اي سيب سرخ گرچه نصيبم نمي شوي
با صدهزار جاذبه سيبم نمي شوي
اما هنوز دلخوشي ام مي شود كه تو
دور از دل هميشه غريبم نمي شوي
عمريست كه لحظه مي شمارم باطل
با اخم تو عمر و اعتبارم باطل
هرجا بروم غم تو پيدا كندم
با ديدۀ خوني استتارم باطل
مثل مخروطهاي معكوسم
جاي پاي تو خاك مي بوسم
هر نسيمي كه مي وزد بي تو
مي دمد مرگ را به فانوسم
چشم تو مرا به ياد مهتاب انداخت
چون ماهي سرخ بركه از خواب انداخت
در كلبه كاغذين خود خوش بودم
عشق تو به زندگاني ام آب انداخت
بايد بروم حصار را بردارم
محدوديت بهار را بردارم
از هرچه كتاب شعر دارد دنيا
اين واژۀ انتظار را بردارم
اي جمع پرنده ها مترسك تا كي
كوچ از سر ترس چون چكاوك تا كي
شد حاصل جمع حلقه ها زنجيري
ما را سر اعتراض تك تك تا كي
زنگ زد چشمهاي نمزده ام با خيال دو چشم خاموشت
بوسه در دسترس نمي باشد يا كه من گشته ام فراموشت
دل دريايي ام چه ميخواهد غير ازين داستان رويايي
مثل يك قطره در دل دريا محو باشم ميان آغوشت
آن شب كه لب تو بوسه زد بر لب من
تا صبح بسوخت پيرهن در تب من
فردا شد و من شدم و صد قصه نو
اي كاش سحر نمي شد آن شب ، شب من
دلم مي سوزد اي ابر بهاري
چنان خورشيدم از چشم انتظاري
دلم بند تو بارت روي دوشم
نمي آيد به ما بي بند وباري
نفسم توي گيسوانش رفت
نرم و بي باك و مست و بازيگوش
داغ داغ است شرح اين بازي
تن من كوره ايست دائم جوش
گل پيراهنش دوباره شكفت
چونكه گرماي خواهش من ديد
روح بيغوله كرد توي تنم
لذتي ناب توي آن تن ديد
سينه ام بالش خيالش بود
توي آغوش من رها مي شد
مثل يك بت عصارۀ آتش
پيش چشمم خود خدا مي شد
ناگهان انفجار يك ساعت
زير و رو كرد شهر رويايم
گريه كردم چرا نمي ميرم
اي خدا من چقدر تنهايم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد