در بيان اينكه تربيت خودي را سه مراحل است ،اطاعت،ضبط نفس،نيابت الهي

۳۸ بازديد


خدمت و محنت شعار اشتر است
صبر و استقلال كار اشتر است
گام او در راه كم غوغا ستي
كاروان را زورق صحرا ستي
نقش پايش قسمت هر بيشه ئي
كم خور و كم خواب و محنت پيشه ئي
مست زير بار محمل مي رود
پاي كوبان سوي منزل مي رود
سر خوش از كيفيت رفتار خويش
در سفر صابر تر از اسوار خويش
تو هم از بار فرائض سر متاب
بر خوري از «عنده حسن المآب»
در اطاعت كوش اي غفلت شعار
مي شود از جبر پيدا اختيار
ناكس از فرمان پذيري كس شود
آتش ار باشد ز طغيان خس شود
هر كه تسخير مه و پروين كند
خويش را زنجيري آئين كند
باد را زندان گل خوشبو كند
قيد بو را نافه ي آهو كند
مي زند اختر سوي منزل قدم
پيش آئيني سر تسليم خم
سبزه بر دين نمو روئيده است
پايمال از ترك آن گرديده است
لاله پيهم سوختن قانون او
بر جهد اندر رگ او خون او
قطره ها درياست از آئين وصل
ذره ها صحراست از آئين وصل
باطن هر شي ز آئيني قوي
تو چرا غافل ازين سامان روي
باز اي آزاد دستور قديم
زينت پا كن همان زنجير سيم
شكوه سنج سختي آئين مشو
از حدود مصطفي بيرون مرو
«مرحله دوم ضبط نفس»
نفس تو مثل شتر خود پرور است
خود پرست و خود سوار و خود سر است
مرد شو آور زمام او بكف
تا شوي گوهر اگر باشي خزف
هر كه بر خود نيست فرمانش روان
مي شود فرمان پذير از ديگران
طرح تعمير تو از گل ريختند
با محبت خوف را آميختند
خوف دنيا ، خوف عقبي ، خوف جان
خوف آلام زمين و آسمان
حب مال و دولت و حب وطن
حب خويش و اقربا و حب زن
امتزاج ماء و طين تن پرور است
كشته ي فحشا هلاك منكر است
تا عصائي لا اله داري بدست
هر طلسم خوف را خواهي شكست
هر كه حق باشد چو جان اندر تنش
خم نگردد پيش باطل گردنش
خوف را در سنيهٔ او راه نيست
خاطرش مرعوب غير الله نيست
هر كه در اقليم لا آباد شد
فارغ از بند زن و اولاد شد
مي كند از ماسوي قطع نظر
مي نهد ساطور بر حلق پسر
با يكي مثل هجوم لشكر است
جان بچشم او ز باد ارزان تر است
لا اله باشد صدف گوهر نماز
قلب مسلم را حج اصغر نماز
در كف مسلم مثال خنجر است
قاتل فحشا و بغي و منكر است
روزه بر جوع و عطش شبخون زند
خيبر تن پروري را بشكند
مؤمنان را فطرت افروز است حج
هجرت آموز و وطن سوزست حج
طاعتي سرمايه ي جمعيتي
ربط اوراق كتاب ملتي
حب دولت را فنا سازد زكوة
هم مساوات آشنا سازد زكوة
دل ز «حتي تنفقوا» محكم كند
زر فزايد الفت زر كم كند
اين همه اسباب استحكام تست
پخته ي محكم اگر اسلام تست
اهل قوت شو ز ورد يًا قوي»
تا سوار اشتر خاكي شوي
«مرحله سوم نيابت الهي»
گر شتر باني جهانباني كني
زيب سر تاج سليماني كني
تا جهان باشد جهان آرا شوي
تاجدار ملك «لايبلي» شوي
نايب حق در جهان بودن خوش است
بر عناصر حكمران بودن خوش است
نايب حق همچو جان عالم است
هستي او ظل اسم اعظم است
از رموز جزو و كل آگه بود
در جهان قائم بامرالله بود
خيمه چون در وسعت عالم زند
اين بساط كهنه را برهم زند
فطرتش معمور و مي خواهد نمود
عالمي ديگر بيارد در وجود
صد جهان مثل جهان جزو وكل
رويد از كشت خيال او چو گل
پخته سازد فطرت هر خام را
از حرم بيرون كند اصنام را
نغمه زا تار دل از مضراب او
بهر حق بيداري او خواب او
شيب را آموزد آهنگ شباب
مي دهد هر چيز را رنگ شباب
نوع انسان را بشير و هم نذير
هم سپاهي هم سپهگر هم امير
مدعاي «علم الاسما» ستي
سر «سبحان الذي اسرا» ستي
از عصا دست سفيدش محكم است
قدرت كامل بعلمش توأم است
چون عنا گيرد بدست آن شهسوار
تيز تر گردد سمند روزگار
خشك سازد هيبت او نيل را
مي برد از مصر اسرائيل را
از قم او خيزد اندر گور تن
مرده جانها چون صنوبر در چمن
ذات او توجيه ذات عالم است
از جلال او نجات عالم است
ذره خورشيد آشنا از سايه اش
قيمت هستي گران از مايه اش
زندگي بخشد ز اعجاز عمل
مي كند تجديد انداز عمل
جلوه ها خيزد ز نقش پاي او
صد كليم آواره ي سيناي او
زندگي را مي كند تفسير نو
مي دهد اين خواب را تعبير نو
هستئي مكنون او راز حيات
نغمه ي نشينده ي ساز حيات
طبع مضمون بند فطرت خون شود
تا دو بيت ذات او موزون شود
مشت خاك ما سر گردون رسيد
زين غبار آن شهسوار آيد پديد
خفته در خاكستر امروز ما
شعله ي فرداي عالم سوز ما
غنچه ي ما گلستان در دامن است
چشم ما از صبح فردا روشن است
اي سوار اشهب دوران بيا
اي فروغ ديده ي امكان بيا
رونق هنگامه ي ايجاد شو
در سواد ديده ها آباد شو
شورش اقوام را خاموش كن
نغمه ي خود را بهشت گوش كن
خيز و قانون اخوت ساز ده
جام صهباي محبت باز ده
باز در عالم بيار ايام صلح
جنگجويان را بده پيغام صلح
نوع انسان مزرع و تو حاصلي
كاروان زندگي را منزلي
ريخت از جور خزان برگ شجر
چون بهاران بر رياض ما گذر
سجده هاي طفلك و برنا و پير
از جبين شرمسار ما بگير
از وجود تو سرافرازيم ما
پس بسوز اين جهان سازيم ما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد