من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۴۵ - حكايت آن امير

۳۴ بازديد


بود اميري خوش دلي مي‌باره‌اي
كهف هر مخمور و هر بيچاره‌اي
مشفقي مسكين‌نوازي عادلي
جوهري زربخششي دريادلي
شاه مردان و اميرالمؤمنين
راه‌بان و رازدان و دوست‌بين
دور عيسي بود و ايام مسيح
خلق دلدار و كم‌آزار و مليح
آمدش مهمان بناگاهان شبي
هم اميري جنس او خوش‌مذهبي
باده مي‌بايستشان در نظم حال
باده بود آن وقت ماذون و حلال
باده‌شان كم بود و گفتا اي غلام
رو سبو پر كن به ما آور مدام
از فلان راهب كه دارد خمر خاص
تا ز خاص و عام يابد جان خلاص
جرعه‌اي زان جام راهب آن كند
كه هزاران جره و خمدان كند
اندر آن مي مايهٔ پنهاني است
آنچنان كه اندر عبا سلطاني است
تو بدلق پاره‌پاره كم نگر
كه سيه كردند از بيرون زر
از براي چشم بد مردود شد
وز برون آن لعل دودآلود شد
گنج و گوهر كي ميان خانه‌هاست
گنجها پيوسته در ويرانه‌هاست
گنج آدم چون بويران بد دفين
گشت طينش چشم‌بند آن لعين
او نظر مي‌كرد در طين سست سست
جان همي‌گفتش كه طينم سد تست
دو سبو بستد غلام و خوش دويد
در زمان در دير رهبانان رسيد
زر بداد و بادهٔ چون زر خريد
سنگ داد و در عوض گوهر خريد
باده‌اي كه آن بر سر شاهان جهد
تاج زر بر تارك ساقي نهد
فتنه‌ها و شورها انگيخته
بندگان و خسروان آميخته
استخوانها رفته جمله جان شده
تخت و تخته آن زمان يكسان شده
وقت هشياري چو آب و روغنند
وقت مستي هم‌چو جان اندر تنند
چون هريسه گشته آنجا فرق نيست
نيست فرقي كاندر آنجا غرق نيست
اين چنين باده همي‌برد آن غلام
سوي قصر آن امير نيك‌نام
پيشش آمد زاهدي غم ديده‌اي
خشك مغزي در بلا پيچيده‌اي
تن ز آتشهاي دل بگداخته
خانه از غير خدا پرداخته
گوشمال محنت بي‌زينهار
داغها بر داغها چندين هزار
ديده هر ساعت دلش در اجتهاد
روز و شب چفسيده او بر اجتهاد
سال و مه در خون و خاك آميخته
صبر و حلمش نيم‌شب بگريخته
گفت زاهد در سبوها چيست آن
گفت باده گفت آن كيست آن
گفت آن آن فلان مير اجل
گفت طالب را چنين باشد عمل
طالب يزدان و آنگه عيش و نوش
بادهٔ شيطان و آنگه نيم هوش
هوش تو بي مي چنين پژمرده است
هوشها بايد بر آن هوش تو بست
تا چه باشد هوش تو هنگام سكر
اي چو مرغي گشته صيد دام سكر


بخش ۱۴۷ - رفتن امير خشم‌آلود براي گوشمال زاهد

۳۵ بازديد


مير چون آتش شد و برجست راست
گفت بنما خانهٔ زاهد كجاست
تا بدين گرز گران كوبم سرش
آن سر بي‌دانش مادرغرش
او چه داند امر معروف از سگي
طالب معروفي است و شهرگي
تا بدين سالوس خود را جا كند
تا به چيزي خويشتن پيدا كند
كو ندارد خود هنر الا همان
كه تسلس مي‌كند با اين و آن
او اگر ديوانه است و فتنه‌كاو
داروي ديوانه باشد كير گاو
تا كه شيطان از سرش بيرون رود
بي‌لت خربندگان خر چون رود
مير بيرون جست دبوسي بدست
نيم شب آمد به زاهد نيم‌مست
خواست كشتن مرد زاهد را ز خشم
مرد زاهد گشت پنهان زير پشم
مرد زاهد مي‌شنيد از مير آن
زير پشم آن رسن‌تابان نهان
گفت در رو گفتن زشتي مرد
آينه تاند كه رو را سخت كرد
روي بايد آينه‌وار آهنين
تات گويد روي زشت خود ببين


بخش ۱۴۸ - حكايت مات كردن دلقك سيد شاه ترمد را

۳۵ بازديد


شاه با دلقك همي شطرنج باخت
مات كردش زود خشم شه بتاخت
گفت شه شه و آن شه كبرآورش
يك يك از شطرنج مي‌زد بر سرش
كه بگير اينك شهت اي قلتبان
صبر كرد آن دلقك و گفت الامان
دست ديگر باختن فرمود مير
او چنان لرزان كه عور از زمهرير
باخت دست ديگر و شه مات شد
وقت شه شه گفتن و ميقات شد
بر جهيد آن دلقك و در كنج رفت
شش نمد بر خود فكند از بيم تفت
زير بالشها و زير شش نمد
خفت پنهان تا ز زخم شه رهد
گفت شه هي هي چه كردي چيست اين
گفت شه شه شه شه اي شاه گزين
كي توان حق گفت جز زير لحاف
با تو اي خشم‌آور آتش‌سجاف
اي تو مات و من ز زخم شاه مات
مي‌زنم شه شه به زير رختهات
چون محله پر شد از هيهاي مير
وز لگد بر در زدن وز دار و گير
خلق بيرون جست زود از چپ و راست
كاي مقدم وقت عفوست و رضاست
مغز او خشكست و عقلش اين زمان
كمترست از عقل و فهم كودكان
زهد و پيري ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زهدش گشادي ناشده
رنج ديده گنج ناديده ز يار
كارها كرده نديده مزد كار
يا نبود آن كار او را خود گهر
يا نيامد وقت پاداش از قدر
يا كه بود آن سعي چون سعي جهود
يا جزا وابستهٔ ميقات بود
مر ورا درد و مصيبت اين بس است
كه درين وادي پر خون بي‌كس است
چشم پر درد و نشسته او به كنج
رو ترش كرده فرو افكنده لنج
نه يكي كحال كو را غم خورد
نيش عقلي كه به كحلي پي برد
اجتهادي مي‌كند با حزر و ظن
كار در بوكست تا نيكو شدن
زان رهش دورست تا ديدار دوست
كو نجويد سر رئيسيش آرزوست
ساعتي او با خدا اندر عتاب
كه نصيبم رنج آمد زين حساب
ساعتي با بخت خود اندر جدال
كه همه پران و ما ببريده بال
هر كه محبوس است اندر بو و رنگ
گرچه در زهدست باشد خوش تنگ
تا برون نايد ازين ننگين مناخ
كي شود خويش خوش و صدرش فراخ
زاهدان را در خلا پيش از گشاد
كارد و استره نشايد هيچ داد
كز ضجر خود را بدراند شكم
غصهٔ آن بي‌مراديها و غم


بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفي عليه‌السلام خود را از كوه حري

۳۳ بازديد


مصطفي را هجر چون بفراختي
خويش را از كوه مي‌انداختي
تا بگفتي جبرئيلش هين مكن
كه ترا بس دولتست از امر كن
مصطفي ساكن شدي ز انداختن
باز هجران آوريدي تاختن
باز خود را سرنگون از كوه او
مي‌فكندي از غم و اندوه او
باز خود پيدا شدي آن جبرئيل
كه مكن اين اي تو شاه بي‌بديل
هم‌چنين مي‌بود تا كشف حجاب
تا بيابيد آن گهر را او ز جيب
بهر هر محنت چو خود را مي‌كشند
اصل محنتهاست اين چونش كشند
از فدايي مردمان را حيرتيست
هر يكي از ما فداي سيرتيست
اي خنك آنك فدا كردست تن
بهر آن كارزد فداي آن شدن
هر يكي چونك فدايي فنيست
كاندر آن ره صرف عمر و كشتنيست
كشتني اندر غروبي يا شروق
كه نه شايق ماند آنگه نه مشوق
باري اين مقبل فداي اين فنست
كاندرو صد زندگي در كشتنست
عاشق و معشوق و عشقش بر دوام
در دو عالم بهرمند و نيك‌نام
يا كرامي ارحموا اهل الهوي
شانهم ورد التوي بعد التوي
عفو كن اي مير بر سختي او
در نگر در درد و بدبختي او
تا ز جرمت هم خدا عفوي كند
زلتت را مغفرت در آكند
تو ز غفلت بس سبو بشكسته‌اي
در اميد عفو دل در بسته‌اي
عفو كن تا عفو يابي در جزا
مي‌شكافد مو قدر اندر سزا


بخش ۱۵۲ - باز جواب گفتن آن امير ايشان را

۳۵ بازديد


گفت نه نه من حريف آن ميم
من به ذوق اين خوشي قانع نيم
من چنان خواهم كه هم‌چون ياسمين
كژ همي‌گردم چنان گاهي چنين
وارهيده از همه خوف و اميد
كژ همي‌گردم بهر سو هم‌چو بيد
هم‌چو شاخ بيد گردان چپ و راست
كه ز بادش گونه گونه رقصهاست
آنك خو كردست با شادي مي
اين خوشي را كي پسندد خواجه كي
انبيا زان زين خوشي بيرون شدند
كه سرشته در خوشي حق بدند
زانك جانشان آن خوشي را ديده بود
اين خوشيها پيششان بازي نمود
با بت زنده كسي چون گشت يار
مرده را چون در كشد اندر كنار


بخش ۱۵۰ - جواب گفتن امير مر آن شفيعان را

۳۵ بازديد


مير گفت او كيست كو سنگي زند
بر سبوي ما سبو را بشكند
چون گذر سازد ز كويم شير نر
ترس ترسان بگذرد با صد حذر
بندهٔ ما را چرا آزرد دل
كرد ما را پيش مهمانان خجل
شربتي كه به ز خون اوست ريخت
اين زمان هم‌چون زنان از ما گريخت
ليك جان از دست من او كي برد
گير هم‌چون مرغ بالا بر پرد
تير قهر خويش بر پرش زنم
پر و بال مردريگش بر كنم
گر رود در سنگ سخت از كوششم
از دل سنگش كنون بيرون كشم
من برانم بر تن او ضربتي
كه بود قوادكان را عبرتي
با همه سالوس با ما نيز هم
داد او و صد چو او اين دم دهم
خشم خون‌خوارش شده بد سركشي
از دهانش مي بر آمد آتشي


بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پاي امير را بوسيدن و لابه كردن شفيعان و همسايگان زاهد

۳۵ بازديد


آن شفيعان از دم هيهاي او
چند بوسيدند دست و پاي او
كاي امير از تو نشايد كين كشي
گر بشد باده تو بي‌باده خوشي
باده سرمايه ز لطف تو برد
لطف آب از لطف تو حسرت خورد
پادشاهي كن ببخشش اي رحيم
اي كريم ابن الكريم ابن الكريم
هر شرابي بندهٔ اين قد و خد
جمله مستان را بود بر تو حسد
هيچ محتاج مي گلگون نه‌اي
ترك كن گلگونه تو گلگونه‌اي
اي رخ چون زهره‌ات شمس الضحي
اي گداي رنگ تو گلگونه‌ها
باده كاندر خنب مي‌جوشد نهان
ز اشتياق روي تو جوشد چنان
اي همه دريا چه خواهي كرد نم
وي همه هستي چه مي‌جويي عدم
اي مه تابان چه خواهي كرد گرد
اي كه مه در پيش رويت روي‌زرد
تاج كرمناست بر فرق سرت
طوق اعطيناك آويز برت
تو خوش و خوبي و كان هر خوشي
تو چرا خود منت باده كشي
جوهرست انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پايه‌اند و او غرض
اي غلامت عقل و تدبيرات و هوش
چون چنيني خويش را ارزان فروش
خدمتت بر جمله هستي مفترض
جوهري چون نجده خواهد از عرض
علم جويي از كتبها اي فسوس
ذوق جويي تو ز حلوا اي فسوس
بحر علمي در نمي پنهان شده
در سه گز تن عالمي پنهان شده
مي چه باشد يا سماع و يا جماع
تا بجويي زو نشاط و انتفاع
آفتاب از ذره‌اي شد وام خواه
زهره‌اي از خمره‌اي شد جام‌خواه
جان بي‌كيفي شده محبوس كيف
آفتابي حبس عقده اينت حيف


بخش ۱۵۳ - تفسير اين آيت كه و ان الدار الاخرة لهي الحيوان لوكانوا يعلمون

۳۵ بازديد


آن جهان چون ذره ذره زنده‌اند
نكته‌دانند و سخن گوينده‌اند
در جهان مرده‌شان آرام نيست
كين علف جز لايق انعام نيست
هر كه را گلشن بود بزم و وطن
كي خورد او باده اندر گولخن
جاي روح پاك عليين بود
كرم باشد كش وطن سرگين بود
بهر مخمور خدا جام طهور
بهر اين مرغان كور اين آب شور
هر كه عدل عمرش ننمود دست
پيش او حجاج خوني عادلست
دختران را لعبت مرده دهند
كه ز لعب زندگان بي‌آگهند
چون ندارند از فتوت زور و دست
كودكان را تيغ چوبين بهترست
كافران قانع بنقش انبيا
كه نگاريده‌ست اندر ديرها
زان مهان ما را چو دور روشنيست
هيچ‌مان پرواي نقش سايه نيست
اين يكي نقشش نشسته در جهان
وآن دگر نقشش چو مه در آسمان
اين دهانش نكته‌گويان با جليس
و آن دگر با حق به گفتار و انيس
گوش ظاهر اين سخن را ضبط كن
گوش جانش جاذب اسرار كن
چشم ظاهر ضابط حليهٔ بشر
چشم سر حيران مازاغ البصر
پاي ظاهر در صف مسجد صواف
پاي معني فوق گردون در طواف
جزو جزوش را تو بشمر هم‌چنين
اين درون وقت و آن بيرون حين
اين كه در وقتست باشد تا اجل
وان دگر يار ابد قرن ازل
هست يك نامش ولي الدولتين
هست يك نعتش امام القبلتين
خلوت و چله برو لازم نماند
هيچ غيمي مر ورا غايم نماند
قرص خورشيدست خلوت‌خانه‌اش
كي حجاب آرد شب بيگانه‌اش
علت و پرهيز شد بحران نماند
كفر او ايمان شد و كفران نماند
چون الف از استقامت شد به پيش
او ندارد هيچ از اوصاف خويش
گشت فرد از كسوهٔ خوهاي خويش
شد برهنه جان به جان‌افزاي خويش
چون برهنه رفت پيش شاه فرد
شاهش از اوصاف قدسي جامه كرد
خلعتي پوشيد از اوصاف شاه
بر پريد از چاه بر ايوان جاه
اين چنين باشد چو دردي صاف گشت
از بن طشت آمد او بالاي طشت
در بن طشت از چه بود او دردناك
شومي آميزش اجزاي خاك
يار ناخوش پر و بالش بسته بود
ورنه او در اصل بس برجسته بود
چون عتاب اهبطوا انگيختند
هم‌چو هاروتش نگون آويختند
بود هاروت از ملاك آسمان
از عتابي شد معلق هم‌چنان
سرنگون زان شد كه از سر دور ماند
خويش را سر ساخت و تنها پيش راند
آن سپد خود را چو پر از آب ديد
كر استغنا و از دريا بريد
بر جگر آبش يكي قطره نماند
بحر رحمت كرد و او را باز خواند
رحمتي بي‌علتي بي‌خدمتي
آيد از دريا مبارك ساعتي
الله الله گرد دريابار گرد
گرچه باشند اهل دريابار زرد
تا كه آيد لطف بخشايش‌گري
سرخ گردد روي زرد از گوهري
زردي رو بهترين رنگهاست
زانك اندر انتظار آن لقاست
ليك سرخي بر رخي كه آن لامعست
بهر آن آمد كه جانش قانعست
كه طمع لاغر كند زرد و ذليل
نيست او از علت ابدان عليل
چون ببيند روي زرد بي‌سقم
خيره گردد عقل جالينوس هم
چون طمع بستي تو در انوار هو
مصطفي گويد كه ذلت نفسه
نور بي‌سايه لطيف و عالي است
آن مشبك سايهٔ غربالي است
عاشقان عريان همي‌خواهند تن
پيش عنينان چه جامه چه بدن
روزه‌داران را بود آن نان و خوان
خرمگس را چه ابا چه ديگدان


بخش ۱۵۴ - دگربار استدعاء شاه از اياز

۳۴ بازديد


اين سخن از حد و اندازه‌ست بيش
اي اياز اكنون بگو احوال خويش
هست احوال تو از كان نوي
تو بدين احوال كي راضي شوي
هين حكايت كن از آن احوال خوش
خاك بر احوال و درس پنج و شش
حال باطن گر نمي‌آيد بگفت
حال ظاهر گويمت در طاق وجفت
كه ز لطف يار تلخيهاي مات
گشت بر جان خوشتر از شكرنبات
زان نبات ار گرد در دريا رود
تلخي دريا همه شيرين شود
صدهزار احوال آمد هم‌چنين
باز سوي غيب رفتند اي امين
حال هر روزي بدي مانند ني
هم‌چو جو اندر روش كش بند ني
شادي هر روز از نوعي دگر
فكرت هر روز را ديگر اثر


بخش ۱۵۷ - تمثيل فكر هر روزينه

۳۶ بازديد


هر دمي فكري چو مهمان عزيز
آيد اندر سينه‌ات هر روز نيز
فكر را اي جان به جاي شخص دان
زانك شخص از فكر دارد قدر و جان
فكر غم گر راه شادي مي‌زند
كارسازيهاي شادي مي‌كند
خانه مي‌روبد به تندي او ز غير
تا در آيد شادي نو ز اصل خير
مي‌فشاند برگ زرد از شاخ دل
تا برويد برگ سبز متصل
مي‌كند بيخ سرور كهنه را
تا خرامد ذوق نو از ما ورا
غم كند بيخ كژ پوسيده را
تا نمايد بيخ رو پوشيده را
غم ز دل هر چه بريزد يا برد
در عوض حقا كه بهتر آورد
خاصه آن را كه يقينش باشد اين
كه بود غم بندهٔ اهل يقين
گر ترش‌رويي نيارد ابر و برق
رز بسوزد از تبسمهاي شرق
سعد و نحس اندر دلت مهمان شود
چون ستاره خانه خانه مي‌رود
آن زمان كه او مقيم برج تست
باش هم‌چون طالعش شيرين و چست
تا كه با مه چون شود او متصل
شكر گويد از تو با سلطان دل
هفت سال ايوب با صبر و رضا
در بلا خوش بود با ضيف خدا
تا چو وا گردد بلاي سخت‌رو
پيش حق گويد به صدگون شكر او
كز محبت با من محبوب كش
رو نكرد ايوب يك لحظه ترش
از وفا و خجلت علم خدا
بود چون شير و عسل او با بلا
فكر در سينه در آيد نو به نو
خند خندان پيش او تو باز رو
كه اعذني خالقي من شره
لا تحرمني انل من بره
رب اوزعني لشكر ما اري
لا تعقب حسرة لي ان مضي
آن ضمير رو ترش را پاس‌دار
آن ترش را چون شكر شيرين شمار
ابر را گر هست ظاهر رو ترش
گلشن آرنده‌ست ابر و شوره‌كش
فكر غم را تو مثال ابر دان
با ترش تو رو ترش كم كن چنان
بوك آن گوهر به دست او بود
جهد كن تا از تو او راضي رود
ور نباشد گوهر و نبود غني
عادت شيرين خود افزون كني
جاي ديگر سود دارد عادتت
ناگهان روزي بر آيد حاجتت
فكرتي كز شاديت مانع شود
آن به امر و حكمت صانع شود
تو مخوان دو چار دانگش اي جوان
بوك نجمي باشد و صاحب‌قران
تو مگو فرعيست او را اصل گير
تا بوي پيوسته بر مقصود چير
ور تو آن را فرع گيري و مضر
چشم تو در اصل باشد منتظر
زهر آمد انتظارش اندر چشش
دايما در مرگ باشي زان روش
اصل دان آن را بگيرش در كنار
بازره دايم ز مرگ انتظار