هر صبح كه كرديم به غم شام گذشت
هر جور كه ديديم ز ايام گذشت
آلام اگر دست ز ما باز نداشت
ما پير شديم و درك آلام گذشت
هر صبح كه كرديم به غم شام گذشت
هر جور كه ديديم ز ايام گذشت
آلام اگر دست ز ما باز نداشت
ما پير شديم و درك آلام گذشت
بي دولت عشق زندگاني نفسي ست
هنگامه ي عشرت جواني هوسي ست
بي باد بهار جاي گل در گلشن
يا دسته ي خار خشك يا مشت خسي ست
صبح است ز خرمي جهان مي خندد
هر قطره به بحر بيكران مي خندد
بو در گل و نشه در مي و مي در جام
از شوق، زمين و آسمان مي خندد
آن نيمه ي نان كه بينوايي يابد
وان جامه كه كودك گدايي يابد
چون لذت فتحي ست كه اقليمي را
لشكر شكني جهانگشايي يابد
گر خاك در يار نفروختيم گذشت
گر طعنه ي اغيار شنفتيم گذشت
آن سوز كه در سينه ي ما پنهان بود
گفتيم گذشت، گر نگفتيم گذشت
آن فر و شكوه كبرياييت چه شد؟
آن لاف خديوي و خداييت چه شد؟
صد قرن بر افكار و عقول مردم
فرماندهي و حكمرواييت چه شد؟
از ابر سياه لعل و گهر مي ريزد
وز ديده ي من خون جگر مي ريزد
بي روي تو از هر مژه ام در گلشن
دامن دامن لاله تر مي ريزد
هر ذره ي خاك من زباني دارد
از گردش دهر دوستاني دارد
اين كهنه رداي من نهان در هر چين
تاج و كله جهان ستاني دارد
يارب به كساني كه جگر سوخته اند
يك عمر متاع درد اندوخته اند
خاكم به هواي آن جوانمردان كن
كز هر چه بجز تو ديده بردوخته اند
شهرت طلبي چند به هم ساخته اند
چون گرگ گرسنه در جهان تاخته اند
كردند به زير پا هزاران سر و دست
تا گردن شوم خود بر افراخته اند