جز غم عشق بهر چيز كه در ساختهاي
حيف و صد حيف از آن عمر كه در باختهاي
قيد و اطلاق دلم سوخت ندانم چكنم
هيچ جا بند نه و در همه جا بند شدم
دگر سينهام چون خم آمد بجوش
بر آمد از اين قلزم غم خروش
خراباتيان، راه ميخانه كو
حريفان بگوئيد، پيمانه كو
مرا سوي ميخانه راهي دهيد
سرم را به آن در پناهي دهيد
بهار است و بلبل، بساط نشاط
بطرف چمن ميكشد ز انبساط
تو هم زاهد از خويش دستي برآر
مكن اينقدر خشكي اندر بهار
به درك فنون ريا كاملي
در اين فن چرا اينقدر جاهلي
مرادي نشد حاصلت در مريد
در اين آرزو گشت، مويت سفيد
بيا بگذر از قيد ناموس و ننگ
بزن شيشهٔ خودپرستي به سنگ
بينداز از دست مسواك را
بدست آر، نوباوهٔ تاك را
ز من بشنو، از زهد انديشه كن
بهار است، ديوانگي پيشه كن
بزن دست و صد چاك زن جامه را
بيفكن ز سر بار عمامه را
بيا با حريفان هم آهنگ باش
بكن صلح و با خويش در جنگ باش
ازين زهد يكباره بيگانه شو
به رند خرابات، همخانه شو
چو من ترك سوداي تزوير كن
توان تا بميخانه، شبگير كن
كه بختت مگر سر بر آرد ز خواب
نظرها بيابي ز خم شراب
ز فيض صبوحي بفيضي رسي
شوي با همه ناكسيها، كسي
چه بر سبحه چسبيدهاي اينقدر
بس اين خاك بازي كه خاكت بسر
چرا اينقدر خشك و افسردهاي
نه دستي نه پائي مگر مردهاي
بكن ترك تزوير و زهد و ريا
به ميخانه رفتن ز سر ساز پا
ز ما اختلاط مجازي مجو
زمستان بجز صاف بازي مجو
بگو با حكيم ز خود بيخبر
كه اي مانده در گل درين ره چو خر
بمستي ز حكمت كن انديشهاي
چه صغري، چه كبري، بكش شيشهاي
كتاب اشارات ابرو بخوان
شفا در لب جام پُر باده دان
ببين شرح تجريد ساق و بدن
بگو حكمت العين چشم و دهن
بجز حرف باده مكن گفتگو
سخنتر مقولات و از كيف گو
بيا ساقي اي قبلهٔ من بيا
سرت گردم، اي شوخ پر فن بيا
دماغم ز سوداي صحبت بسوخت
به داغم زبان شعلهها برفروخت
علاجي كن از مي دماغ مرا
بنه مرهم از باده داغ مرا
شد از آتش دهر جانم كباب
برافشان بدين شعله مشتي شراب
بپا شو زمستي چه افتادهاي
بيفكن مرا در شط بادهاي
بكن شستشوي من از لاي مي
مرا غرق ميكن بدرياي مي
بده ساقي آن مايهٔ زندگي
دمي وارهانم ز دل مردگي
دل و جان من شد بفرمان تو
چه جان و چه دل جمله قربان تو
بمن جان من مي بده مي بده
پياپي پياپي پياپي بده
بده باده وز روي مستي بده
فداي تو گردم دو دستي بده
به يكدست ما را سبك بر مدار
چه مينا چه پيمانه خمها بيار
مكن سركشي از من اي بينظير
بده جامي و در عوض جان بگير
بيا اي تو درمان دردم بيا
بيا گرد بالات گردم بيا
بيا اي فداي رخ سادهات
بده مي بگرد سر بادهات
كجايم، چه ميگويم اي دوستان
مگر مست گشتم درين بوستان
ملوليم ساقي مي ناب ده
يكي جرعه ز آن قرمزين آب ده
سخنها بمستانه گفتم بسي
الهي نرنجيده باشد كسي
ز هستي ندارم من از خود خبر
خمار شبم ميدهد دردسر
به يك جرعه رفع ملالم كنيد
بدي گفته باشم حلالم كنيد
چه من تازه ز اهل طرب گشتهام
ببخشيد گر بيآدب گشتهام
غم هيچكس بر دلم بار نيست
بجز زاهدم با كسي كار نيست
عصا وار استادهام در برش
چه دستار پيچيدهام در سرش
دلم سوخت بر حال زاهد بسي
كه بيچارهتر زو نديدم كسي
ز كوي خرابات آوارهاي
زبان بسته حيوان بيچارهاي
ندانم چه ديده است از زندگي
نميرد چرا خود ز شرمندگي
كه از بزم رندان نمايد نفور
ز راه مسلماني افتاده دور
من از ديد زاهد بسي منكرم
مسلماني ار اين بود كافرم
الهي به پاكان و رندان مست
به دلگرمي ساقي ميپرست
به جوش درون خم صاف دل
كه شد در بر او فلاطون خجل
به رندي كز آلودگي پاك خفت
به مستي كه با دختر تاك خفت
به آهي كه بر دل شبيخون زند
به اشكي كه پهلو به جيحون زند
به داغي كه بر سينه محكم بود
به زخمي كش الماس مرهم بود
به صبري كه در ناشكيبا بود
به شرمي كه در روي زيبا بود
به عزلت نشينان صحراي درد
به ناخن كبودان شبهاي سرد
به چشمي كزو چون بر آيد نگاه
كند روز بيچارگان را سياه
به رويي كه روشن كند بزم جمع
به عشقي كه پروانه دارد به شمع
به بي دست و پايان كوي وصال
به عاجز نگاهان حسرت مآل
به هجري كه پيوسته در وصل يار
بره باشدش ديدهٔ انتظار
به شام فراق دل آشفتگان
به صبح وصال بغم خفتگان
به معشوق از رحم و انصاف دور
به دلدادهٔ در بلاها صبور
به دردي كه بيحاجتش از طبيب
به يأسي كز اميد شد بينصيب
به زلفي كه دل را ز كس بيخبر
نهان ميربايد ز پيش نظر
به دزدي كه پروا ندارد ز كس
نميترسد از شحنه و از عسس
به عهدي كه پيمانه با باده بست
كه دور است از شيشهٔ او شكست
به ذكر صراحي به وقت فرح
به اوراد جام و دعاي قدح
به سرهنگي خشت بالاي خم
به افتادن جام در پاي خم
به پيچ و خم ساقي لاله رنگ
به اندام مطرب به آواز چنگ
به روزي كه بيگفتگو در مي است
بشوري كه در كوچه بند ني است
به صنعان فريبان ترسا لقب
به كافردلان فرنگي نصب
به مرغوله مويان گيسو كمند
به خورشيد رويان زنار بند
به آهو نگاهان رعنا خرام
به خسرو سپاهان شيرين كلام
به شمشاد قدان بالا بلا
كه كردند عشاق را مبتلا
به آن وعدهٔ سست پيمان يار
به دلسوزي عاشق از انتظار
كه گر يكزمان بي تو آرم به سر
خيالت نباشد مرا در نظر
چنان گردم از مرگ خود شادمان
كه كس شاد از مردن دشمنان
بميرم گر ز حسرت كام تو
شوم زنده گر بشنوم نام تو
دمي بي تو اي دين و ايمان من
بر آيد ز تن جان من، جان من
به تنهائيم يار ديرين توئي
مرا ياري جان شيرين تويي
به دل آرزوي جمالت بس است
اگر خود نيائي خيالت بس است
بيا ساقي همدم بيكسان
حكيم مسيحا دم خستگان
بيا حكمت دختر زر ببين
كه همچون فلاطون شده خمنشين
ز دست تو مٰيايد افسونگري
برون آرش از شيشه همچون پري
علاج مرا كن كه ديوانهام
مقيم خرابات و ميخانهام
ازين بيكسي كن دل آسا مرا
مجرد كن از قيد دنيا مرا
دلم را بيك جرعه مي شاد كن
مرا از غم دهر آزاد كن
از آن مي كه خورشيد شد ذرهاش
بود قل هو اللّه هر قطرهاش
از آن مي كه در دل چو منزل كند
سراپاي اجسام را دل كند
از آن مي كه روح روانست و بس
از آن مي كه اكسير جانست و بس
رضي را بده جامي از لطف عام
بجانان رسان جان او والسلام
الهي به مستان ميخانهات
بعقل آفرينان ديوانهات
به دردي كش لجهٔ كبريا
كه آمد به شأنش فرود انّما
به درّي كه عرش است او را صدف
به ساقي كوثر، به شاه نجف
به نور دل صبح خيزان عشق
ز شادي به انده گريزان عشق
به رندان سر مست آگاه دل
كه هرگز نرفتند جز راه دل
به اندهپرستان بي پا و سر
به شادي فروشان بي شور و شر
كزان خوبرو، چشم بد دور باد
غلط دور گفتم كه خود كور باد
به مستان افتاده در پاي خم
به مخمور با مرگ با اشتلم
بشام غريبان، به جام صبوح
كز ايشانست شام و سحر را فتوح
كه خاكم گل از آب انگور كن
سرا پاي من آتش طور كن
خدا را بجان خراباتيان
كزين تهمت هستيم وارهان
به ميخانهٔ وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
كه از كثرت خلق تنگ آمدم
به هر جا شدم سر به سنگ آمدم
بيا ساقيا مي بگردش در آر
كه دلگيرم از گردش روزگار
مئي ده كه چون ريزيش در سبو
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن مي كه در دل چو منزل كند
بدن را فروزانتر از دل كند
از آن مي كه گر عكسش افتد بباغ
كند غنچه را گوهر شبچراغ
از آن مي كه گر شب ببيند بخواب
چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن مي كه گر عكسش افتد بجان
تواني بجان ديد حق را عيان
از آن مي كه چون شيشه بر لب زند
لب شيشه تبخاله از تب زند
از آن مي كه گر عكسش افتد به آب
بر آن آب تبخاله افتد جباب
از آن مي كه چون ريزيش در سبو
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن مي كه كه در خم چو گيرد قرار
بر آرد خم آتش ز دل همچو نار
مي صاف ز آلودگي بشر
مبدل به خير اندر او جمله شر
مي معني افروز صورت گداز
مئي گشته معجون راز و نياز
از آن آب، كاتش بجان افكند
اگر پير باشد جوان افكند
مئي را كزو جسم جاني كند
بباده، زمين آسماني كند
مئي از مني و توئي گشته پاك
شود جان، چكد قطرهاي گر به خاك
به انوار ميخانه ره پوي، آه
چه ميخواهي از مسجد و خانقاه
بيا تا سري در سر خم كنيم
من و تو، تو و من، همه گم كنيم
بيك قطره مي آبم از سر گذشت
به يك آه، بيمار ما درگذشت
بزن هر قدر خواهيم، پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر
چشي گر از اين باده، كو كو زني
شوي چون ازو مست هو هو زني
مئي سر بسر مايهٔ عقل و هوش
مئي بي خم و شيشه، در ذوق و جوش
دماغم ز ميخانه بويي كشيد
حذر كن كه ديوانه، هويي كشيد
بگيريد زنجيرم اي دوستان
كه پيلم كند ياد هندوستان
دلا خيز و پائي به ميخانه نه
صلائي به مستان ديوانه ده
خدا را ز ميخانه گر آگهي
به مخمور بيچاره، بنما رَهي
دلم خون شد از كلفت مدرسه
خدا را خلاصم كن از وسوسه
چو ساقي همه چشم فتان نمود
به يك نازم، از خويش عريان نمود
پريشان دماغيم، ساقي كجاست
شراب ز شب مانده باقي كجاست
بيا ساقيا، مي بگردش در آر
كه مي خوش بود خاصه در بزم يار
مئي بس فروزانتر از شمع و روز
مي و ساقي و بادهٔ جام سوز
مي صاف ز الايش ما سوي
ازو يك نفس تا بعرش خدا
مئي كو مرا وارهاند ز من
ز آئين و كيفيت ما و من
از آن مي حلال است در كيش ما
كه هستي وبال است در پيش ما
از آن مي حرام است بر غير ما
كه خارج مقام است در سير ما
مئي را كه باشد در او اين صفت
نباشد بغير از مي معرفت
به اين عالم ار آشنائي كني
ز خود بگذري و خدائي كني
كني خاك ميخانه گر توتيا
خدا را ببيني بچشم خدا
به ميخانه آي و صفا را ببين
ببين خويشتن را خدا را ببين
تودر حلقهٔ ميپرستان در آ
كه چيزي نبيني بغير خدا
بگويم كه از خود فنا چون شوي
ز يك قطره زين باده مجنون شوي
بشوريدگان گر شبي سر كني
از آن مي كه مستند لب تر كني
جمال محالي كه حاشا كني
ببندي دو چشم و تماشا كني
نياري تو چون تاب ديدار او
ز ديدار رو كن به ديوار او
قمر درد نوش است از جام ما
سحر خوشه چين است از شام ما
مغني نواي دگر ساز كن
دلم تنگ شد مطرب آواز كن
بگو زاهدان اينقدر تن زنند
كه آهن ربائي بر آهن زنند
بس آلودهام آتش مي كجاست
پر آسودهام نالهٔ ني كجاست
به پيمانه، پاك از پليدم كنيد
همه دانش و داد و ديدم كنيد
چو پيمانه از باده خالي شود
مرا حالت مرگ حالي شود
همه مستي و شور و حاليم ما
نه چون تو همه قيل و قاليم ما
خرابات را گر زيارت كني
تجلي بخروار غارت كني
چه افسردهاي رنگ رندان بگير
چرا مردهاي آب حيوان بگير
زني در سماعي، ز مي سرخوشي
سزد گر ازين غصه خود را كشي
تواني اگر دل، دريا كني
تو آن دُر يكتاي پيدا كني
ندوزي چو حيوان نظر بر گياه
بيابي اگر لذت اشك و آه
بيا تا بساقي كنيم اتفاق
درونها مصفا كنيم از نفاق
بيائيد تا جمله مستان شويم
ز مجموع هستي پريشان شويم
چو مستان بهم مهرباني كنيم
دمي بيريا زندگاني كنيم
بگرييم يكدم چو باران بهم
كه اينك فتاديم ياران زهم
جهان منزل راحت انديش نيست
ازل تا ابد، يكنفس بيش نيست
سراسر جهان گيرم از توست بس
چه ميخواهي آخر از اين يكنفس
فلك بين كه با ما جفا ميكند
چها كرده است و چها ميكند
برآورد از خاك ما گرد و دود
چه ميخواهد از ما سپهر كبود
نميگردد اين آسيا جز بخون
الهي كه برگردد اين سرنگون
من آن بينوايم كه تا بودهام
نياسايم ار يكدم آسودهام
رسد هر دم از همدمانم غمي
نبودم غمي گر بدم همدمي
در اين عالم تنگتر از قفس
به آسودگي كس نزد يك نفس
مرا چشم ساقي چو از هوش برد
چه كارم به صاف و چه كارم به درد
نه در مسجدم ره، نه در خانقاه
از آن هر دو در هر دو، رويم سياه
نمانده است در هيچكس مردمي
گريزان شده آدم از آدمي
گروهي همه مكر و زرق و حيل
همه مهربان، بهر جنگ و جدل
همه متفق با هم اندر نفاق
به بدخوئي اندر جهان جمله طاق
همه گرگ مانا همه ميش پوست
همه دشمني كرده در كار دوست
شب آلودگي، روز شرمندگي
معاذ الله از اينچنين زندگي
اگر مرد راهي؟ ز دانش مگو
كه او را نداند كسي غير او
برو كفر و دين را وداعي بكن
به وجد اندر آ و سماعي بكن
مكن منعم از باده اي محتسب
كه مستم من از جام لا يحتسب
چو ما زين مي، ار مست و نادان شوي
ز دانائي خود پشيمان شوي
خوري باده، خورشيد رخشان شوي
چه دنبال لعل بدخشان سوي
صبوح است ساقي برو مي بيار
فتوح است مطرب دف و ني بيار
از ان مي كه در دل اثر چون كند
قلندر بيك خرقه قارون كند
نواي مغني چه تأثير داشت
كه ديوانه نتوان به زنجير داشت
مغني سحر شد خروشي بر آر
ز خامان افسرده جوشي بر آر
كه افسردهٔ صحبت زاهدم
خراب مي و ساغر و شاهدم
سرم در سر ميپرستان مست
كه جزمي فراموششان هر چه هست
به مي گرم كن جان افسرده را
كه مي زنده دارد تن مرده را
مگو تلخ و شور آب انگور را
كه روشن كند ديدهٔ كور را
بده ساقي آن آب آتش خواص
كه از هستيم زود سازد خلاص
بمن عشوه چشم ساقي فروخت
كه دين و دل و عقل را جمله سوخت
ازين دين به دنيا فروشان مباش
بجز بندهٔ بادهنوشان مباش
كدورت كشي از كف كوفيان
صفا خواهي، اينك صف صوفيان
چو گرم سماعند هر سو صفي
حريفان اصولي نديمان كفي
چه درماندهٔ دلق و سجادهاي
مكش بار محنت، بكش بادهاي
ز قطره سخن پيش دريا مكن
حديث فقيهان بر ما مكن
مكن قصهٔ زاهدان هيچ گوش
قدح تا تواني بنوشان و نوش
سحر چون نبردي به ميخانه راه
چراغي به مسجد مبر شامگاه
خراباتيا، سوي منبر مشو
بهشتي، بدوزخ برابر مشو
بزن ناخن و نغمهاي بر دلم
دمار كدورت بر آر از گلم
بكش باده تلخ و شيرين بخند
فنا گرد و بر كفر و بر دين بخند
كه نور يقين در دلم جوش زد
جنون آمد و بر صف هوش زد
قلم بشكن و دور افكن سبق
بسوزان كتاب و بشويان ورق
تعالي اللّه از جلوهٔ آن شراب
كه بر جملگي تافت چون آفتاب
تو زين جلوه از جا نرفتي كهاي
تو سنگي، كلوخي، جمادي، چهاي
رخ اي زاهد از مي پرستان متاب
تو در آتش افتادهاي من در آب
كه گفته است چندين ورق را ببين
بگردان ورق را و حق را ببين
مگو هيچ با ما ز آئين عقل
كه كفر است در كيش ما دين و عقل
ز ما دست اي شيخ مسجد بدار
خراباتيان را به مسجد چكار
ردا كز ريا بر زنخ بستهاي
بينداز دورش كه يخ بستهاي
فزون از دو عالم تو در عالمي
بدينسان چرا كوتهي و كمي
تو شادي بدين زندگي عار كو
گشودند گيرم درت بار كو؟
نماز ار نه از روي مستي كني
به مسجد درون بتپرستي كني
به مسجد رو و قتل و غارت ببين
به ميخاه آي و فراغت ببين
به ميخانه آي و حضوري بكن
سيه كاسهاي كسب نوري بكن
چو من گر ازين مي تو بي من شوي
بگلخن درون رشك گلشن شوي
چه ميخواهد از مسجد و خانقاه
هر آنكو به ميخانه برده است راه
نه سوداي كفر و نه پرواي دين
نه ذوقي به آن و نه شوقي به اين
برونها سفيد و درونها سياه
فغان از چنين زندگي آه، آه
همه سر برون كرده از جيب هم
هنرمند گرديده در عيب هم
خروشيم بر هم چو شير و پلنگ
همه آشتيهاي بدتر ز جنگ
فرو رفته اشك و فرا رفته آه
كه باشند بر دعوي ما گواه
بفرماي گور و بياور كفن
كه افتادهام از دل مرد و زن
دلم گه از آن گه ازين جويدش
ببين كاسمان از زمين جويدش
به مي هستي خود فنا كردهايم
نكرده كسي آنچه ما كردهايم
دگر طعنهٔ باده بر ما مزن
كه صد بار زن بهتر از طعنه زن
نبردست گويا به ميخانه راه
كه مسجد بنا كرده و خانقاه
چه ميخواهد از مسجد و خانقاه
هر آنكو به ميخانه بردست راه
روان پاك سازيم از آب تاك
كه آلودهٔ كفر و دين است پاك
ندانم چه گرميست با اين شراب
كه آتش خورم گويي از جام آب
به مي صاحب تخت و تاجم كنيد
پريشان دماغم، علاجم كنيد
جسد دادم و جان گرفتم ازو
چه ميخواستم، آن گرفتم ازو
بينداز اين جسم و جان شو همه
جسد چيست؟ روح روان شو همه
گدائي كن و پادشاهي ببين
رهاكن خودي و خدائي ببين
تكلف بود مست از مي شدن
خوشا بيخود از نالهٔ ني شدن
درون خرابات ما شاهديست
كه بدنام ازو هر كجا زاهديست
بخور مي كه در دور عباس شاه
به كاهي ببخشند كوهي گناه
سكندر توان و سليمان شدن
ولي شاه عباس نتوان شدن
كه آئين شاهي از آن ارجمند
نشسته است برطرف طاق بلند
يكي از سواران رزمش هزار
يكي از گدايان بزمش بهار
سگش بر شهان دارد از آن شرف
كه باشد سگ آستان نجف
الهي به آنان كه در تو گمند
نهان از دل و ديدهٔ مردمند
نگهدار اين دولت از چشم بد
بكش مد اقبال او تا ابد
هميشه چو خور گيتي افروز باد
همه روز او عيد نوروز باد
شراب شهادت بكامش رسان
بجد عليه السلامش رسان
رضي روز محشر علي ساقي است
مكن ترك مي تا نفس باقي است
اي كبوتر تو كه سر پنجهٔ شاهينت نيست
با خبر باش كه آواز پري ميآيد
اي سرو سهي كه بر سمندي
پيشت دو جهان بگو بچندي
بنگر كه چه رستخيز برخاست
زين شور كه در جهٰان فكندي
افكندهاي از دوال فتراك
بر گردن جان شكاربندي
يك وعده كرا خراب كرده است
گو راست مباش ريشخندي
معلوم چو كم شود ز خوبي
كاسوده شود نيازمندي
زان گشته خراب خانهٔ دل
كورا نه دري بود نه بندي
افكنده بخاك راه پستيم
نظارهٔ قامت بلندي
اي كاش كه طرهٔ پريشان
بر دوش چنين نميفكندي
خود گوي كه در چه ميتوان بست
آن دل كه ز مهر دوست كندي
آن كو نبرد ز عشق شوري
بر خويش بسوز گو سپندي
چشم من و روي بينظيري
گوش من و حرف دلپسندي
از بهر شكار خلق هر سو
انداخته عنبرين كمندي
سهل است هلاك ما مبادا
بر خاطر نازكش گزندي
عمري ز پيش عبث دويديم
منبعد بر آن سرم كه چندي
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
آسوده دلي شعار ما نيست
راحت در روزگار ما نيست
زان قامت آسمان خميده
كش طاقت حمل بار ما نيست
باور نكند كس ار بسوزم
كس در دل بيقرار ما نيست
دل شيفتهٔ تو شد چه سازم
ديوانه به اختيار ما نيست
فكر سر خود كنيم كو را
پرواي دل فكار ما نيست
يكروز بكام دل نشستن
در طالع روزگار ما نيست
هر لحظه در آردم به شكلي
سوداي تو كرد، كار ما نيست
زين بيش مشو شكفته اي گل
كاين حوصله در بهٰار ما نيست
كرديم بس امتحان كسي را
دست و دل و كار و بار ما نيست
هر خيره سري حريف ما نه
هر مرده دلي شكار ما نيست
شايد كه كنيم ناز بر چرخ
خورشيد به حسن يار ما نيست
از دولت عشق كامرانيم
هر چند كه بخت يار ما نيست
هر چند تحملي ندارم
هر چند كه صبر كار ما نيست
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
بيپرده بر آي بر لب بام
كارواح شوند جمله اجسام
روشن شود از تو چشم اعميٰ
اين است اگر صفاي اندام
دل لذت خواري درت يافت
در خلد دگر نگيرد آرام
درد دل ما نوشتني نيست
اين كار نميشود به پيغام
گام دگري نهي به منزل
برداري اگر ز خود يكي گام
ديگر ز دعا اثر نخواهم
گر بشنوم از لب تو دشنام
آنگه كه ز ننگ و نام افتيم
بدنامي را كنيم خوشنام
ما را سر و برگ زاهدان نيست
ما و رندان دردي آشام
بي عشق مباد مرد و بيسوز
بيباده مباد درد و بيجام
بي درد دمي نميشكيبم
بيعشق دمي نگيرم آرام
گفتيم كنيم پاي بوسش
چون دست نميدهد بناكام
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
نام كه گذشت بر زبانم
كاتش بنهاده در دهانم
از پاي در آردم بناچار
اين غم كه نهٰاده سر به جانم
بي طلعت تو نميدهد نور
خورشيد زمين و آسمانم
جز من دگري نميشناسد
گوئي غم و درد را ضمانم
كاهيد ز درد هجر جسمم
پوسيد ز غصه استخوانم
در بزم وصٰال چون غريبم
در فصل بهٰار چون خزانم
آزردگئي ندارم از هجر
آزردهٔ وصل بيش از آنم
فرياد كه آتش فراقت
بگداخته مغز استخوانم
در حسن بلاي روزگاري
درماندهٔ روزگار از آنم
تا پيش تو روي بر زمينم
ميپنداري بر آسمانم
وصفت چو كنند، جمله گوشم
نامت چو رود همه زبانم
هر چند كه سوخت است صبرم
هر چند كه زار و ناتوانم
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
هر چند وفا نكرد با من
دستش نكنم رها ز دامن
در دام نيفتدم بكونين
عنقا نگرفته كس به ارزن
شب نيست كه من ز دوري او
نزديك نميشوم به مردن
چون ميوهٔ نارسم به گيتي
هرگز نرسم به مدعا من
حيران علاج شد طبيبم
آماده شويد هان به شيون
ما هم چو شمٰا صنم پرستيم
پرهيز ز ما مكن برهمن
بردند قرار و صبرم از دل
حسن آن روي و لطف آن تن
كس نيست كه دستشان بگيرد
بنگر كه چه ميكنند با من
شيرين لب من ز شور عشقت
آماده شراب و شاهد و من
ز آن چشم نميروم به خمار
ز آن روي نميروم به گلشن
مست است دماغ من به بوئي
اين مور چه ميكند به خرمن
خفاش ز نور بينصيب است
خورشيد اگر كند نشيمن
دردم نكشيد ننگ درمان
دودم نشناخت راه روزن
اي لطف و صفٰاي تو به خروار
وي جور و جفاي تو به خرمن
هر چند نباشدم تحمل
هر چند كه نيست صبر با من
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
آن چشم نظر بكس نينداخت
كش واله و بيخبر نينداخت
هرگز ز عتاب بر نيفروخت
كاتش در خشك و تر نينداخت
قامت نفراخت هيچ سروي
تا پيش قدش سپر نينداخت
نشناخت دگر ز غم سرا پاي
در پاي تو هر كه سر نينداخت
مفتون تو زار سوخت در هجر
وين راز ز دل بدر نينداخت
ننهاد بنالهام شبي گوش
يكبار بمن نظر نينداخت
در هجر تو چشم وا نكردم
تا لخت دل و جگر نينداخت
بر خستهٔ ما نظر نيفكند
بر مردهٔ ما گذر نينداخت
يكبار تكلفي نفرمود
كز رشك به دل شرر نينداخت
گفتم نظري بخاكم انداز
يكبار دگر، دگر نينداخت
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
ما را سر و برگ چند و چون نيست
وان صبر كه بودمان، كنون نيست
داديم دلش بلا تأمل
عقل من و تو كم از جنون نيست
بي مي مستيم و بيتكلف
ما را سر و برگ آزمون نيست
آن بحر غميم كش كران نه
و آن درد دليم كش سكون نيست
خون ميجوشد ز اندرونم
پيداست كه زخمم از برون نيست
با نغمه هجر چون شكيبم
ما را كه دماغ ارغنون نيست
درديكش ديرم و خرابات
زين هر دو مقام من برون نيست
چون حلقه به آن درم كه ديگر
راهي ز برون به اندرون نيست
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
اي واي كه آن سوار چالاك
از ننگ نبنددم به فتراك
مفشان به عبث سرشك كاينجا
ياقوت برابر است با خاك
ما قطع حيات خويش كرديم
ديگر منمٰاي سينه را چاك
واقف نهاي از فروغ رويت
كان شعله چه ميكند به خاشاك
جز با غم تو نميشكيبد
اين جان حزين و چشم نمناك
ديگر نشود به هيچ خورسند
خاطر كه گرفت خو به ترياك
تا سايه به خاك ما فكندي
در سايه ماست مهر و افلاك
بر تارك آسمٰان چو تاجيم
هر چند كه كمتريم از خاك
صد شكر كه نيستيم هر گز
از بود و نبود، شاد و غمناك
زاهد ما را پليد گويد
ناپاك نكرده فرق از پاك
دور از تو نميكشيم آهي
تا سينه نميكنيم صد چاك
دور از تو چو مرغ نيم بسمل
گاهي در خون و گاه در خاك
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
چون نيست زبان و دل بهم يار
در دست چه سبحه و چه زنار
بگشا چشمي هلاك ديدار
يار است رسيده بر سرت يار
دكان بر چين كه پاك پرداخت
سوداي تو كيسهٔ خريدار
در خانه نشين كه ميكند باز
ديوار و در تو كار ديدار
رو پيچي و خود كرشمه از تو
ميريزد صد هزار خروار
آنان كايزد نميپرستند
گشتند همه تو را پرستار
اي آنكه ندادهاي دل از دست
ز آن روي كني ز عشق انكار
دركامت اگر كنند از ين مي
معلوم كني كه چيست در كار
شستيم دو دست خود ز ايمان
بستيم ميان خود به زنار
مطرب دستي بچنگ بر زن
ساقي پائي برقص بردار
سر در ناري دگر به كونين
بيني سر خود اگر بر اين دار
گاهي مستور كنج خلوت
گاهي منصور بر سر دار
گرديده اگر سر تو خورشيد
يكبار سري ز پيش بردار
گيرد چو شرر بمشتري در
خاكسترم ار بري به بازار
گاهي رنديم و گاه زاهد
گاهي مستيم و گاه هشيار
گو از نظرم مرو كه زين پس
جوئي و نيابيم دگر بار
زنهار ز دست دوست گفتن
زنهار، مگوي هيچ، زنهار
انكار مكن كه آشكار است
از انكارت هزار اقرار
بر مار گذر كني بگيرند
پازهر بجاي زهر از مار
از دست من آن دو چشم جادو
بردند هر آنچه بود يكبٰار
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
آن شوخ به شيوهٔ شكرخند
زخمم ز نمك لبالب آكند
آن ترك به طرهٔ پريشان
دين و دل ما ز هم پراكند
ببريد هزار يار و اغيار
بگسيخت هزار خويش و پيوند
صد بار شكست وباز خورديم
زان شوخ فريب عهد و سوگند
آنم كه بروز بردباري
پيشم كاه است كوه الوند
ما مرده و مهر او مسيحا
ما بنده و عشق او خداوند
اين است اگر هواي ليلي
مجنونم اگر شوم خردمند
سر خم نكنم به پادشاهي
دارد سر بنده چون خداوند
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
ابدال صفت خزيده در پوست
كوبم در دشمنان كه يا دوست
از دشمن و دوست نيست باكم
چون دشمن و دوست هر چه هست اوست
بر پوست زن و سري بدر كن
تا بر نكنند از سرت پوست
كاين خاك كه پايمال سازي
دندان و لب است و چشم و ابروست
حرفي شنوي اگر تواني
نيكو بشنو كه بانگ يا هوست
و آن زلف كه بي سخن زبان داشت
وان چشم كه بي زبان سخنگوست
اين شهر بباد دادهٔ اوست
وين خانه خراب كردهٔ اوست
بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان
الهي سوختم بيغم الهي
كرامت كن نم اشكي و آهي
چه اشك، اشكي كه چون ريزد ز مژگان
شود دامان ازو رشك گلستان
چه آه آهي كه چون از دل زند سر
بسوزاند دل ياقوت احمر،
دل بيعشق بر جان بس گران است
سر بيشور مشتي استخوان است
تو را خلد و مرا باغ و چمن عشق
تو را حور و مرا گور و كفن عشق
ز عشق از هر چه برتر ميتوان شد
خدا گر نه، پيمبر ميتوان شد
اگر يزدان پاك از لات عشق است
جهان را قاضي الحاجات عشق است
نداند عقل راه خانهٔ عشق
كه عقل كل بود ديوانهٔ عشق
خراب عشق آباد ي ندارد
بد و نيك و غم و شادي ندارد
نداند دوست از دشمن گل از خار
برش يكسان بود تسبيح و زنار
ز لذتهاي عٰالم گر كنم ياد
بجز خون جگر چشمم مبناد
مبادا مرهم داغم جز آتش
رضي خواهي بعٰالم گر دلي خوش
"براي جستجو در رباعيات خليل الله خليلي كليك كنيد"

خليلالله خليلي
مشهور به استاد خليلي (۱۲۸۶-۱۳۶۶ ه.ش) شاعر معاصر افغان است كه به زبان فارسي شعر ميسرود. وي فرزند يكي از بزرگان منطقه كوهستان در شمال كابل بود و در كودكي پدرش را از دست داد. پيش از كودتاي ۷ ثور وي صاحب مناصب دولتي متعدد در دولت وقت افغانستان بود و پس از آن، ترك وطن نمود و باقي عمر را اكثراً در پاكستان به سر برد. وي در مجموع ۶۲ اثر منظوم و منثور در عرصههاي مختلف هنر، ادب ، سياست ، فلسفه و عرفان دارد كه بيشترشان در داخل و خارج از افغانستان به چاپ رسيده است.
لينك ورود به رباعيات خليل الله خليلي
خليل الله - خليلي - خليل الله خليلي - اشعار خليل الله خليلي - اشعار خليلي - رباعيات خليل الله خليلي - رباعيات خليلي - شعرهاي خليل الله خليلي - شعرهاي خليلي - وبلاگ خليل الله خليلي - وبلاگ خليلي - اشعار كامل خليل الله خليلي - وبلاگ استاد خليلي - اشعار استاد خليلي - رباعيات استاد خليلي - وبلاگ اشعار كامل شاعران - وبلاگ شعر - وبلاگ اشعار شاعران - وبلاگ ادبيات ايران - وبلاگ شعر و ادبيات - وبلاگ ادبيات و شعر - وبلاگ شاعران - وبلاگ شعر ايراني - وبلاگ شعرا
لينك ورود به رباعيات خليل الله خليلي
اگر داني زبان اختران را
شبانه بشنوي راز جهان را
سكوت شب به صد آهنگ خواند
به گوشت قصه هاي آسمان را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد