شماره ۴۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۴۴

۳۳ بازديد


چو بگذشت از غم دنيا به غفلت روزگار تو
در آن غفلت به بي‌كاري بشب شد روز كار تو
چو عمر تو بنزد تست بي‌قيمت، نمي‌داني
كه هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو
چو روبه حيله‌ها سازي ز بهر صيد عواني
تو مرداري خوري آنگه كه سگ باشد شكار تو
تو همچون گربه آنجايي كه آن ظالم نهد خواني
مگر سيري نمي‌داند سگ مردار خوار تو
طعامش لحم خنزير است و چون آبش خوري شايد
ز بي ناني اگر از حد گذشته‌ست اضطرار تو
ز بيماري مزورهاي چون كشكاب مي‌سازد
ز بهر مرگ جان خود دل پرهيزگار تو
تو بي‌دارو و بي‌قوت نيابي زين مرض صحت
بميرد اندرين علت دل بيمار زار تو
تو را زان سيم مي‌بايد كه در كار خودي دايم
چو كار او كني هرگز نيايد زر به كار تو
ز حق بيزاري، ار باشد سوي خلق التفات تو
ز دين درويشي، ار باشد به دنيا افتقار تو
زر طاعت بري آنجا كه اخلاصي در آن نبود
بسي بر تو شكست آرد درست كم عيار تو
ز نقد قلب بر مردم زمين حشر تنگ آيد
به صحراي قيامت در، چو بگشايند بار تو
كجا پوشيده خواهد ماند افعالت در آن حضرت؟
كه يكسان است نزد او نهان و آشكار تو
چو طاوسي تو در دنيا و، در عقبي كجا ماند
سيه پايي تو پنهان به بال چون نگار تو
به جامه قالب خود را منقش مي‌كني تا شد
تكلفهاي بي‌معني تو صورت نگار تو
بدين سرمايه خشنودي كه از دنيا سوي عقبي
بخواهي رفت و ، راضي ني ز تو پروردگار تو
ازين سيرت نمي‌ترسي كه فردا گويدت ايزد
كه تو مزدور شيطاني و، دوزخ مزد كار تو
ايا سلطان لشكر كش، به شاهي چون علم سركش
كه هرگز دوست با دشمن نديده كارزار تو!
ملك شمشير زن بايد، چو تو تن مي‌زني نايد
ز تيغي بر ميان بستن مرادي در كنار تو
نه دشمن را بريده سر چو خوشه، تيغ چون داست
نه خصمي را چو خرمن كوفت، گرز گاوسار تو
عيالان رعيت را به حسبت كدخدايي كن
چو كدبانوي دنيا شد به رغبت خواستار تو
مروت كن! يتيمي را به چشم مردمي بنگر
كه مرواريد اشك اوست در گوشوار تو
خري شد پيشكار تو كه در وي نيست يك جو دين
دل خلقي ازو تنگ است اندر روز بار تو
چو آتش بر فروزي تو به مردم سوختن هر دم
از ان، كان خس نهد خاشاك دايم بر شرار تو
چو تو بي‌راي و بي‌تدبير او را پيروي كردي
تو در دوزخ شوي پيشين و، از پس پيشكار تو
به باطل چون تو مشغولي ز حق و خلق بي‌خشيت
نه خوفي در درون تو، نه امني در ديار تو
نه ترسي نفس ظالم را ز بيم گوشمال تو
نه بيمي اهل باطل را ز عدل حق گزار تو
به شادي مي‌كني جولان درين ميدان، نمي‌دانم
در آن زندان غم خواران كه باشد غمگسار تو؟
بپاي كژروت روزي درآيي ناگهان در سر
و گر سم بر فلك سايد سمند راهوار تو
ايا دستور هامان وش! كه نمرودي شدي سركش
تو فرعوني و چون قارون به مال است افتخار تو!
چو مردم سگسواري كن اگر چه نيستي زيشان
و گرنه در كمين افتد سگ مردم سوار تو
به گرد شهر هر روزي شكارت استخوان باشد
كه كهداني سگي چندند شير مرغزار تو
چو تشنه لب از آب سرد آسان بر نمي‌گيرد
دهان از نان محتاجان، سگ دندان فشار تو
به گاو آرند در خانه به عهد تو كه و دانه
ز خرمنهاي درويشان، خران بي‌فسار تو
به ظلم انگيختي ناگه غباري و، ز عدل حق
همي خواهيم باراني كه بنشاند غبار تو
به جاه خويش مفتوني و، چون زين خاك بگذشتي
به هر جانب رود چون آب، مال مستعار تو
ز خر طبعي تو مغروري بدين گوسالهٔ زرين
كه گاو سامري دارد امل در اغترار تو
بسيج راه كن مسكين! درين منزل چه مي‌باشي
امل را منتظر، چون هست اجل در انتظار تو؟
چو سنگ آسيا روزي ز بي‌آبي شود ساكن
درين طاحون خاك افشان اگر چرخي، مدار تو
نگيري چون هوا بالا و اين خاكت خورد بي‌شك
چو آب، ار چه بسي باشد درين پستي قرار تو
تو نخل بارور گشتي به مال و دسترس نبود
به خرماي تو مردم را ز بخل همچو خار تو
رهت ندهند اندر گور سوي آسمان، زيرا
چو قارون در زمين مانده‌ست مال خاكسار تو
ازين جوهر كه زر خوانند محتاجان ورا، يك جو
به ميتين بر توان كند از يمين كان يسار تو
تو را در چشم دانايان ازين افعال نادانان
سيه رو مي‌كند هر دم، سپيدي عذار تو
مسلمان وقتها دارد ز بهر كسب آمرزش
ولي آن وقت بيرون است از ليل و نهار تو
تو را در قوت نفس است ضعف دين و آن خوش‌تر
كه نفس تست خصم تو و، دين تو حصار تو
حصارت را كني ويران و خصمت را دهي قوت
كه دينت رخنه‌ها دارد ز حزم استوار تو
ايامستوفي كافي كه در ديوان سلطانان
به حل و عقد در كار است بخت كامكار تو!
گدايي تا بدان دستي كه اندر آستين داري
عواني تا به انگشتي كه باشد در شمار تو
قلم چون زرده ماري شد به دست چون تو عقرب در
دواتت سلهٔ ماري كزو باشد دمار تو
خلايق از تو بگريزند همچون موش از گربه
چو در ديوان شه گردد سيه‌سر زرده مار تو
تو اي بيچاره آنگاهي به سختي در حساب افتي
كزين دفتر فرو شويند نقش چون نگار تو
ايا قاضي حيلت گر، حرام آشام رشوت خور
كه بي ديني است دين تو و بي‌شرعي شعار تو!
دل بيچاره‌اي راضي نباشد از قضاي تو
زن همسايه‌اي آمن نبوده در جوار تو
ز بي‌ديني تو چون گبري و، زند تو سجل تو
ز بي‌علمي تو چون گاوي و، نطق تو خوار تو
چو باطل را دهي قوت ز بهر ضعف دين حق
تو دجالي درين ايام و، جهل تو حمار تو
اگر خوي زمان گيري و، گر ملك جهان گيري
مسيحي هم پديد آيد كزو باشد دمار تو
تو را در سر كله‌داري‌ست چون كافر، از آن هر شب
ببندد عقد با فتنه، سر دستاردار تو
چو زر قلب مردود است و تقويم كهن باطل
درين ملكي كه ما داريم، يرليغ تتار تو
كني دين‌دار را خواري و دنيا دار را عزت
عزيز تست خوار ما، عزيز ماست خوار تو
دل مشغولت از غفلت قبول موعظت نكند
تو اين دانه كجا خواهي كه كه دارد غرار تو
تو را بينند در دوزخ به دندان سگان داده
زبان لغو گوي تو، دهان رشوه خوار تو
ايا بازاري مسكين، نهاده در ترازو دين
چو سنگت را سبك كردي گران زان است بار تو!
تو گويي سودها كردم، ازين دكان چو برخيزي
به بازار قيامت در پديد آيد خسار تو
ايا درويش رعناوش، چو مطرب با سماعت خوش
به نزد ره روان بازي‌ست رقص خرس‌وار تو!
چه گويي، ني روش اينجا به خرقه‌ست آب روي تو
چه گويي، همچو گل تنها به رنگ است اعتبار تو
بهانه بر قدر چه نهي؟ قدم در راه نه، گر چه
ز دست جبر در بندست پاي اختيار تو
به اسب همت عالي تواني ره به سر بردن
گر آيد در ركاب جهد پاي اقتدار تو
به درويشي به كنجي در برو بنشين و پس بنگر
جهانداران غلام تو، جهان ملك و عقار تو
تو را عاري بود ز آن پس شراب از جام جم خوردن
چو شد در جشن درويشي ز خرسندي عقار تو
ز تلخي ترش رويان شد آخر كام شيرينت
چو شور آب قناعت شد شراب خوش گوار تو
تو را در گلستان جان هزارانند چون بلبل
وزين باب ار سخن گويي بود فصل بهار تو
سخن مانند بستان است و ذكر دوست در وي گل
چو بلبل صد نوا دارد درين بستان، هزار تو
تو چنگي در كنار دهر و صاحب‌دل كند حالت
چو زين سان در نوا آيد بريشم‌وار تار تو
چو تيز آهنگ شد قولت، نباشد سيف فرغاني!
غزل سازي درين پرده كه باشد دستيار تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد