اي يافته هر چه خواسته از يزدان
اسكندر و مهدي و سليمان زمان
اي آنكه ز شٰان، مير در گاه تو را
قيصر، قيصر خواند و خاقان، خاقان
اي يافته هر چه خواسته از يزدان
اسكندر و مهدي و سليمان زمان
اي آنكه ز شٰان، مير در گاه تو را
قيصر، قيصر خواند و خاقان، خاقان
بر سر چو كلاه عاشقي افرازم
سر بازيهـٰا تمام بازي سازم
يكذره غم درون، برون ار فكنم
غمهـٰاي جهان تمام، شادي سازم
صد شكر كه نيستم من از بيخبران
گه مست ز وصلم و گهي از هجران
دانشمندان تمام گريٰان بر من
خندان من ديوانه به دانشمندان
ني در غم فرزند و زن و خويشم من
ني خويش به قيد مذهب و كيشم من
رفتم كه حساب خود كنم هيچ نبود
شايد اگر از هيچ نينديشم من
ليلي خواهي به تربت مجنون شو
لؤلؤ خواهي به لجه جيحون شو
گفتي كه برون شوم بيمعرفتي
با خود چه شوي، برو ز خود بيرون شو
اي تخت تجمل تو بر عليين
افتاده ز جاي آنچنان، جاي چنين
نه راه پس و نه راه پيشت باشد
بگذار ز خجلت و فرو شو بزمين
آنانكه جمال غيب ديدند همه
رفتند و به عيش آرميدند همه
يك حرف ز مدعا نگفتند بكس
با آنگه به مدعي رسيدند همه
تا در ره دوست سر ز پا ميداني
نه مبدأ خود، نه منتها ميداني
در عالم آشنائي اي بيگانه
تا بيگانه ز آشنا ميداني
اي پادشه مملكت آگاهي
در زير نگين تو را، ز مه تا ماهي
باختم رسل چسان رسالت شد ختم
ختم است چنان، بحضرت تو شاهي
در صومعه و مدرسه گشتيم بسي
در دهر نبود، هيچ فريادرسي
رندي ز كجا و زهد و سالوس كجا
دين و دنيا بهم نديده است كسي