حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۵ بازديد


زن خود را به سنگ زد مردش
شد دوان، پيش قاضي آوردش
حال خود گفت و مرد شد حاضر
گشت قاضي ميانشان ناظر
زن چو دعوي گزار شد با شوي
گوشهٔ چادرش برفت از روي
خواجه حسن و جمال او را ديد
عشوهٔ قيل و قال او را ديد
مرد را گفت قاضي از پشتي:
زن خود را چرا چنين كشتي؟
گفت: دشنام داد و چوب زدم
او مرا زشت گفت و خوب زدم
گفت قاضي كه: اي پريشان دست
كس به چوب اين چنين گهر نشكست
گر سر اين لطيف چهرت نيست
رو طلاقش بده، كه مهرت نيست
مرد دادش طلاق و شد بي‌جفت
چون برون رفت زن به قاضي گفت:
مهر دل چون ندارد آن گمراه
مهر برداشتست،مهر بخواه
آمدم تا بهاي من جويي
نه به آن تا ثناي من گويي
شايد ار علم سر برفرازد
دين مباهي شود، خرد نازد
كه درين قحط سال علم و عمل
شد به عون خداي عز و جل
مسند شرع در مراغه به كام
زين دو قاضي‌القضاة نيكو نام
سخني كان بجاست بايد گفت
آنچه بينند راست بايد گفت
راي دستور كه افتاب وشست
بافاضت چو آفتاب خوشست
شايد آن روزها كه داد كند
گر به لطف از مراغه ياد كند
آب رحمت بر آن زمين بارد
كه در آن خاك تشنگان دارد
من ز اهل سخن چه باشم و چند؟
كه سخن رانم از نصيحت و پند
پند و وعظ از كسي درست آيد
كه به كردار خوب چست آيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد