ساقي‌نامه

مشاور شركت بيمه پارسيان

ساقي‌نامه

۵۲ بازديد


الهي به مستان ميخانه‌ات
بعقل آفرينان ديوانه‌ات
به دردي كش لجهٔ كبريا
كه آمد به شأنش فرود انّما
به درّي كه عرش است او را صدف
به ساقي كوثر، به شاه نجف
به نور دل صبح خيزان عشق
ز شادي به انده گريزان عشق
به رندان سر مست آگاه دل
كه هرگز نرفتند جز راه دل
به انده‌پرستان بي پا و سر
به شادي فروشان بي شور و شر
كزان خوبرو، چشم بد دور باد
غلط دور گفتم كه خود كور باد
به مستان افتاده در پاي خم
به مخمور با مرگ با اشتلم
بشام غريبان، به جام صبوح
كز ايشانست شام و سحر را فتوح
كه خاكم گل از آب انگور كن
سرا پاي من آتش طور كن
خدا را بجان خراباتيان
كزين تهمت هستيم وارهان
به ميخانهٔ وحدتم راه ده
دل زنده و جان آگاه ده
كه از كثرت خلق تنگ آمدم
به هر جا شدم سر به سنگ آمدم
بيا ساقيا مي بگردش در آر
كه دلگيرم از گردش روزگار
مئي ده كه چون ريزيش در سبو
بر ‌آرد سبو از دل آواز هو
از آن مي كه در دل چو منزل كند
بدن را فروزان‌تر از دل كند
از آن مي كه گر عكسش افتد بباغ
كند غنچه را گوهر شبچراغ
از آن مي كه گر شب ببيند بخواب
چو روز از دلش سر زند آفتاب
از آن مي كه گر عكسش افتد بجان
تواني بجان ديد حق را عيان
از آن مي كه چون شيشه بر لب زند
لب شيشه تبخاله از تب زند
از آن مي كه گر عكسش افتد به آب
بر آن آب تبخاله افتد جباب
از آن مي كه چون ريزيش در سبو
بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن مي كه كه در خم چو گيرد قرار
بر آرد خم آتش ز دل همچو نار
مي صاف ز آلودگي بشر
مبدل به خير اندر او جمله شر
مي معني افروز صورت گداز
مئي گشته معجون راز و نياز
از آن آب، كاتش بجان افكند
اگر پير باشد جوان افكند
مئي را كزو جسم جاني كند
بباده، زمين آسماني كند
مئي از مني و توئي گشته پاك
شود جان، چكد قطره‌اي گر به خاك
به انوار ميخانه ره پوي، آه
چه ميخواهي از مسجد و خانقاه
بيا تا سري در سر خم كنيم
من و تو، تو و من، همه گم كنيم
بيك قطره مي آبم از سر گذشت
به يك آه، بيمار ما درگذشت
بزن هر قدر خواهيم، پا به سر
سر مست از پا ندارد خبر
چشي گر از اين باده، كو كو زني
شوي چون ازو مست هو هو زني
مئي سر بسر مايهٔ عقل و هوش
مئي بي خم و شيشه، در ذوق و جوش
دماغم ز ميخانه بويي كشيد
حذر كن كه ديوانه، هويي كشيد
بگيريد زنجيرم اي دوستان
كه پيلم كند ياد هندوستان
دلا خيز و پائي به ميخانه نه
صلائي به مستان ديوانه ده
خدا را ز ميخانه گر آگهي
به مخمور بيچاره، بنما رَهي
دلم خون شد از كلفت مدرسه
خدا را خلاصم كن از وسوسه
چو ساقي همه چشم فتان نمود
به يك نازم، از خويش عريان نمود
پريشان دماغيم، ساقي كجاست
شراب ز شب مانده باقي كجاست
بيا ساقيا، مي بگردش در آر
كه مي خوش بود خاصه در بزم يار
مئي بس فروزان‌تر از شمع و روز
مي و ساقي و بادهٔ جام سوز
مي صاف ز الايش ما سوي
ازو يك نفس تا بعرش خدا
مئي كو مرا وارهاند ز من
ز آئين و كيفيت ما و من
از آن مي حلال است در كيش ما
كه هستي وبال است در پيش ما
از آن مي حرام است بر غير ما
كه خارج مقام است در سير ما
مئي را كه باشد در او اين صفت
نباشد بغير از مي معرفت
به اين عالم ار آشنائي كني
ز خود بگذري و خدائي كني
كني خاك ميخانه گر توتيا
خدا را ببيني بچشم خدا
به ميخانه آي و صفا را ببين
ببين خويشتن را خدا را ببين
تودر حلقهٔ مي‌پرستان در آ
كه چيزي نبيني بغير خدا
بگويم كه از خود فنا چون شوي
ز يك قطره زين باده مجنون شوي
 بشوريدگان گر شبي سر كني
از آن مي كه مستند لب تر كني
جمال محالي كه حاشا كني
ببندي دو چشم و تماشا كني
نياري تو چون تاب ديدار او
ز ديدار رو كن به ديوار او
قمر درد نوش است از جام ما
سحر خوشه چين است از شام ما
مغني نواي دگر ساز كن
دلم تنگ شد مطرب آواز كن
بگو زاهدان اينقدر تن زنند
كه آهن ربائي بر آهن زنند
بس آلوده‌ام آتش مي كجاست
پر آسوده‌ام نالهٔ ني كجاست
به پيمانه، پاك از پليدم كنيد
همه دانش و داد و ديدم كنيد
چو پيمانه از باده خالي شود
مرا حالت مرگ حالي شود
همه مستي و شور و حاليم ما
نه چون تو همه قيل و قاليم ما
خرابات را گر زيارت كني
تجلي بخروار غارت كني
چه افسرده‌اي رنگ رندان بگير
چرا مرده‌اي آب حيوان بگير
زني در سماعي، ز مي سرخوشي
سزد گر ازين غصه خود را كشي
تواني اگر دل، دريا كني
تو آن دُر يكتاي پيدا كني
ندوزي چو حيوان نظر بر گياه
بيابي اگر لذت اشك و آه
بيا تا بساقي كنيم اتفاق
درونها مصفا كنيم از نفاق
بيائيد تا جمله مستان شويم
ز مجموع هستي پريشان شويم
چو مستان بهم مهرباني كنيم
دمي بي‌ريا زندگاني كنيم
بگرييم يكدم چو باران بهم
كه اينك فتاديم ياران زهم
جهان منزل راحت انديش نيست
ازل تا ابد، يكنفس بيش نيست
سراسر جهان گيرم از توست بس
چه ميخواهي آخر از اين يكنفس
فلك بين كه با ما جفا ميكند
چها كرده است و چها ميكند
برآورد از خاك ما گرد و دود
چه ميخواهد از ما سپهر كبود
نميگردد اين آسيا جز بخون
الهي كه برگردد اين سرنگون
من آن بينوايم كه تا بوده‌ام
نياسايم ار يكدم آسوده‌ام
رسد هر دم از همدمانم غمي
نبودم غمي گر بدم همدمي
در اين عالم تنگ‌تر از قفس
به آسودگي كس نزد يك نفس
مرا چشم ساقي چو از هوش برد
چه كارم به صاف و چه كارم به درد
نه در مسجدم ره، نه در خانقاه
از آن هر دو در هر دو، رويم سياه
نمانده است در هيچكس مردمي
گريزان شده آدم از آدمي
گروهي همه مكر و زرق و حيل
همه مهربان، بهر جنگ و جدل
همه متفق با هم اندر نفاق
به بدخوئي اندر جهان جمله طاق
همه گرگ مانا همه ميش پوست
همه دشمني كرده در كار دوست
شب آلودگي، روز شرمندگي
معاذ الله از اينچنين زندگي
اگر مرد راهي؟ ز دانش مگو
كه او را نداند كسي غير او
برو كفر و دين را وداعي بكن
به وجد اندر آ و سماعي بكن
مكن منعم از باده اي محتسب
كه مستم من از جام لا يحتسب
چو ما زين مي، ار مست و نادان شوي
ز دانائي خود پشيمان شوي
خوري باده، خورشيد رخشان شوي
چه دنبال لعل بدخشان سوي
صبوح است ساقي برو مي بيار
فتوح است مطرب دف و ني بيار
از ان مي كه در دل اثر چون كند
قلندر بيك خرقه قارون كند
نواي مغني چه تأثير داشت
كه ديوانه نتوان به زنجير داشت
مغني سحر شد خروشي بر آر
ز خامان افسرده جوشي بر آر
كه افسردهٔ صحبت زاهدم
خراب مي و ساغر و شاهدم
سرم در سر مي‌پرستان مست
كه جزمي فراموششان هر چه هست
به مي گرم كن جان افسرده را
كه مي زنده دارد تن مرده را
مگو تلخ و شور آب انگور را
كه روشن كند ديدهٔ كور را
بده ساقي آن آب آتش خواص
كه از هستيم زود سازد خلاص
بمن عشوه چشم ساقي فروخت
كه دين و دل و عقل را جمله سوخت
ازين دين به دنيا فروشان مباش
بجز بندهٔ باده‌نوشان مباش
كدورت كشي از كف كوفيان
صفا خواهي، اينك صف صوفيان
چو گرم سماعند هر سو صفي
حريفان اصولي نديمان كفي
چه درماندهٔ دلق و سجاده‌اي
مكش بار محنت، بكش باده‌اي
ز قطره سخن پيش دريا مكن
حديث فقيهان بر ما مكن
مكن قصهٔ زاهدان هيچ گوش
قدح تا تواني بنوشان و نوش
سحر چون نبردي به ميخانه راه
چراغي به مسجد مبر شامگاه
خراباتيا، سوي منبر مشو
بهشتي، بدوزخ برابر مشو
بزن ناخن و نغمه‌اي بر دلم
دمار كدورت بر آر از گلم
بكش باده تلخ و شيرين بخند
فنا گرد و بر كفر و بر دين بخند
كه نور يقين در دلم جوش زد
جنون آمد و بر صف هوش زد
قلم بشكن و دور افكن سبق
بسوزان كتاب و بشويان ورق
تعالي اللّه از جلوهٔ آن شراب
كه بر جملگي تافت چون آفتاب
تو زين جلوه از جا نرفتي كه‌اي
تو سنگي، كلوخي، جمادي، چه‌اي
رخ اي زاهد از مي پرستان متاب
تو در آتش افتاده‌اي من در آب
كه گفته است چندين ورق را ببين
بگردان ورق را و حق را ببين
مگو هيچ با ما ز آئين عقل
كه كفر است در كيش ما دين و عقل
ز ما دست اي شيخ مسجد بدار
خراباتيان را به مسجد چكار
ردا كز ريا بر زنخ بسته‌اي
بينداز دورش كه يخ بسته‌اي
فزون از دو عالم تو در عالمي
بدينسان چرا كوتهي و كمي
تو شادي بدين زندگي عار كو
گشودند گيرم درت بار كو؟
نماز ار نه از روي مستي كني
به مسجد درون بت‌پرستي كني
به مسجد رو و قتل و غارت ببين
به ميخاه آي و فراغت ببين
به ميخانه آي و حضوري بكن
سيه كاسه‌اي كسب نوري بكن
چو من گر ازين مي تو بي من شوي
بگلخن درون رشك گلشن شوي
چه ميخواهد از مسجد و خانقاه
هر آنكو به ميخانه برده است راه
نه سوداي كفر و نه پرواي دين
نه ذوقي به آن و نه شوقي به اين
برونها سفيد و درونها سياه
فغان از چنين زندگي آه، آه
همه سر برون كرده از جيب هم
هنرمند گرديده در عيب هم
خروشيم بر هم چو شير و پلنگ
همه آشتيهاي بدتر ز جنگ
فرو رفته اشك و فرا رفته آه
كه باشند بر دعوي ما گواه
بفرماي گور و بياور كفن
كه افتاده‌ام از دل مرد و زن
دلم گه از آن گه ازين جويدش
ببين كاسمان از زمين جويدش
به مي هستي خود فنا كرده‌ايم
نكرده كسي آنچه ما كرده‌ايم
دگر طعنهٔ باده بر ما مزن
كه صد بار زن بهتر از طعنه زن
نبردست گويا به ميخانه راه
كه مسجد بنا كرده و خانقاه
چه ميخواهد از مسجد و خانقاه
هر آنكو به ميخانه بردست راه
روان پاك سازيم از آب تاك
كه آلودهٔ كفر و دين است پاك
ندانم چه گرميست با اين شراب
كه آتش خورم گويي از جام آب
به مي صاحب تخت و تاجم كنيد
پريشان دماغم، علاجم كنيد
جسد دادم و جان گرفتم ازو
چه ميخواستم، آن گرفتم ازو
بينداز اين جسم و جان شو همه
جسد چيست؟ روح روان شو همه
گدائي كن و پادشاهي ببين
رهاكن خودي و خدائي ببين
تكلف بود مست از مي شدن
خوشا بيخود از نالهٔ ني شدن
درون خرابات ما شاهديست
كه بدنام ازو هر كجا زاهديست
بخور مي كه در دور عباس شاه
به كاهي ببخشند كوهي گناه
سكندر توان و سليمان شدن
ولي شاه عباس نتوان شدن
كه آئين شاهي از آن ارجمند
نشسته است برطرف طاق بلند
يكي از سواران رزمش هزار
يكي از گدايان بزمش بهار
سگش بر شهان دارد از آن شرف
كه باشد سگ آستان نجف
الهي به آنان كه در تو گمند
نهان از دل و ديدهٔ مردمند
نگهدار اين دولت از چشم بد
بكش مد اقبال او تا ابد
هميشه چو خور گيتي افروز باد
همه روز او عيد نوروز باد
شراب شهادت بكامش رسان
بجد عليه السلامش رسان
رضي روز محشر علي ساقي است
مكن ترك مي تا نفس باقي است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد