سايهٔ سرو بلندت از سر من كم مباد
كو خلاصم از غم شبهاي هجران كرده است
مهر گو هرگز متاب از روزن ويرانهام
دردي ميخانهام خورشيد رخشان كرده است
داند آنكس كه ز ديدار تو بر خوردار است
كه خرابات و حرم غير در و ديوار است
عمر اگر خوش گذرد زندگي خضر كم است
ور به تلخي گذرد نيم نفس بسيار است
دلم را برد زلف مشك رنگش
چه چاره تا برون آرم ز چنگش
ز دل شد نام من آلودهٔ ننگ
كه نه دل باد و نه نام و ننگش
نميگويم بگاه جلوه كردن
دلم چشم و لبش با غمزهاش برد
جهاني غمزه سر در جان من داد
نميدانم كدامين عشوهاش برد
بغير راز دل در صحبت دشمن نميريزد
غمي در دل اگر دارد چرا بر من نميريزد
بجان دوستان بگمار در دل گر غمي داري
كه كس اين باده در پيمانه دشمن نميريزد
رود از رفتنت فرزانه از هوش
شود از ديدنت ديوانه عاقل
ز دنيا كام ما حاصل نگردد
كه كام ما ز ناكامي است حاصل
چو شوري نيست چه پائي و چه سر
چو عشقي نيست چه سنگي و چه دل
هم آغوش كه شد يا رب كه امشب
خجالت ميتراود از نگاهش
ز بوي مشك من مدهوش گشتم
نهادم سر چو اندر خاك راهش
گر نسازي كردههاي ما بحل
واي ما و واي جان و واي دل
دم مزن از دوري و خونم بريز
مرگ بسپاري به از زنده خجل
جز نيم نفس نيست غم و شادي عالم
بر نيم نفس من چه بگريم چه بخندم
گو سرو برافراز كه از جلوه هلاكم
گو چهره برافروز كه بر شعله سپندم
ما بهر هلاك خود هلاكيم
ز آلايش آب و خاك، پاكيم
عين عشقيم و آن حسنيم
تادست بهم دهيم خشتيم
تا چشم بهم نهيم خاكيم
روح محضيم و جان پاكيم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد