شماره ۳۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۳۵

۳۴ بازديد


زهي بر جمال تو افشانده جان گل
ز روي تو بي‌رونق اندر جهان گل
ز وصف تو اندر چمن داستاني
فرو خواند بلبل برافشاند جان گل
چو بلبل به نام رخت خطبه خواند
اگر همچو سوسن بيابد زبان گل
ز روي تو رنگي رسيده است گل را
كه اندر جهان روشناسست از آن گل
اگر همچو من از تو بويي بيابد
چو بلبل ز عشقت برآرد فغان گل
به باد هواي تو در روضهٔ دل
درخت محبت كند هر زمان گل
گر از گلشن وصل تو عاشقي را
به دست سعادت فتد ناگهان گل،
در اطوار وحدت بدو رو نمايد
به رنگي دگر جاي ديگر همان گل
گرم گل فرستد ز فردوس رضوان
مرا خار تو خوشتر آيد از آن گل
همه كس گلي دارد اندر بهاران
چو تو با مني دارم اندر خزان گل
تو پايي بنه در چمن تا بگيرد
ز فرق سر شاخ تا فرقدان گل
گل لاله رخ روي بر خاك مالد
چو بر عارض تو كند ارغوان گل
تو در خنده آيي به صد لب چو غنچه
چو بر چهرهٔ من كند زعفران گل
درين ماه كاندر زمين مي‌درفشد
بدان سان كه استاره بر آسمان گل
به پشتي آن سخت گستاخ‌رو شد
كه خنديد در روي آب روان گل
ازين غم كه با بلبلان سبك دل
به ميوه كند شاخ را سر گران گل
درون چون دل غنچه خون گشت ما را
برون آي تا چند باشد نهان گل
چو روي تو بيند يقين دان كه افتد
ميان خود و رويت اندر گمان گل
ز بهر زمين بوس در پيش رويت
برون آورد صد لب از يك دهان گل
اگر خود به خاري مدد يابد از تو
برون آورد آتش از روي نان گل
چو نزديك آتش شوي دور نبود
كه آتش شود لاله، گردد دخان گل
چو تو با مني پيش من خار، گل دان
چون من بي‌توام نزد من خاردان گل
چو در گلستان بگذري در بهاران
ايا مر تو را همچو من مهربان گل،
فرود آي تا چشم بد را بسوزد
سپندي بر آن روي آتش فشان گل
گر از بهر نزهت ز باغ جمالت
به رضوان دهي دسته‌اي در جنان گل،
نه در برگ سدره بود آن لطافت
نه بر شاخ طوبي بود مثل آن گل
و گر چه شب و روز بيش از ستاره
كند مرغزار فلك ضيمران گل
جهان سر به سر خرمي از تو دارد
برين هست يك شاهد از روشنان گل
چو برجي است باغ جمالت كه دايم
درو مي‌كند با شكوفه قران گل ...


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد