در آداب وعظ

مشاور شركت بيمه پارسيان

در آداب وعظ

۳۵ بازديد


آه ازين واعظان منبر كوب!
شرمشان نيست خود ز منبر و چوب
روي وعظي كه در پريشانيست
عين شوخي و محض نادانيست
بر سر منبر و مقاوم رسول
نتوان رفتن از طريق فضول
آن تواند قدم نهاد آنجا
كه نيارد ز عشوه ياد آنجا
نفس از شهوت و غضب نزند
دست و پاي از سر طرب نزند
مشفق خلق و نيك خواه بود
علم او بر عمل گواه بود
از جهان جز حلال نپسندد
هوس جاه و مال نپسندد
در دم بوتهٔ رياضت و قهر
متفق گشته سر او با جهر
خلق او بوي مشك ناب دهد
سر او نور آفتاب دهد
هر چه گويد درست گويد و حق
زر نخواهد، كه كديه باشد و دق
علم تفسير خوانده بر استاد
باشدش اكثر حديث به ياد
به تكبر برين زمين نرود
بر در خلق جز به دين نرود
آنكه در علمش اين مقام بود
شايد ار مرشد و امام بود
آنچه بر عالمان وبال آمد
حب دنيا و جمع مال آمد
زلت خاص آفت عاميست
زله بستن ز غايت خاميست
واعظي، خود كن آنچه ميگويي
نكني، درد سر چه ميجويي؟
جاي پيغمبر و رسول خداي
چه نشيني؟ بايست بر يك پاي
سر فرا پيش و دستها برهم
سينه پرجوش و چشمها پر نم
عرض كن تحفهاي بيخوابي
نقدهايي كه در سحر يابي
در دل اهل صدق تخم بهشت
زين نم و زين تپش تواني كشت
دو سه افسرده را به گرمي كش
سخت جاني دورا به نرمي كش
عام را از حلال گوي و حرام
خاص را مخلص حديث و كلام
بس ازين شعرهاي بادانگيز
آب قرآن بر آتش تن ريز
منشان پيش يكدگر زن و مرد
ور نشينند منع بايد كرد
وعظ زن عفتست و مستوري
مده او را به وعظ دستوري
زن كه او شاهد و جوان باشد
نازك و نغز و دلستان باشد
خود به مجلس چرا شود حاضر؟
به جوانان و امردان ناظر؟
شيخ بر منبر و زنان بر لم
بر سر ديگران كشيده قلم
برده خاتون به تخت بر كالا
تا بود مرد زير و زن بالا
خوب چون روي خود بيارايد
از نماز و ورع چه كار آيد؟
دست بيرون كند، ز دست روي
ور نگاهيت كرد، مست روي
واعظ شب شب از سر منبر
چون بديد آن دو زلف چون عنبر
ياد گيرد شب اندران احيا
آيت يا عزيز و يا يحيي
سوي مقري كند به روز نگاه
هم چو يعقوب در تاسف و آه
پس بخوانند مقريان ز نخست
سورهٔ يوسف و زليخا چست
تا ز قرآن كلاه و جامه كند
همه را محو عشق نامه كند
داند ار ساوجيست وركاشيست
كين نه وعظست ناز و جماشيست
چه دهي دين و باغ رز چه كني؟
دم دستار چار گز كني؟
لاف چندين مزن ز نقل ورق
سخني كسب كن به كد و عرق
چند باشي عيال فكر كسان؟
چه گشايد ترا ز ذكر كسان؟
ذكر خود را بلند گرداني
اگر از جمع شيرمرداني
فضل و علم تو جز روايت نيست
با تو خود غير ازين حكايت نيست
مكن از جامهٔ كسان زينت
منماي آنچه نيست در طينت
پيش ازين كاملا كه بودستند
معجزات سخن نمودستند
زان معاني كه داشتند همه
يادگاري گذاشتندهمه
ايكه مقبول و مقبلي آنجا
از نشانها چه ميهلي آنجا؟
راست گويي به راستگاري كوش
اين سخن را ز راستان بنيوش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد