امروز كه عصر علم و فرهنگ بود
قانون جهان به ديگر آهنگ بود
گر سده ي تو به پيش اين سنگ بود
اين عيب بود، عار بود، ننگ بود
امروز كه عصر علم و فرهنگ بود
قانون جهان به ديگر آهنگ بود
گر سده ي تو به پيش اين سنگ بود
اين عيب بود، عار بود، ننگ بود
دي شاخ شكوفه در چمن مي خنديد
بر سنبل و نسرين و سمن مي خنديد
از دور سپيده ي سحر را ديدم
بر روز خود و به شام من مي خنديد
چو از دل عشق رفت آزار آيد
چو گل رفت از گلستان خار آيد
نمي بيني كه چون پنهان شود مهر
شب تاريك اندوه بار آيد
اين كينه وران باز به نيرنگ دگر
دارند سر فتنه به آهنگ دگر
فرياد كه اين شعبده بازان هر روز
خواهند به نام آشتي جنگ دگر
آن ماه سخن ز باميان مي گويد
اسرار گذشته ي جهان مي گويد
دل قصه ي عشق او ز چشمش پنهان
از موي شنيده باميان مي گويد
سر راه غريبان خار رويد
ز كشت شان دل بيمار رويد
به هر جايي كه كارم تخم اميد
به جاي گل همه آزار رويد
طفلي بودم غنوده بر بستر ناز
برخاست ز دور نغمه هاي دمساز
تا گوش نهادم نه صدا بود و نه ساز
اي شور جواني! تو كجا رفتي باز
اي بار خداي پاك داناي قدير
دارم به تو حاجتي به فضيلت بپذير
آن را كه به لطف خويش عزت دادي
تا زنده بود به خواريش باز مگير
آن منظر فيض صبحگاهي بنگر
انوار تجلي الهي بنگر
در وادي نقره فام گردون هر شب
آن قافله لايتنهاي بنگر
اي مرغ شباهنگ دل انگيز، بنال
قربان تو، اي طاير شب خيز، بنال
از ناله ي تو مرغ دلم نالد زار
اين ناله به آن ناله در آميز، بنال