شماره ۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۵۱

۳۴ بازديد


اي ز عكس روي تو چون مه منور آينه
آن چنان رو را نشايد جز مه و خور آينه
اي ز تاب حسن تو آيينه صورت آفتاب
وز فروغ روي تو خورشيد پيكر آينه
من همي گويم چو رويت در دو عالم روي نيست
تا مرا باور كني برگير و بنگر آينه
پيش روي تو كه آب از لطف دارد، مي‌كند
از خوي خجلت زمين خشك را تر آينه
از ملاقات رخت شايد كه ماند بعد ازين
سرخ رو همچون شفق تا صبح محشر آينه
گرچه دودش بر نمي‌آيد ز سوز عشق تو
آتش اندر سينه دارد همچو مجمر آينه
معدن حسني و از تاثير خورشيد رخت
همچو خاك كان شود يك روز گوهر آينه
آينه از روح بايد كرد رويت را از آنك
برنتابد پرتو روي تو را هر آينه
آب روي تو ببيند در رخت از روشني
با رخ و روي تو كس را نيست در خور آينه
بهر روي تو بجز آيينهٔ چيني مهر
ديدم اندر روم لايق نيست ديگر آينه
چون تو در رويش نظر كردي ببيند بعد ازين
چون عروسان پشت خود در زر و زيور آينه
پستهٔ تنگت تبسم كرد چون آيينه ديد
همچو اجزاي قصب شد پر ز شكر آينه
شايد ار در وصف چون تو شكرستاني شود
بعد ازين اي دوست چون طوطي سخنور آينه
گفت خواهد چون مؤذن اي امام نيكوان
پيش نقش روي تو الله اكبر آينه
چون رخ تو كي شود حاصل مر او را آب لطف
ور چو آهن سرخ رو گردد در آذر آينه
زير پاي رخش آهن سم تو گردد چو نعل
عاشق سرگشته را گر رو بود در آينه
عشق از آن سان محو گردانيد رسمم را كه من
مي نبينم روي خود گر بنگرم در آينه
عاشق رويت به دم آيينه‌ها روشن كند
وز دم اين ديگران گردد مكدر آينه
گرچه شاهان بنده داري رو ز درويشان متاب
گر چه زر دارد نسازد زو توانگر آينه
آينه از زر توان كرد از پي زينت وليك
بهر رو ديدن نشايد كردن از زر آينه
غرهٔ روز رخت چون پرتوي بر وي فگند
هر شبي چون ماه نو گردد فزون‌تر آينه
آفتاب رويت ار تابان شود محتاج نيست
صبح اگر ديگر برون آرد ز خاور آينه
تا تو پيدا آمدي ما را دگر حكمي نماند
تو نمودي روي و پنهان شد سراسر آينه
كي بود زيبا چو رنگ روي غمخواران تو
گر به آب زر كسي صورت كند بر آينه
زاغ اگر بر اوج تو بالي زند روزي، شود
بر جناحش چون دم طاوس هر پر آينه
صورت احوال خود زين شعر كردم بر تو عرض
داشتم خورشيد را اندر برابر آينه
چون خضر آب حيوة عشق تو خوردم، سزد
گر بسازم بهر تو همچون سكندر آينه
گر تو بي آيينه رو بنموده‌اي عشاق را
بعد ازين اي جان ز تو روي وز چاكر آينه
حد نيكويي روي اين است و نتوان نيز ساخت
آن نكورو گر بخواهد زين نكوتر آينه
در جهان تيره جز روشن‌دلان عشق را
همچنين در طبع كي گردد مصور آينه
عشق تو دل را مسلم گشت و طبعم را سخن
بر سكندر ملك و بر وي شد مقرر آينه
من درين آيينه ار رويت نشان دادم به خلق
بهر كوران ساختم سوي تو رهبر آينه
از دل روشن براي روي چون تو دلبري
همچو خون از رگ برون كردم به نشتر آينه
زين چنين صورتگريها گر دلت نقشي گرفت
آهني داري كه دروي هست مضمر آينه
از گهرهايي كه دروي طبع من ترصيع كرد
چون عرض زين پس جدا نبود ز جوهر آينه
سيف فرغاني دلت آيينه دان مهر اوست
از درون چون صبح روشنگر برآور آينه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد