از دوري راه تا بكي آه كني
منزل نشناسي و همين آه كني
يا رب چه شود كه بر سر هستي خود
يك گام نهي و قصه كوتاه كني
اي آنكه به دل تخم امل را كشتي
بگذر ز همه كه خود بخواهي هشتي
تا ذرهاي از نام و نشانت بر جاست
آويختي و سوختي و برگشتي
لعل ميگون و چشم فتان داري
كاكل آشفته، مو پريشان داري
از بسكه بحسن ناز و طوفان داري
هر سو هر دم هزار قربان داري
تا كي ز جهان پرگزند انديشي
تا چند ز جان مستمند انديشي
اين كز تو توان ستد همين كالبد است
در مزبله گو مباش چند انديشي
بسوختيم به برق طلب سراپا را
كسي نداند از آن بينشان نشان ما را
مگر صبا ز سر زلف او گره بگشود
كه بوي مشك گرفت است كوه و صحرا را
چون بادگري سر نكند راه عدم را
داد است بگوئيد عرب را و عجم را
بگرفته همه اهل جهان را غم راحت
يا رب كه نگيرند ز ما راحت غم را
فلك دگر نتواند گشود كار مرا
كرشمهاي نتوانـــد كشيد بار مرا
چه طرف بندم ازين آسمان كه همچون خود
نهاده است به سرگشتــــگي مـــدار مرا
اگر فراق اگر وصل دوزخي دارم
بيا ببين چـــه بهشت است روزگــــار مرا
شدم صيدي كه نتوان زد تغافل
به صيادي كه داند زخم كاري است
بلا گردان آن صياد گردم
كه بيدانه درين دامم فكنده است
ز هر در ميروي مطلب مهياست
عجب بابيست اين باب محبت
ز غرقاب جهان آسوده گردي
اگر افتي به گرداب محبّت
محبت كرد آخر با منش رام
الهي من بقربان محبت
مگو ديگر محبت را اثر نيست
رضي جان تو و جان محبت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد