در ذكر معاد و تجرد كلي

مشاور شركت بيمه پارسيان

در ذكر معاد و تجرد كلي

۴۱ بازديد


چون تعلق بريد جان از جسم
نبود حال جان برون زد و قسم:
گر نكوكار بوده باشد، رست
ورنه در خاك خوار ماند و پست
نفس اگر پاك و گر پليد بود
منزل هر يكي پديد بود
هر يكي را در آن جهان جاييست
وندران منزلي و ماواييست
وين بدن را عذاب گوري هست
در لحد نيز تلخ و شوري هست
چون شود جان و جسم آلوده
از غبار گناه پالوده
باز فرمان رسد كه: برخيزد
تن به جان، جان بتن درآويزد
آنكت از آب در وجود آورد
بازت از خاك زنده داند كرد
در قيامت، كزين ستوده طلسم
دور باشد حجاب ظلمت جسم
تن نيكان فروغ جان گيرد
هر دو را نور در ميان گيرد
چون تن و جان به نور غرق شود
شرق او غرب و غرب شرق شود
هر يك از ما به صورت ذاتي
اندر آيد به موقف آتي
ذات ما هستي و حقيقت ماست
صورتش سيرت و طريقت ماست
اصل جان تو چونكه از فلكست
به فلك ميروي، درين چه شكست؟
عقل و جان بر فلك گذار كند
استخوان بر فلك چكار كند؟
آب و گل بندتست، بگسل بند
بندهٔ اين و آن شدن تا چند؟
هر يكي را به مركزي بسپار
همچو آتش سر از محيط برآر
زين طبايع تو تا نگردي پاك
نكني رخ به طبع در افلاك
بر فلك نيست گرمي و سردي
بگذر از گرم و سرد، اگر مردي
نسبت خويش با بسايط فرد
به بساطت درست بايد كرد
خواجه زنگي و آن صنم رومي
موجب حيرتست و محرومي
جاي اصلي طلب، مرو در خواب
ور نداني، بپرس از آتش و آب
زين جهان اين چنين توان رستن
نه كشيدن بلا و بنشستن
اين فطيري كه كرده‌اي تو به دست
در تنور اثير نتوان بست
ملكوت سماست جاي سروش
جبروت خداست عالم هوش
بر فلك جاي مكر و فن نبود
با ملك حاجت سخن نبود
جانت آندم كه گردد از تن باز
كوش تا بر فلك كند پرواز
تا نگردي چو آسمان يكرنگ
كي روي بر فلك چو هفت اورنگ؟
سنگ جايي رود، كه سنگ بود
آب از آتش ببر، كه جنگ بود
آن كه بي‌كار و آن كه در كارند
هر يكي رخ به مامني دارند
آب ازين سنگ اگر گذار كند
چون به مركز رسد قرار كند
بد بميري، چو ناتمام روي
هيمهٔ دوزخي، چو خام روي
جهد آن كن كه: پخته باشي و حر
تا در آن ورطه‌ها نماني پر
بازدان، گر دل تو آگاهست
كه چه خرسنگهات در راهست!
اندرين خانه كار خويش بساز
تا در آن عقده‌ها نماني باز
به دل آزاد شو، به جان فارغ
پس برون آي ازين جهان فارغ
مي‌گسل بند بندت آهسته
تا نباشي به هيچ پيوسته
روز اول كه ديده بازت شد
دل درين عالم مجازت شد
نشنيدي كه سر بسر با دست؟
يا نديدي كه سست بنيادست؟
دل خود را به صد گره بستن
روز آخر كجا توان رستن؟
هر چه ميماند از تو خاكش كن
و آنچه همراه تست پاكش كن
جان خود را، كه در جهان بستي
به زر و سيم و خانه پيوستي
بركش از جمله، همچو موي از شير
تا چو گويد: بيار، گويي: گير
آن كساني كه بينشي دارند
آشكار و نهان درين كارند
چه گمان ميبري بر آتش و باد؟
يا برين آب و خاك بي‌بنياد؟
وامهاييست دادني اينها
بندهايي گشادني اين‌ها
نه كه اين جسم چون هلاك شود
باد او باد و خاك خاك شود؟
پسرت دختري بيار كند
دخترت شوهري شكار كند
زن جوانست، همسرش بايد
مهر و ميراث از آن زرش بايد
درم نقد را ببندد سخت
پيش نابالغان نهد دوسه رخت
تا به عجز و نياز و مكر و حيل
وام دارت كند شب اول
خانه بيگانه را نشست شود
كم عمارت كنند و پست شود
به يتيمت كسي نگه نكند
دشمنت نزد خويش ره نكند
گر بمادر نظر كند، بس نيست
ور به گورت گذر كند، كس نيست
بزنندش به زجر و بر جوشد
بر تو نالد، جواب ننيوشد
مانده بر جاي و هيچ جايي نه
غرق تيمار و آشنايي نه
غارت اندر زر و قماش افتد
هر چه ارزنده تر بلاش افتد
تو بماني و گور و سيرت زشت
بر توده گزر كوي خام و سه خشت
زان دگر هولها نيارم ياد
چون تو گفتي كه هر چه بادا باد!
پر نمودند، ليك كم ديدي
بس بگفتند و هيچ نشنيدي
اگر اين حال نيست، بد گفتم
وگر اين هست، آن خود گفتم
اين زن و زور و زر گذاشتنيست
مهر اندر درون نكاشتنيست
دست خود را تهي كن از سيمش
تا نجنبد دل تو از بيمش
كز پي كاروان تهي دستان
شاد و ايمن روند چون مستان
عاقلان خود درين نپيوندند
وانكه پيوسته شد بدو خندند
كار خود آن كسي تباه نكرد
كه به لذات تن نگاه كرد
آنكه ديد اين گريز پاييها
شد جداييش ازين جداييها
دست ازين دستگاه آز بشست
رفت، چون وقت رفتن آمد، چست
در فزوني زيان تست و كسان
در فزوني مرو چو بوالهوسان
آز را خصم آشكارا شو
به خدا زنده‌اي، خدا را شو
تا كه در رنج جستن ناني
نخوري، تا كسي نرنجاني
گر تو جاني، غذاي جان ميجوي
ورتني، آب و آش و نان ميجوي
خر و بار تو بار خواهد بود
گر سفر زين شمار خواهد بود
نردبانيست پايه برپايه
ترك بايست خواهش و مايه
راهت از نردبان آزاديست
در جهاني كه سربسر شاديست
خر عيسي بر آخور خاكست
روح بي‌رخت او برافلاكست
رخت و خرچيست اين تن و سر و گوش
بهل اين و برس به عالم هوش
پشت او تا صليب ساي نشد
اخترش تخت و چرخ جاي نشد
صادقاني، كه شمع دين سوزند
بتو زين بيشتر چه آموزند
بتو آموخت شرط جانبازي
تا ببيني و كار جان سازي
كار جان ساختن به تن سوزيست
خنك آن دل كه اين دمش روزيست
سر كه دادند و آب خواست تنش
تا به برهان قوي شود سخنش
كه جهان را وفا چنين باشد
سر كه برجاي انگبين باشد
آنكه داند بر آسمان رفتن
ميتوانست ازين ميان رفتن
ليك بايستش اين خبر كردن
كه چنين شايد اين سفر كردن
مايه انتباه تست اين ها
همه تعليم راه تست اين ها
تا بداني كه رسم و عادت چيست؟
اولين پايه ارادت چيست؟
سر او تا نهفته شد زيشان
سر شد اندر سر بدانديشان
تا چنان ترك آز نتوان كرد
دست و پايي دراز نتوان كرد
دست وپايي كه پاك شد زين گرد
چار ميخش كجا رساند درد؟
چون بلوغ كمال دستش داد
نفرتي زين جهان پستش داد
كام دشمن به دشمنان بنمود
جام جم را از آن ميان بربود
مشتبه گشت و اختلاف افتاد
كه: تنش جفت خاك شد يا باد؟
تن او روح بود و روح تنش
چون بپوشي به گور، يا كفنش؟
به سبوي دوگانگي زن سنگ
تا زخمي برآيدت ده رنگ
هر كه عيسي به چنگ او باشد
«صبغة الله» رنگ او باشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد