سوگندنامه

مشاور شركت بيمه پارسيان

سوگندنامه

۴۵ بازديد


دگر سينه‌ام چون خم آمد بجوش
بر آمد از اين قلزم غم خروش
خراباتيان، راه ميخانه كو
حريفان بگوئيد، پيمانه كو
مرا سوي ميخانه راهي دهيد
سرم را به آن در پناهي دهيد
بهار است و بلبل، بساط نشاط
بطرف چمن ميكشد ز انبساط
تو هم زاهد از خويش دستي برآر
مكن اينقدر خشكي اندر بهار
به درك فنون ريا كاملي
در اين فن چرا اينقدر جاهلي
مرادي نشد حاصلت در مريد
در اين آرزو گشت، مويت سفيد
بيا بگذر از قيد ناموس و ننگ
بزن شيشهٔ خودپرستي به سنگ
بينداز از دست مسواك را
بدست آر، نوباوهٔ تاك را
ز من بشنو، از زهد انديشه كن
بهار است، ديوانگي پيشه كن
بزن دست و صد چاك زن جامه را
بيفكن ز سر بار عمامه را
بيا با حريفان هم آهنگ باش
بكن صلح و با خويش در جنگ باش
ازين زهد يكباره بيگانه شو
به رند خرابات، همخانه شو
چو من ترك سوداي تزوير كن
توان تا بميخانه، شبگير كن
كه بختت مگر سر بر آرد ز خواب
نظرها بيابي ز خم شراب
ز فيض صبوحي بفيضي رسي
شوي با همه ناكسيها، كسي
چه بر سبحه چسبيده‌اي اينقدر
بس اين خاك بازي كه خاكت بسر
چرا اينقدر خشك و افسرده‌اي
نه دستي نه پائي مگر مرده‌اي
بكن ترك تزوير و زهد و ريا
به ميخانه رفتن ز سر ساز پا
ز ما اختلاط مجازي مجو
زمستان بجز صاف بازي مجو
بگو با حكيم ز خود بي‌خبر
كه اي مانده در گل درين ره چو خر
بمستي ز حكمت كن انديشه‌اي
چه صغري، چه كبري، بكش شيشه‌اي
كتاب اشارات ابرو بخوان
شفا در لب جام پُر باده دان
ببين شرح تجريد ساق و بدن
بگو حكمت العين چشم و دهن
بجز حرف باده مكن گفتگو
سخن‌تر مقولات و از كيف گو
بيا ساقي اي قبلهٔ من بيا
سرت گردم، اي شوخ پر فن بيا
دماغم ز سوداي صحبت بسوخت
به داغم زبان شعله‌ها برفروخت
علاجي كن از مي دماغ مرا
بنه مرهم از باده داغ مرا
شد از آتش دهر جانم كباب
برافشان بدين شعله مشتي شراب
بپا شو زمستي چه افتاده‌اي
بيفكن مرا در شط باده‌اي
بكن شستشوي من از لاي مي
مرا غرق ميكن بدرياي مي
بده ساقي آن مايهٔ زندگي
دمي وارهانم ز دل مردگي
دل و جان من شد بفرمان تو
چه جان و چه دل جمله قربان تو
بمن جان من مي بده مي بده
پياپي پياپي پياپي بده
بده باده وز روي مستي بده
فداي تو گردم دو دستي بده
به يكدست ما را سبك بر مدار
چه مينا چه پيمانه خمها بيار
مكن سركشي از من اي بي‌نظير
بده جامي و در عوض جان بگير
بيا اي تو درمان دردم بيا
بيا گرد بالات گردم بيا
بيا اي فداي رخ ساده‌ات
بده مي بگرد سر باده‌ات
كجايم، چه ميگويم اي دوستان
مگر مست گشتم درين بوستان
ملوليم ساقي مي ناب ده
يكي جرعه ز آن قرمزين آب ده
سخنها بمستانه گفتم بسي
الهي نرنجيده باشد كسي
ز هستي ندارم من از خود خبر
خمار شبم ميدهد دردسر
به يك جرعه رفع ملالم كنيد
بدي گفته باشم حلالم كنيد
چه من تازه ز اهل طرب گشته‌ام
ببخشيد گر بي‌آدب گشته‌ام
غم هيچكس بر دلم بار نيست
بجز زاهدم با كسي كار نيست
عصا وار استاده‌ام در برش
چه دستار پيچيده‌ام در سرش
دلم سوخت بر حال زاهد بسي
كه بيچاره‌تر زو نديدم كسي
ز كوي خرابات آواره‌اي
زبان بسته حيوان بيچاره‌اي
ندانم چه ديده است از زندگي
نميرد چرا خود ز شرمندگي
كه از بزم رندان نمايد نفور
ز راه مسلماني افتاده دور
من از ديد زاهد بسي منكرم
مسلماني ار اين بود كافرم
الهي به پاكان و رندان مست
به دلگرمي ساقي مي‌پرست
به جوش درون خم صاف دل
كه شد در بر او فلاطون خجل
به رندي كز آلودگي پاك خفت
به مستي كه با دختر تاك خفت
به آهي كه بر دل شبيخون زند
به اشكي كه پهلو به جيحون زند
به داغي كه بر سينه محكم بود
به زخمي كش الماس مرهم بود
به صبري كه در ناشكيبا بود
به شرمي كه در روي زيبا بود
به عزلت نشينان صحراي درد
به ناخن كبودان شبهاي سرد
به چشمي كزو چون بر آيد نگاه
كند روز بيچارگان را سياه
به رويي كه روشن كند بزم جمع
به عشقي كه پروانه دارد به شمع
به بي دست و پايان كوي وصال
به عاجز نگاهان حسرت مآل
به هجري كه پيوسته در وصل يار
بره باشدش ديدهٔ انتظار
به شام فراق دل آشفتگان
به صبح وصال بغم خفتگان
به معشوق از رحم و انصاف دور
به دلدادهٔ در بلاها صبور
به دردي كه بي‌حاجتش از طبيب
به يأسي كز اميد شد بي‌نصيب
به زلفي كه دل را ز كس بي‌خبر
نهان ميربايد ز پيش نظر
به دزدي كه پروا ندارد ز كس
نميترسد از شحنه و از عسس
به عهدي كه پيمانه با باده بست
كه دور است از شيشهٔ او شكست
به ذكر صراحي به وقت فرح
به اوراد جام و دعاي قدح
به سرهنگي خشت بالاي خم
به افتادن جام در پاي خم
به پيچ و خم ساقي لاله رنگ
به اندام مطرب به آواز چنگ
به روزي كه بي‌گفتگو در مي است
بشوري كه در كوچه بند ني است
به صنعان فريبان ترسا لقب
به كافردلان فرنگي نصب
به مرغوله مويان گيسو كمند
به خورشيد رويان زنار بند
به آهو نگاهان رعنا خرام
به خسرو سپاهان شيرين كلام
به شمشاد قدان بالا بلا
كه كردند عشاق را مبتلا
به آن وعدهٔ سست پيمان يار
به دلسوزي عاشق از انتظار
كه گر يكزمان بي تو آرم به سر
خيالت نباشد مرا در نظر
چنان گردم از مرگ خود شادمان
كه كس شاد از مردن دشمنان
بميرم گر ز حسرت كام تو
شوم زنده گر بشنوم نام تو
دمي بي تو اي دين و ايمان من
بر آيد ز تن جان من، جان من
به تنهائيم يار ديرين توئي
مرا ياري جان شيرين تويي
به دل آرزوي جمالت بس است
اگر خود نيائي خيالت بس است
بيا ساقي همدم بيكسان
حكيم مسيحا دم خستگان
بيا حكمت دختر زر ببين
كه همچون فلاطون شده خم‌نشين
ز دست تو مٰيايد افسونگري
برون ‌آرش از شيشه همچون پري
علاج مرا كن كه ديوانه‌ام
مقيم خرابات و ميخانه‌ام
ازين بيكسي كن دل آسا مرا
مجرد كن از قيد دنيا مرا
دلم را بيك جرعه مي شاد كن
مرا از غم دهر آزاد كن
از آن مي كه خورشيد شد ذره‌اش
بود قل هو اللّه هر قطره‌اش
از آن مي كه در دل چو منزل كند
سراپاي اجسام را دل كند
از آن مي كه روح روانست و بس
از آن مي كه اكسير جانست و بس
رضي را بده جامي از لطف عام
بجانان رسان جان او والسلام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد