در شرح حال اهل زرق و تلبيس

مشاور شركت بيمه پارسيان

در شرح حال اهل زرق و تلبيس

۳۷ بازديد


همه روي زمين نفاق گرفت
مردمي ترك اتفاق گرفت
از حقيقت به دست كوري چند
مصحفي ماند و كهنه گوري چند
كور با كس سخن نميگويد
سر قرآن كسي نمي‌جويد
روح قرآن بر آسمان بردند
نقد تحقيق ازين ميان بردند
روز بد را علامت اين باشد
پيش نيكان قيامت اين باشد
در جهان نيست صاحب دردي
بي‌ريا دم نميزند مردي
شرع را يك تن خلف بنماند
روش و سيرت سلف بنماند
روي گيتي پر از صلف شد و لاف
همه زرقست و شيد قاف به قاف
اهل زرق و نقاق هم پشتند
صادقان را به خون دل كشتند
راستي را نشانه نيست پديد
راستي در زمانه نيست پديد
مرد معني ازين ميان دورست
به حجاب خمول مستورست
چشم اخلاص و صدق خفته بماند
چهرهٔ مردمي نهفته بماند
بي‌خطر نيست كار سير امروز
ديده ور شو كه نيست خير امروز
اهل مكر و حيل بكوشيدند
به ريا روي دين بپوشيدند
سخن صدق سر بلاف آورد
دين چو سيمرغ رو به قاف آورد
طالبي، چشم و گوش باش، اي دل
با چنينها بهوش باش، اي دل
كه بسي دام و دانه در راهست
گذرت جمله بر سر چاهست
چو نهنگند باز كرده دهان
همه در نيل غرق و گشته نهان
تا نهنگت به كام در نكشد
دست غولت به دام در نكشد
پير شياد دانه پاشيده
گرد او چند ناتراشيده
ريش را شانه كرده، پره زده
سركه بر روي نان و تره زده
پنج شش جا نهاده حلقهٔ ذكر
سر خود را فرو كشيده به فكر
تا كه مي‌آورد ز در خواني؟
يا كه سازد برنج و برياني؟
سخني از درون بدر نكند
كش تخلص به نام زر نكند
كم بري زر، ز زرق نپذيرد
پر بري، زود در بغل گيرد
گر چه گويد كه: هيچ نستانم
ندهد باز اگر دهي، دانم
دل آنرا كه درد اين كارست
جستجوي دليل ناچارست
زنده‌اي كو؟ كه بنده باشيمش
سر به فرمان فگنده باشيمش
چند ازين هايهوي بي‌دردان؟
زنگ مردي و بوي نامردان؟
همچو گردون كبود جامه شده
صيد را گرگ اين تهامه شده
از برون خرقه‌هاي صابوني
وز درون صدهزار مابوني
چون بيابند نو ارادت را
كار بندند عرف و عادت را
جامهٔ زرق و شيد زرد كنند
بر دلش حب مال سرد كنند
ببرندش به دعوتي دو سه گرم
تا در افتد زنان خلق به شرم
پس به رمزش درآورند از خواب
كاي پسر، وقت ميرود، درياب
گر مريدي كجاست سفرهٔ آش؟
ور نداري درين ميانه مباش
دردمند از دم عزيمت خوان
كه: دم نقد را غنيمت دان
به فريب وخيم و دانهٔ خام
ساده دارا درافگنند به دام
از ميانشان برون رود درويش
ناخن اندر قفا و سر در پيش
روي در روي ننگ و نام كند
از در و كوچه اقچه وام كند
درمي چند را بلاو دهد
پير و همخرقه را پلاو دهد
ببرد شيخ را به مهماني
با مريدان سخت پيشاني
صوفيان سفره را فراز كشند
آستين از دو دست باز كشند
همه در هم خورند كين فرضست
خود نگويند كز كجا قرضست؟
كودكان ناشتا، پدر مديون
مخور اين نان و آش، خون خور خون
فقر بيرون ز ازرقست و كبود
نام آتش چرا نهي بردود؟
حقه خالي و بوالعجب عورست
جرم او نيست، ديده‌ها كورست
شب كس را كجا كند چون روز؟
پير محراب كوب منبر سوز
شيخ بايد كه سيم و زر سوزد
تا ازو ديگري نياموزد
گر نداني تو اين درم سوزي
زان بهشتي چرانياموزي؟
كو به عمري چنين كتابي ساخت
پس به پيلي درم يخ آبي ساخت
بنگر پيل مات درويشان
شاه را طرح دادن ايشان
شيخ ما آنچنان بزرگانند
نه چنين روبهان و گرگانند
متصرف شدي، شكاري كن
قلعه‌اي برگشاي و كاري كن
تو كت اين گاوهاي پروارند
لاغران را مكش، كه مردارند
ايكه اندر فريب ايشاني
در فريب تواند، تا داني
گر دهندت به دست بر بوسه
كاه پيشت نهند و سنبوسه
گه به باغ و به خانه خوانندت
گاه پيش ملك دوانندت
خواجه رنجور شد، عيادت كن
به شود، حرمتش زيادت كن
آن نيامد ببين كه: حالش چيست
وين درآمد، نگر سالش چيست؟
دست بگذار تاش مي‌بوسند
تن بهل، تا درو همي دوسند
شعر خوانند، تا تو شور كني
مدح گويند، تا غرور كني
گر نيايي به رقص، سرد شوند
ور برقصي، به عيب مرد شوند
اين يكي از سفر رسيد، ببين
وان سفر ميكند، چنين منشين
نروي از در تو باز استند
بروي جمله در مجاز استند
با رفيقانت ار به مهماني
ببرد دوستي به پنهاني
زان ميان گر بود مريدي كم
« فقنا ربنا» زكين شكم
تو چو اشتر مهارشان داده
تن خود را به كارشان داده
روز و شب چون درين بلا باشي
كي تواني كه با خدا باشي؟
خاص خودشان مكن كه عامند اين
دانه‌شان پر مخور، كه دامند اين
رد عام و قبول عامي چيست؟
گر تمامي تو ناتمامي چيست؟
گوسفندي به سفره سازندت
بعد از آن همچو بز ببازندت
از براي تو گر چه مشت زنند
گر بلغزي ترا درشت زنند
لوت خوردي و زله بر بستي
در گماني كه رفتي و رستي
اين جماعت بهشت ميخواهند
خانهٔ نقره‌خشت ميخواهند
حور و غلمان و جوي شير و شراب
ميوه‌هاي شگرف و مرغ و كباب
گر تواني تو بر گشاي اين بند
ورنه بنشين، به ريش خويش مخند
چون نداني كه اين بهشت كجاست؟
مردمان را چه خواني از چپ و راست؟
تو كه پولي نميتواني هشت
چون زند همت تو زرين خشت؟
گر بپرسم به خود فرو ماني
نيك ترسم تو بد فروماني
به تو پندار مردمان دگرست
خلق را بر دلت گمان دگرست
كه سخن با خدا هميگويي
حكم داري بر آنچه ميجويي
هر كرا بر كشي بهشتي شد
وانكه را رد كني به زشتي شد
به شب و روز خواب و خوردت نيست
جز دل گرم و آه سردت نيست
در قبولت به اين همي كوشند
ورنه نامت باقچه نفروشند
فقر اگر خوردنست و گاييدن
هرزه‌اي چند بر دراييدن
همه را بهتر از تو هست اين حال
بر سر جاه و ملك و شوكت و مال
برو، اي خواجه، چارهٔ خود كن
رقعه بر دلق پارهٔ خود كن
زهر مارست گنج بردن تو
وين برنج و ترنج خوردن تو
اينكه گفتي كه مرشدست مفيد
برساند مراد را به مريد
فارغست او ازين ستايش تو
زانكه رسوا شد از نمايش تو
ميفروشي، كه خود بهاش خوري
ميپزي ديگ او، كه آش خوري
ميوه تا كي خوري ز باغ كسان؟
چه فروغت دهد چراغ كسان؟
نام مردم فروختن تا چند؟
چوب همسايه سوختن تا چند؟
هست حال شما درين بازار
حال آن تركمان و آن طرار
آنكه از خود مگس نداند راند
به بهشتت كجا تواند خواند؟
وانكه از خشم دشمنان سوزد
چون رخ دوستان برافروزد؟
بر وي اين نام را به زور مبند
كمرش بر ميان عور مبند
پيش ما چيست نشر اين نامه؟
صلواتي ميان هنگامه
چشم صد كون خر بخواهي بست
تا بليسي تو در ميانجي دست
به نصيحت نكو نميگردي
كار من نيست چوب بد مردي
پر شد اين شهر و ده ز آفاتت
مگر ايزد كند مكافاتت
ديگ اهل هنر بجوشاني
هنر و نام او بپوشاني
تا مبادا كه سربلند شود
به ديار تو ارجمند شود
بدهد شرح شهر سوزي تو
يا كند قصد رزق و روزي تو
اهل داند ترا بخواند شيخ
جز مقلد ترا كه داند شيخ؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد