي خسروي درويش زي
ديده بيدار و خدا انديش زي
قرب حق از هر عمل مقصود دار
تا ز تو گردد جلالش آشكار
صلح ، شر گردد چو مقصود است غير
گر خدا باشد غرض جنگ است خير
گر نگردد حق ز تيغ ما بلند
جنگ باشد قوم را ناارجمند
حضرت شيخ ميانمير ولي
هر خفي از نور جان او جلي
بر طريق مصطفي محكم پئي
نغمه ي عشق و محبت را نئي
تربتش ايمان خاك شهر ما
مشعل نور هدايت بهر ما
بر در او جبه فرسا آسمان
از مريدانش شه هندوستان
شاه تخم حرص در دل كاشتي
قصد تسخير ممالك داشتي
از هوس آتش بجان افروختي
تيغ را «هل من مزيد» آموختي
در دكن هنگامه ها بسيار بود
لشكرش در عرصه ي پيكار بود
رفت پيش شيخ گردون پايه ئي
تا بگيرد از دعا سرمايه ئي
مسلم از دنيا سوي حق رم كند
از دعا تدبير را محكم كند
شيخ از گفتار شه خاموش ماند
بزم درويشان سراپا گوش ماند
تا مريدي سكه سيمين بدست
لب گشود و مهر خاموشي شكست
گفت اين نذر حقير از من پذير
اي ز حق آوارگان را دستگير
غوطه ها زد در خوي محنت تنم
تا گره زد درهمي را دامنم
گفت شيخ اين زر حق سلطان ماست
آنكه در پيراهن شاهي گداست
حكمران مهر و ماه و انجم است
شاه ما مفلس ترين مردم است
ديده بر خوان اجانب دوخت است
آتش جوعش جهاني سوخت است
قحط و طاعون تابع شمشير او
عالمي ويرانه از تعمير او
خلق در فرياد از ناداريش
از تهيدستي ضعيف آزاريش
سطوتش اهل جهان را دشمن است
نوع انسان كاروان ، او رهزن است
از خيال خود فريب و فكر خام
مي كند تاراج را تسخير نام
عسكر شاهي و افواج غنيم
هر دو از شمشير جوع او دو نيم
آتش جان گدا جوع گداست
جوع سلطان ملك و ملت را فناست
هر كه خنجر بهر غير الله كشيد
تيغ او در سينه ي او آرميد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد