بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پاي امير را بوسيدن و لابه كردن شفيعان و همسايگان زاهد

۳۵ بازديد


آن شفيعان از دم هيهاي او
چند بوسيدند دست و پاي او
كاي امير از تو نشايد كين كشي
گر بشد باده تو بي‌باده خوشي
باده سرمايه ز لطف تو برد
لطف آب از لطف تو حسرت خورد
پادشاهي كن ببخشش اي رحيم
اي كريم ابن الكريم ابن الكريم
هر شرابي بندهٔ اين قد و خد
جمله مستان را بود بر تو حسد
هيچ محتاج مي گلگون نه‌اي
ترك كن گلگونه تو گلگونه‌اي
اي رخ چون زهره‌ات شمس الضحي
اي گداي رنگ تو گلگونه‌ها
باده كاندر خنب مي‌جوشد نهان
ز اشتياق روي تو جوشد چنان
اي همه دريا چه خواهي كرد نم
وي همه هستي چه مي‌جويي عدم
اي مه تابان چه خواهي كرد گرد
اي كه مه در پيش رويت روي‌زرد
تاج كرمناست بر فرق سرت
طوق اعطيناك آويز برت
تو خوش و خوبي و كان هر خوشي
تو چرا خود منت باده كشي
جوهرست انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پايه‌اند و او غرض
اي غلامت عقل و تدبيرات و هوش
چون چنيني خويش را ارزان فروش
خدمتت بر جمله هستي مفترض
جوهري چون نجده خواهد از عرض
علم جويي از كتبها اي فسوس
ذوق جويي تو ز حلوا اي فسوس
بحر علمي در نمي پنهان شده
در سه گز تن عالمي پنهان شده
مي چه باشد يا سماع و يا جماع
تا بجويي زو نشاط و انتفاع
آفتاب از ذره‌اي شد وام خواه
زهره‌اي از خمره‌اي شد جام‌خواه
جان بي‌كيفي شده محبوس كيف
آفتابي حبس عقده اينت حيف


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد