بخش ۱۵۷ - تمثيل فكر هر روزينه

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۵۷ - تمثيل فكر هر روزينه

۳۶ بازديد


هر دمي فكري چو مهمان عزيز
آيد اندر سينه‌ات هر روز نيز
فكر را اي جان به جاي شخص دان
زانك شخص از فكر دارد قدر و جان
فكر غم گر راه شادي مي‌زند
كارسازيهاي شادي مي‌كند
خانه مي‌روبد به تندي او ز غير
تا در آيد شادي نو ز اصل خير
مي‌فشاند برگ زرد از شاخ دل
تا برويد برگ سبز متصل
مي‌كند بيخ سرور كهنه را
تا خرامد ذوق نو از ما ورا
غم كند بيخ كژ پوسيده را
تا نمايد بيخ رو پوشيده را
غم ز دل هر چه بريزد يا برد
در عوض حقا كه بهتر آورد
خاصه آن را كه يقينش باشد اين
كه بود غم بندهٔ اهل يقين
گر ترش‌رويي نيارد ابر و برق
رز بسوزد از تبسمهاي شرق
سعد و نحس اندر دلت مهمان شود
چون ستاره خانه خانه مي‌رود
آن زمان كه او مقيم برج تست
باش هم‌چون طالعش شيرين و چست
تا كه با مه چون شود او متصل
شكر گويد از تو با سلطان دل
هفت سال ايوب با صبر و رضا
در بلا خوش بود با ضيف خدا
تا چو وا گردد بلاي سخت‌رو
پيش حق گويد به صدگون شكر او
كز محبت با من محبوب كش
رو نكرد ايوب يك لحظه ترش
از وفا و خجلت علم خدا
بود چون شير و عسل او با بلا
فكر در سينه در آيد نو به نو
خند خندان پيش او تو باز رو
كه اعذني خالقي من شره
لا تحرمني انل من بره
رب اوزعني لشكر ما اري
لا تعقب حسرة لي ان مضي
آن ضمير رو ترش را پاس‌دار
آن ترش را چون شكر شيرين شمار
ابر را گر هست ظاهر رو ترش
گلشن آرنده‌ست ابر و شوره‌كش
فكر غم را تو مثال ابر دان
با ترش تو رو ترش كم كن چنان
بوك آن گوهر به دست او بود
جهد كن تا از تو او راضي رود
ور نباشد گوهر و نبود غني
عادت شيرين خود افزون كني
جاي ديگر سود دارد عادتت
ناگهان روزي بر آيد حاجتت
فكرتي كز شاديت مانع شود
آن به امر و حكمت صانع شود
تو مخوان دو چار دانگش اي جوان
بوك نجمي باشد و صاحب‌قران
تو مگو فرعيست او را اصل گير
تا بوي پيوسته بر مقصود چير
ور تو آن را فرع گيري و مضر
چشم تو در اصل باشد منتظر
زهر آمد انتظارش اندر چشش
دايما در مرگ باشي زان روش
اصل دان آن را بگيرش در كنار
بازره دايم ز مرگ انتظار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد