حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


شيخكي بر فسانه بود وگزاف
چشم بر هم نهاده ميزد لاف
در حديثي دليل خواستمش
حرمت و آب رخ بكاستمش
از مريدان او مريدي خر
به غضب گفت: ازين سخن بگذر
او دليلست ازو دليل مخواه
شرح گردون ز جبرييل مخواه
هر چه گويد به گوش دل بشنو
ور جدل ميكني به مدرسه رو
چون نظر كردم آن غضب كوشي
تن نهادم به عجز و خاموشي
گر نه تسليم كردمي در حال
مرغ ريش مرا نهشتي بال


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد