بيا ساقي بده آن جام گلرنگ
كه زد بر شيشه ي من آسمان سنگ
به صد صحرا نمي گنجد غم دل
چه سان گنجايش در سينه ي تنگ
يارب دردي كه ناله آغاز كنم
شوري كه سرود شوق را ساز كنم
چشمي كه به سوي خويش چون باز كنم
آن گمشده را از دور آواز كنم
اي سرو روان بيا كه دستت بوسم
لبهاي ظريف مي پرستت بوسم
گر من نخورم تو باده در جامم ريز
تا مست شوم دو چشم مستت بوسم
يارب سوزي كه جسم و جان را سوزم
اين كارگه سود و زيان را سوزم
يك شعله ي جانسوز كه در آتش آن
خود را سوزم هر دو جهان را سوزم
چو گم شد پرتو عشق از دل من
خدايا چيست جز غم حاصل من
سحاب عشق اگر يكدم نبارد
بسوزان خرمن آب و گل من
اين صبح همان و آن شب تار همان
ما شش در و اين چهار ديوار همان
استاد زمانه يك سبق داده به ما
تكرار همان و باز تكرار همان
ما مرغ اسير بي پر و بال توييم
هر جا كه روي چون سايه دنبال توييم
گر خسته شدي ز راه، دل مركب توست
حمال تو و ملك تو و مال توييم
شب است ساقي! ساغرت كو؟
فروغ ماه و نور اخترت كو؟
ز دور آيد صداي مرغ شبگير
نوا و نغمه ي جان پرورت كو؟
چون در كف روزگار گشتيم زبون
چون ساغر عشق و آرزو گشت نگون
جاسوس خرد دگر چه جويد از ما
گويد كزين شهر كشد رخت برون
در باغ جهان تو هم گل زيبايي
بويا و دل انگيز و چمن آرايي
عمري ست كه گلهاي دگر مي خندند
اين غنچه ي تر چرا تو لب نگشايي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد