فانوس اشك ، طاقچه انتظار ، خانه صبر
اميد وصل تو تنها مرا بهانه صبر
در مغازۀ تقدير مي روم همه روز
مگر كه قيمت غم كم كنم ز چانه صبر
درخت خشك تبر خورده ام مگر چه شود
كه آب اشك دهم او دهد جوانه صبر
فقط رباعي غم ، شعر تب ، قصيدۀ دل
به ساز دل ، ني دلخوان بخوان ترانه صبر
براي طفل دلم اين يتيم بد هنگام
به رسم هديه بخوان شعر كودكانه صبر
غريب غربت خويشم ز حسرت خيز تنهايي
كه از تنها بپرهيزم به حكم پير شيدايي
فريب خويش را خوردم كه در خود اينچنين مردم
كه از بيگانگان اين سان نخوردم تير رسوايي
دل مردم گريزي هست و عزم نا كجا رفتن
ز هيچ آباد بگذشتن ، گذشتن از من و مايي
كدامين جاده خواهد رفت تا سر حد بي خويشي
كه سر بگذارم اندر آن به شور بي سرو پايي
عيار عشق تو چند است دلبرم مي گفت
دلم به پاي كه بند است دلبرم مي گفت
دلم نه لايق عشق است پيش موي بتان
كم است يا به كمند است دلبرم مي گفت
كجاست فرصت تقصير در نوازش باغ
بهار رو به گزند است دلبرم مي گفت
بها نمي دهد اينجا كسي به ناز غزل
غزل بلوغ چرند است دلبرم مي گفت
حديث حضرت مجنون و شرح حال فراق
هزار تجربه پند است دلبرم مي گفت
بحيله ره نتوان برد تا كرانه عرش
عروج كار سپند است دلبرم مي گفت
غم تو كار دلم را خراب خواهد كرد
تمام هستي من را بر آب خواهد كرد
دلت شبيه مسيحا و من در اوج صليب
گمان نكن كه بميرم ثواب خواهد كرد
به پاست آتش منقل كمي تعارف كن
دلم براي تو خود را كباب خواهد كرد
اجل براي من امروز نقشه اي دارد
اگر تو دير بيايي شتاب خواهد كرد
اسير خلسه خويشم و بي نياز حشيش
خيال چشم تو كار شراب خواهد كرد
مرا اگر تو ببخشي كه بي تو مي مانم
خودم هميشه خودم را عذاب خواهد كرد
عمر كوتاه بسر شد و نياورد كسي
زخم جان سوز مرا مرهم فرياد رسي
آنكه پنداشته بودم كه رفيقم باشد
استخوانم به گلو ، چشم مرا بود خسي
من در اين فاجعه زاري كه جهانش نامند
شوكران خورده ام از ساغر هر دوست بسي
مهلت رفتن از اين منزل فاني به سر آ
بشنوم كاش ز ناقوس اجل من جرسي
مبتلا بوده ام من از اول خلقت به بلا
بر نيامد همه عمرم به حلاوت نفسي
عمر مرا ستانده اي خون ز دلم چكانده اي
باز بگو براي من اشك چرا فشانده اي
مي زني ام كه خود برو هر چه زني نمي روم
در سر عشق و عاشقي درس مرا نخوانده اي
گفته ام و نگفته اي آنچه ز عشق مي شوي
بر سر عهد اولين مانده ام و نمانده اي
مي شكني شكسته را احمد جان گسسته را
تا به كجا و تا به كي مي كشي و كشانده اي
عشق با ديوانگي خو كرده بود
بينوايي سوي من رو كرده بود
عشق با بيچارگي هم خانه بود
بي دلي هم رو بدين سو كرده بود
روز او همچون شب يلدا سياه
هر كه روزي رو بدان كو كرده بود
غير احمد كز ازل آواره بود
هر كه را آواره بود او كرده بود
عاشق شدم كه پير كوچه به من پوزخند زد
مي خواست پند دهد كه حرف چرند زد
قلبم شكست طعم بد طعنه هاي او
مي گفت مي شود دل بشكسته بند زد
مي خواست راز عشق مرا بر ملا كند
آنقدر خيره بود سر انجام گند زد
من خسته از نصيحت مردم كلافه ام
بر زخم من كسي نمك زهر پند زد
قيمت گذاشت يار عزيزم دل مرا
در اين حراج عشق مرا چوب چند زد
قلبم گريز داشت از او ابتداي كار
زان طرۀ سياه دلم را كمند زد
عشق دارد ريشه در انديشه ام
در كوير عشق بازي ريشه ام
بيشه زاري هست دشت بي دلي
من تمام رونق اين بيشه ام
با تو در بازار سرمستان شهر
سر خوش سر مست بازي پيشه ام
من كه خود دل سنگ صحراي غمم
گر تو سنگم مي زني من شيشه ام
اي سيب سرخ گرچه نصيبم نمي شوي
با صدهزار جاذبه سيبم نمي شوي
اما هنوز دلخوشي ام مي شود كه تو
دور از دل هميشه غريبم نمي شوي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد