دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۱۷ ۳۴ بازديد
رفت درويشي ز شهر طالقان
بهر صيت بوالحسين خارقان
كوهها ببريد و وادي دراز
بهر ديد شيخ با صدق و نياز
آنچ در ره ديد از رنج و ستم
گرچه در خوردست كوته ميكنم
چون به مقصد آمد از ره آن جوان
خانهٔ آن شاه را جست او نشان
چون به صد حرمت بزد حلقهٔ درش
زن برون كرد از در خانه سرش
كه چه ميخواهي بگو اي ذوالكرم
ژگفت بر قصد زيارت آمدم
خندهاي زد زن كه خهخه ريش بين
اين سفرگيري و اين تشويش بين
خود ترا كاري نبود آن جايگاه
كه به بيهوده كني اين عزم راه
اشتهاي گولگردي آمدت
يا ملولي وطن غالب شدت
يا مگر ديوت دو شاخه بر نهاد
بر تو وسواس سفر را در گشاد
گفت نافرجام و فحش و دمدمه
من نتوانم باز گفتن آن همه
از مثل وز ريشخند بيحساب
آن مريد افتاد از غم در نشيب
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد