بخش ۶۸ - نوميد شدن آن پادشاه از يافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن

۳۶ بازديد


چونك تعويق آمد اندر عرض و طول
شاه شد زان گنج دل سير و ملول
دشتها را گز گز آن شه چاه كند
رقعه را از خشم پيش او فكند
گفت گير اين رقعه كش آثار نيست
تو بدين اوليتري كت كار نيست
نيست اين كار كسي كش هست كار
كه بسوزد گل بگردد گرد خار
نادر افتد اهل اين ماخوليا
منتظر كه رويد از آهن گيا
سخت جاني بايد اين فن را چو تو
تو كه داري جان سخت اين را بجو
گر نيابي نبودت هرگز ملال
ور بيابي آن به تو كردم حلال
عقل راه نااميدي كي رود
عشق باشد كان طرف بر سر دود
لاابالي عشق باشد ني خرد
عقل آن جويد كز آن سودي برد
ترك‌تاز و تن‌گداز و بي‌حيا
در بلا چون سنگ زير آسيا
سخت‌رويي كه ندارد هيچ پشت
بهره‌جويي را درون خويش كشت
پاك مي‌بازد نباشد مزدجو
آنچنان كه پاك مي‌گيرد ز هو
مي‌دهد حق هستيش بي‌علتي
مي‌سپارد باز بي‌علت فتي
كه فتوت دادن بي علتست
پاك‌بازي خارج هر ملتست
زانك ملت فضل جويد يا خلاص
پاك بازانند قربانان خاص
ني خدا را امتحاني مي‌كنند
ني در سود و زياني مي‌زنند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد