بخش ۷۴ - يافتن مريد مراد را و ملاقات او با شيخ نزديك آن بيشه

۳۵ بازديد


اندرين بود او كه شيخ نامدار
زود پيش افتاد بر شيري سوار
شير غران هيزمش را مي‌كشيد
بر سر هيزم نشسته آن سعيد
تازيانه‌ش مار نر بود از شرف
مار را بگرفته چون خرزن به كف
تو يقين مي‌دان كه هر شيخي كه هست
هم سواري مي‌كند بر شير مست
گرچه آن محسوس و اين محسوس نيست
ليك آن بر چشم جان ملبوس نيست
صد هزاران شير زير را نشان
پيش ديدهٔ غيب‌دان هيزم‌كشان
ليك يك يك را خدا محسوس كرد
تا كه بيند نيز او كه نيست مرد
ديدش از دور و بخنديد آن خديو
گفت آن را مشنو اي مفتون ديو
از ضمير او بدانست آن جليل
هم ز نور دل بلي نعم الدليل
خواند بر وي يك به يك آن ذوفنون
آنچ در ره رفت بر وي تا كنون
بعد از آن در مشكل انكار زن
بر گشاد آن خوش‌سراينده دهن
كان تحمل از هواي نفس نيست
آن خيال نفس تست آنجا مه‌ايست
گرنه صبرم مي‌كشيدي بار زن
كي كشيدي شير نر بيگار من
اشتران بختييم اندر سبق
مست و بي‌خود زير محملهاي حق
من نيم در امر و فرمان نيم‌خام
تا بينديشم من از تشنيع عام
عام ما و خاص ما فرمان اوست
جان ما بر رو دوان جويان اوست
فردي ما جفتي ما نه از هواست
جان ما چون مهره در دست خداست
ناز آن ابله كشيم و صد چو او
نه ز عشق رنگ و نه سوداي بو
اين قدر خود درس شاگردان ماست
كر و فر ملحمهٔ ما تا كجاست
تا كجا آنجا كه جا را راه نيست
جز سنابرق مه الله نيست
از همه اوهام و تصويرات دور
نور نور نور نور نور نور
بهر تو ار پست كردم گفت و گو
تا بسازي با رفيق زشت‌خو
تا كشي خندان و خوش بار حرج
از پي الصبر مفتاح الفرج
چون بسازي با خسي اين خسان
گردي اندر نور سنتها رسان
كه انبيا رنج خسان بس ديده‌اند
از چنين ماران بسي پيچيده‌اند
چون مراد و حكم يزدان غفور
بود در قدمت تجلي و ظهور
بي ز ضدي ضد را نتوان نمود
وان شه بي‌مثل را ضدي نبود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد