ترجيع بند

مشاور شركت بيمه پارسيان

ترجيع بند

۳۸ بازديد


اي سرو سهي كه بر سمندي
پيشت دو جهان بگو بچندي
بنگر كه چه رستخيز برخاست
زين شور كه در جهٰان فكندي
افكنده‌اي از دوال فتراك
بر گردن جان شكاربندي
يك وعده كرا خراب كرده است
گو ر‌است مباش ريشخندي
معلوم چو كم شود ز خوبي
كاسوده شود نيازمندي
زان گشته خراب خانهٔ دل
كورا نه دري بود نه بندي
افكنده بخاك راه پستيم
نظارهٔ قامت بلندي
اي كاش كه طرهٔ پريشان
بر دوش چنين نمي‌فكندي
خود گوي كه در چه ميتوان بست
آن دل كه ز مهر دوست كندي
آن كو نبرد ز عشق شوري
بر خويش بسوز گو سپندي
چشم من و روي بي‌نظيري
گوش من و حرف دلپسندي
از بهر شكار خلق هر سو
انداخته عنبرين كمندي
سهل است هلاك ما مبادا
بر خاطر نازكش گزندي
عمري ز پيش عبث دويديم
منبعد بر آن سرم كه چندي

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان

آسوده دلي شعار ما نيست
راحت در روزگار ما نيست
زان قامت آسمان خميده
كش طاقت حمل بار ما نيست
باور نكند كس ار بسوزم
كس در دل بي‌قرار ما نيست
دل شيفتهٔ تو شد چه سازم
ديوانه به اختيار ما نيست
فكر سر خود كنيم كو را
پرواي دل فكار ما نيست
يكروز بكام دل نشستن
در طالع روزگار ما نيست
هر لحظه در آردم به شكلي
سوداي تو كرد، كار ما نيست
زين بيش مشو شكفته‌ اي گل
كاين حوصله در بهٰار ما نيست
كرديم بس امتحان كسي را
دست و دل و كار و بار ما نيست
هر خيره سري حريف ما نه
هر مرده دلي شكار ما نيست
شايد كه كنيم ناز بر چرخ
خورشيد به حسن يار ما نيست
از دولت عشق كامرانيم
هر چند كه بخت يار ما نيست
هر چند تحملي ندارم
هر چند كه صبر كار ما نيست

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان

بي‌پرده بر آي بر لب بام
كارواح شوند جمله اجسام
روشن شود از تو چشم اعميٰ
اين است اگر صفاي اندام
دل لذت خواري درت يافت
در خلد دگر نگيرد آرام
درد دل ما نوشتني نيست
اين كار نميشود به پيغام
گام دگري نهي به منزل
برداري اگر ز خود يكي گام
ديگر ز دعا اثر نخواهم
گر بشنوم از لب تو دشنام
آنگه كه ز ننگ و نام افتيم
بدنامي را كنيم خوشنام
ما را سر و برگ زاهدان نيست
ما و رندان دردي آشام
بي عشق مباد مرد و بي‌سوز
بي‌باده مباد درد و بي‌جام
بي درد دمي نمي‌شكيبم
بي‌عشق دمي نگيرم آرام
گفتيم كنيم پاي بوسش
چون دست نمي‌دهد بناكام

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان

نام كه گذشت بر زبانم
كاتش بنهاده در دهانم
از پاي در آردم بناچار
اين غم كه نهٰاده سر به جانم
بي طلعت تو نميدهد نور
خورشيد زمين و آسمانم
جز من دگري نمي‌شناسد
گوئي غم و درد را ضمانم
كاهيد ز درد هجر جسمم
پوسيد ز غصه استخوانم
در بزم وصٰال چون غريبم
در فصل بهٰار چون خزانم
آزردگئي ندارم از هجر
آزردهٔ وصل بيش از آنم
فرياد كه آتش فراقت
بگداخته مغز استخوانم
در حسن بلاي روزگاري
درماندهٔ روزگار از آنم
تا پيش تو روي بر زمينم
مي‌پنداري بر آسمانم
وصفت چو كنند، جمله گوشم
نامت چو رود همه زبانم
هر چند كه سوخت است صبرم
هر چند كه زار و ناتوانم

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان

هر چند وفا نكرد با من
دستش نكنم رها ز دامن
در دام نيفتدم بكونين
عنقا نگرفته كس به ارزن
شب نيست كه من ز دوري او
نزديك نمي‌شوم به مردن
چون ميوهٔ نارسم به گيتي
هرگز نرسم به مدعا من
حيران علاج شد طبيبم
آماده شويد هان به شيون
ما هم چو شمٰا صنم پرستيم
پرهيز ز ما مكن برهمن
بردند قرار و صبرم از دل
حسن آن روي و لطف آن تن
كس نيست كه دستشان بگيرد
بنگر كه چه ميكنند با من
شيرين لب من ز شور عشقت
آماده شراب و شاهد و من
ز آن چشم نمي‌روم به خمار
ز آن روي نميروم به گلشن
مست است دماغ من به بوئي
اين مور چه ميكند به خرمن
خفاش ز نور بي‌نصيب است
خورشيد اگر كند نشيمن
دردم نكشيد ننگ درمان
دودم نشناخت راه روزن
اي لطف و صفٰاي تو به خروار
وي جور و جفاي تو به خرمن
هر چند نباشدم تحمل
هر چند كه نيست صبر با من

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان

آن چشم نظر بكس نينداخت
كش واله و بي‌خبر نينداخت
هرگز ز عتاب بر نيفروخت
كاتش در خشك و تر نينداخت
قامت نفراخت هيچ سروي
تا پيش قدش سپر نينداخت
نشناخت دگر ز غم سرا پاي
در پاي تو هر  كه سر نينداخت
مفتون تو زار سوخت در هجر
وين راز ز دل بدر نينداخت
ننهاد بناله‌ام شبي گوش
يكبار بمن نظر نينداخت
در هجر تو چشم وا نكردم
تا لخت دل و جگر نينداخت
بر خستهٔ ما نظر نيفكند
بر مردهٔ ما گذر نينداخت
يكبار تكلفي نفرمود
كز رشك به دل شرر نينداخت
گفتم نظري بخاكم انداز
يكبار دگر، دگر نينداخت

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان

ما را سر و برگ چند و چون نيست
وان صبر كه بودمان، كنون نيست
داديم دلش بلا تأمل
عقل من و تو كم از جنون نيست
بي مي مستيم و بي‌تكلف
ما را سر و برگ آزمون نيست
آن بحر غميم كش كران نه
و آن درد دليم كش سكون نيست
خون ميجوشد ز اندرونم
پيداست كه زخمم از برون نيست
با نغمه هجر چون شكيبم
ما را كه دماغ ارغنون نيست
دردي‌كش ديرم و خرابات
زين هر دو مقام من برون نيست
چون حلقه به آن درم كه ديگر
راهي ز برون به اندرون نيست

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان

اي واي كه آن سوار چالاك
از ننگ نبنددم به فتراك
مفشان به عبث سرشك كاينجا
ياقوت برابر است با خاك
ما قطع حيات خويش كرديم
ديگر منمٰاي سينه را چاك
واقف نه‌اي از فروغ رويت
كان شعله چه ميكند به خاشاك
جز با غم تو نمي‌شكيبد
اين جان حزين و چشم نمناك
ديگر نشود به هيچ خورسند
خاطر كه گرفت خو به ترياك
تا سايه به خاك ما فكندي
در سايه ماست مهر و افلاك
بر تارك آسمٰان چو تاجيم
هر چند كه كمتريم از خاك
صد شكر كه نيستيم هر گز
از بود و نبود، شاد و غمناك
زاهد ما را پليد گويد
ناپاك نكرده فرق از پاك
دور از تو نمي‌كشيم آهي
تا سينه نمي‌كنيم صد چاك
دور از تو چو مرغ نيم بسمل
گاهي در خون و گاه در خاك

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان

چون نيست زبان و دل بهم يار
در دست چه سبحه و چه زنار
بگشا چشمي هلاك ديدار
يار است رسيده بر سرت يار
دكان بر چين كه پاك پرداخت
سوداي تو كيسهٔ خريدار
در خانه نشين كه ميكند باز
ديوار و در تو كار ديدار
رو پيچي و خود كرشمه از تو
مي‌ريزد صد هزار خروار
آنان كايزد نمي‌پرستند
گشتند همه تو را پرستار
اي آنكه نداده‌اي دل از دست
ز آن روي كني ز عشق انكار
دركامت اگر كنند از ين مي
معلوم كني كه چيست در كار
شستيم دو دست خود ز ايمان
بستيم ميان خود به زنار
مطرب دستي بچنگ بر زن
ساقي پائي برقص بردار
سر در ناري دگر به كونين
بيني سر خود اگر بر اين دار
گاهي مستور كنج خلوت
گاهي منصور بر سر دار
گرديده اگر سر تو خورشيد
يكبار سري ز پيش بردار
گيرد چو شرر بمشتري در
خاكسترم ار بري به بازار
گاهي رنديم و گاه زاهد
گاهي مستيم و گاه هشيار
گو از نظرم مرو كه زين پس
جوئي و نيابيم دگر بار
زنهار ز دست دوست گفتن
زنهار، مگوي هيچ، زنهار
انكار مكن كه آشكار است
از انكارت هزار اقرار
بر مار گذر كني بگيرند
پازهر بجاي زهر از مار
از دست من آن دو چشم جادو
بردند هر آنچه بود يكبٰار

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان

آن شوخ به شيوهٔ شكرخند
زخمم ز نمك لبالب آكند
آن ترك به طرهٔ پريشان
دين و دل ما ز هم پراكند
ببريد هزار يار و اغيار
بگسيخت هزار خويش و پيوند
صد بار شكست وباز خورديم
زان شوخ فريب عهد و سوگند
آنم كه بروز بردباري
پيشم كاه است كوه الوند
ما مرده و مهر او مسيحا
ما بنده و عشق او خداوند
اين است اگر هواي ليلي
مجنونم اگر شوم خردمند
سر خم نكنم به پادشاهي
دارد سر بنده چون خداوند

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان

ابدال صفت خزيده در پوست
كوبم در دشمنان كه يا دوست
از دشمن و دوست نيست باكم
چون دشمن و دوست هر چه هست اوست
بر پوست زن و سري بدر كن
تا بر نكنند از سرت پوست
كاين خاك كه پايمال سازي
دندان و لب است و چشم و ابروست
حرفي شنوي اگر تواني
نيكو بشنو كه بانگ يا هوست
و آن زلف كه بي سخن زبان داشت
وان چشم كه بي زبان سخنگوست
اين شهر بباد دادهٔ اوست
وين خانه خراب كردهٔ اوست

بنشينم و خو كنم به هجران
وَر جان برود فداي جانان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد