بخش ۷۲ - جواب گفتن مريد و زجر كردن مريد آن طعانه را از كفر و بيهوده گفتن

۳۵ بازديد


بانگ زد بر وي جوان و گفت بس
روز روشن از كجا آمد عسس
نور مردان مشرق و مغرب گرفت
اسمانها سجده كردند از شگفت
آفتاب حق بر آمد از حمل
زير چادر رفت خورشيد از خجل
ترهات چون تو ابليسي مرا
كي بگرداند ز خاك اين سرا
من به بادي نامدم هم‌چون سحاب
تا بگردي باز گردم زين جناب
عجل با آن نور شد قبلهٔ كرم
قبله بي آن نور شد كفر و صنم
هست اباحت كز هواي آمد ضلال
هست اباحت كز خدا آمد كمال
كفر ايمان گشت و ديو اسلام يافت
آن طرف كان نور بي‌اندازه تافت
مظهر عزست و محبوب به حق
از همه كروبيان برده سبق
سجده آدم را بيان سبق اوست
سجده آرد مغز را پيوست پوست
شمع حق را پف كني تو اي عجوز
هم تو سوزي هم سرت اي گنده‌پوز
كي شود دريا ز پوز سگ نجس
كي شود خورشيد از پف منطمس
حكم بر ظاهر اگر هم مي‌كني
چيست ظاهرتر بگو زين روشني
جمله ظاهرها به پيش اين ظهور
باشد اندر غايت نقص و قصور
هر كه بر شمع خدا آرد پف او
شمع كي ميرد بسوزد پوز او
چون تو خفاشان بسي بينند خواب
كين جهان ماند يتيم از آفتاب
موجهاي تيز درياهاي روح
هست صد چندان كه بد طوفان نوح
ليك اندر چشم كنعان موي رست
نوح و كشتي را بهشت و كوه جست
كوه و كنعان را فرو برد آن زمان
نيم موجي تا به قعر امتهان
مه فشاند نور و سگ وع وع كند
سگ ز نور ماه كي مرتع كند
شب روان و همرهان مه بتگ
ترك رفتن كي كنند از بانگ سگ
جزو سوي كل دوان مانند تير
كي كند وقف از پي هر گنده‌پير
جان شرع و جان تقوي عارفست
معرفت محصول زهد سالفست
زهد اندر كاشتن كوشيدنست
معرفت آن كشت را روييدنست
پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد
جان اين كشتن نباتست و حصاد
امر معروف او و هم معروف اوست
كاشف اسرار و هم مكشوف اوست
شاه امروزينه و فرداي ماست
پوست بندهٔ مغز نغزش دايماست
چون انا الحق گفت شيخ و پيش برد
پس گلوي جمله كوران را فشرد
چون اناي بنده لا شد از وجود
پس چه ماند تو بينديش اي جحود
گر ترا چشميست بگشا در نگر
بعد لا آخر چه مي‌ماند دگر
اي بريده آن لب و حلق و دهان
كه كند تف سوي مه يا آسمان
تف برويش باز گردد بي شكي
تف سوي گردون نيابد مسلكي
تا قيامت تف برو بارد ز رب
هم‌چو تبت بر روان بولهب
طبل و رايت هست ملك شهريار
سگ كسي كه خواند او را طبل‌خوار
آسمانها بندهٔ ماه وي‌اند
شرق و مغرب جمله نانخواه وي‌اند
زانك لولاكست بر توقيع او
جمله در انعام و در توزيع او
گر نبودي او نيابيدي فلك
گردش و نور و مكاني ملك
گر نبودي او نيابيدي به حار
هيبت و ماهي و در شاهوار
گر نبودي او نيابيدي زمين
در درونه گنج و بيرون ياسمين
رزقها هم رزق‌خواران وي‌اند
ميوه‌ها لب‌خشك باران وي‌اند
هين كه معكوس است در امر اين گره
صدقه‌بخش خويش را صدقه بده
از فقيرستت همه زر و حرير
هين غني راده زكاتي اي فقير
چون تو ننگي جفت آن مقبول‌روح
چون عيال كافر اندر عقد نوح
گر نبودي نسبت تو زين سرا
پاره‌پاره كردمي اين دم ترا
دادمي آن نوح را از تو خلاص
تا مشرف گشتمي من در قصاص
ليك با خانهٔ شهنشاه زمن
اين چنين گستاخيي نايد ز من
رو دعا كن كه سگ اين موطني
ورنه اكنون كردمي من كردني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد