دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۹ ۳۷ بازديد
نور با جان اگر چه همرنگست
با تنش نيز صحبتي تنگست
سوي اين روشني همي پويند
اين زيارت كه خلق ميگويند
گر ازين نور اثر نديدي عام
استخوان را چگونه بردي نام؟
تن پاك ار ز جان جدا باشد
نه كه بيرحمت خدا باشد
نافه از مشك اگر تهي سازند
بوي خوش چون دهد نيندازند
گل كه با گل نشست خويشي يافت
بر سر آمد كه قدر و بيشي يافت
صدف آخر نه هم ز صحبت در
گشت غزاز رنگ چهرهٔ غر؟
مسجدي كندرو نماز كنند
درش از احترام باز كنند
قالبي از سر نياز و يقين
سالها سر نهاده بر خط دين
عقل را كرده بنده فرماني
با دل و جان درست پيماني
گر چه از ديدهها نهان گردد
خاك او قبلهٔ جهان گردد
روح او حاضرست و داننده
كام هر كس بدو رساننده
تو كه در حق مرده اين گويي
زندگان را چرا نميجويي؟
به مقامات عارفان كن كار
به كرامات واصلان اقرار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد