من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۷۵ - تشنيع زدن امرا بر اياز كي چرا شكستش و جواب دادن اياز ايشان را

۳۶ بازديد


گفت اياز اي مهتران نامور
امر شه بهتر به قيمت يا گهر
امر سلطان به بود پيش شما
يا كه اين نيكو گهر بهر خدا
اي نظرتان بر گهر بر شاه نه
قبله‌تان غولست و جادهٔ راه نه
من ز شه بر مي‌نگردانم بصر
من چو مشرك روي نارم با حجر
بي‌گهر جاني كه رنگين سنگ را
برگزيند پس نهد شاه مرا
پشت سوي لعبت گل‌رنگ كن
عقل در رنگ‌آورنده دنگ كن
اندر آ در جو سبو بر سنگ زن
آتش اندر بو و اندر رنگ زن
گر نه‌اي در راه دين از ره‌زنان
رنگ و بو مپرست مانند زنان
سر فرود انداختند آن مهتران
عذرجويان گشه زان نسيان به جان
از دل هر يك دو صد آه آن زمان
هم‌چو دودي مي‌شدي تا آسمان
كرد اشارت شه به جلاد كهن
كه ز صدرم اين خسان را دور كن
اين خسان چه لايق صدر من‌اند
كز پي سنگ امر ما را بشكنند
امر ما پيش چنين اهل فساد
بهر رنگين سنگ شد خوار و كساد


بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن اياز خود را درين شفاعت‌گري

۳۲ بازديد


من كي آرم رحم خلم آلود را
ره نمايم حلم علم‌اندود را
صد هزاران صفع را ارزانيم
گر زبون صفعها گردانيم
من چه گويم پيشت اعلامت كنم
يا كه وا يادت دهم شرط كرم
آنچ معلوم تو نبود چيست آن
وآنچ يادت نيست كو اندر جهان
اي تو پاك از جهل و علمت پاك از آن
كه فراموشي كند بر وي نهان
هيچ كس را تو كسي انگاشتي
هم‌چو خورشيدش به نور افراشتي
چون كسم كردي اگر لابه كنم
مستمع شو لابه‌ام را از كرم
زانك از نقشم چو بيرون برده‌اي
آن شفاعت هم تو خود را كرده‌اي
چون ز رخت من تهي گشت اين وطن
تر و خشك خانه نبود آن من
هم دعا از من روان كردي چو آب
هم نباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودي اول آرندهٔ دعا
هم تو باش آخر اجابت را رجا
تا زنم من لاف كان شاه جهان
بهر بنده عفو كرد از مجرمان
درد بودم سر به سر من خودپسند
كرد شاهم داروي هر دردمند
دوزخي بودم پر از شور و شري
كرد دست فضل اويم كوثري
هر كه را سوزيد دوزخ در قود
من برويانم دگر بار از جسد
كار كوثر چيست كه هر سوخته
گردد از وي نابت و اندوخته
قطره قطره او منادي كرم
كانچ دوزخ سوخت من باز آورم
هست دوزخ هم‌چو سرماي خزان
هست كوثر چون بهار اي گلستان
هست دوزخ هم‌چو مرگ و خاك گور
هست كوثر بر مثال نفخ صور
اي ز دوزخ سوخته اجسامتان
سوي كوثر مي‌كشد اكرامتان
چون خلقت الخلق كي يربح علي
لطف تو فرمود اي قيوم حي
لالان اربح عليهم جود تست
كه شود زو جمله ناقصها درست
عفو كن زين بندگان تن‌پرست
عفو از درياي عفو اوليترست
عفو خلقان هم‌چو جو و هم‌چو سيل
هم بدان درياي خود تازند خيل
عفوها هر شب ازين دل‌پاره‌ها
چون كبوتر سوي تو آيد شها
بازشان وقت سحر پران كني
تا به شب محبوس اين ابدان كني
پر زنان بار دگر در وقت شام
مي‌پرند از عشق آن ايوان و بام
تا كه از تن تار وصلت بسكلند
پيش تو آيند كز تو مقبلند
پر زنان آمن ز رجع سرنگون
در هوا كه انا اليه راجعون
بانگ مي‌آيد تعالوا زان كرم
بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم
بس غريبيها كشيديت از جهان
قدر من دانسته باشيد اي مهان
زير سايهٔ اين درختم مست ناز
هين بيندازيد پاها را دراز
پايهاي پر عنا از راه دين
بر كنار و دست حوران خالدين
حوريان گشته مغمز مهربان
كز سفر باز آمدند اين صوفيان
صوفيان صافيان چون نور خور
مدتي افتاده بر خاك و قذر
بي‌اثر پاك از قذر باز آمدند
هم‌چو نور خور سوي قرص بلند
اين گروه مجرمان هم اي مجيد
جمله سرهاشان به ديواري رسيد
بر خطا و جرم خود واقف شدند
گرچه مات كعبتين شه بدند
رو به تو كردند اكنون اه‌كنان
اي كه لطفت مجرمان را ره‌كنان
راه ده آلودگان را العجل
در فرات عفو و عين مغتسل
تا كه غسل آرند زان جرم دراز
در صف پاكان روند اندر نماز
اندر آن صفها ز اندازه برون
غرقگان نور نحن الصافون
چون سخن در وصف اين حالت رسيد
هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
بحر را پيمود هيچ اسكره‌اي
شير را برداشت هرگز بره‌اي
گر حجابستت برون رو ز احتجاب
تا ببيني پادشاهي عجاب
گرچه بشكستند حامت قوم مست
آنك مست از تو بود عذريش هست
مستي ايشان به اقبال و به مال
نه ز بادهٔ تست اي شيرين فعال
اي شهنشه مست تخصيص توند
عفو كن از مست خود اي عفومند
لذت تخصيص تو وقت خطاب
آن كند كه نايد از صد خم شراب
چونك مستم كرده‌اي حدم مزن
شرع مستان را نبيند حد زدن
چون شوم هشيار آنگاهم بزن
كه نخواهم گشت خود هشيار من
هركه از جام تو خورد اي ذوالمنن
تا ابد رست از هش و از حد زدن
خالدين في فناء سكرهم
من تفاني في هواكم لم يقم
فضل تو گويد دل ما را كه رو
اي شده در دوغ عشق ما گرو
چون مگس در دوغ ما افتاده‌اي
تو نه‌اي مست اي مگس تو باده‌اي
كرگسان مست از تو گردند اي مگس
چونك بر بحر عسل راني فرس
كوهها چون ذره‌ها سرمست تو
نقطه و پرگار و خط در دست تو
فتنه كه لرزند ازو لرزان تست
هر گران‌قيمت گهر ارزان تست
گر خدا دادي مرا پانصد دهان
گفتمي شرح تو اي جان و جهان
يك دهان دارم من آن هم منكسر
در خجالت از تو اي داناي سر
منكسرتر خود نباشم از عدم
كز دهانش آمدستند اين امم
صد هزار آثار غيبي منتظر
كز عدم بيرون جهد با لطف و بر
از تقاضاي تو مي‌گردد سرم
اي ببرده من به پيش آن كرم
رغبت ما از تقاضاي توست
جذبهٔ حقست هر جا ره‌روست
خاك بي‌بادي به بالا بر جهد
كشتي بي‌بحر پا در ره نهد
پيش آب زندگاني كس نمرد
پيش آبت آب حيوانست درد
آب حيوان قبلهٔ جان دوستان
ز آب باشد سبز و خندان بوستان
مرگ آشامان ز عشقش زنده‌اند
دل ز جان و آب جان بر كنده‌اند
آب عشق تو چو ما را دست داد
آب حيوان شد به پيش ما كساد
ز آب حيوان هست هر جان را نوي
ليك آب آب حيواني توي
هر دمي مرگي و حشري داديم
تا بديدم دست برد آن كرم
هم‌چو خفتن گشت اين مردن مرا
ز اعتماد بعث كردن اي خدا
هفت دريا هر دم ار گردد سراب
گوش گيري آوريش اي آب آب
عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ
سنگ كي ترسد ز باران چون كلوخ
از صحاف مثنوي اين پنجمست
بر بروج چرخ جان چون انجمست
ره نيابد از ستاره هر حواس
جز كه كشتيبان استاره‌شناس
جز نظاره نيست قسم ديگران
از سعودش غافلند و از قران
آشنايي گير شبها تا به روز
با چنين استارهاي ديوسوز
هر يكي در دفع ديو بدگمان
هست نفط‌انداز قلعهٔ آسمان
اختر ار با ديو هم‌چون عقربست
مشتري را او ولي الاقربست
قوس اگر از تير دوزد ديو را
دلو پر آبست زرع و ميو را
حوت اگرچه كشتي غي بشكند
دوست را چون ثور كشتي مي‌كند
شمس اگر شب را بدرد چون اسد
لعل را زو خلعت اطلس رسد
هر وجودي كز عدم بنمود سر
بر يكي زهرست و بر ديگر شكر
دوست شو وز خوي ناخوش شو بري
تا ز خمرهٔ زهر هم شكر خوري
زان نشد فاروق را زهري گزند
كه بد آن ترياق فاروقيش قند


بخش ۱۷۷ - تفسير گفتن ساحران فرعون را در وقت سياست با او كي لا ضير انا الي ربنا منقلبون

۳۶ بازديد


نعرهٔ لا ضير بشنيد آسمان
چرخ گويي شد پي آن صولجان
ضربت فرعون ما را نيست ضير
لطف حق غالب بود بر قهر غير
گر بداني سر ما را اي مضل
مي‌رهانيمان ز رنج اي كوردل
هين بيا زين سو ببين كين ارغنون
مي‌زند يا ليت قومي يعلمون
داد ما را داد حق فرعونيي
نه چو فرعونيت و ملكت فانيي
سر بر آر و ملك بين زنده و جليل
اي شده غره به مصر و رود نيل
گر تو ترك اين نجس خرقه كني
نيل را در نيل جان غرقه كني
هين بدار از مصر اي فرعون دست
در ميان مصر جان صد مصر هست
تو انا رب همي‌گويي به عام
غافل از ماهيت اين هر دو نام
رب بر مربوب كي لرزان بود
كي انادان بند جسم و جان بود
نك انا ماييم رسته از انا
از اناي پر بلاي پر عنا
آن انايي بر تو اي سگ شوم بود
در حق ما دولت محتوم بود
گر نبوديت اين انايي كينه‌كش
كي زدي بر ما چنين اقبال خوش
شكر آنك از دار فاني مي‌رهيم
بر سر اين دار پندت مي‌دهيم
دار قتل ما براق رحلتست
دار ملك تو غرور و غفلتست
اين حياتي خفيه در نقش ممات
وان مماتي خفيه در قشر حيات
مي‌نمايد نور نار و نار نور
ورنه دنيا كي بدي دارالغرور
هين مكن تعجيل اول نيست شو
چون غروب آري بر آ از شرق ضو
از انايي ازل دل دنگ شد
اين انايي سرد گشت و ننگ شد
زان اناي بي‌انا خوش گشت جان
شد جهان او از انايي جهان
از انا چون رست اكنون شد انا
آفرينها بر اناي بي عنا
كو گريزان و انايي در پيش
مي‌دود چون ديد وي را بي ويش
طالب اويي نگردد طالبت
چون بمردي طالبت شد مطلبت
زنده‌اي كي مرده‌شو شويد ترا
طالبي كي مطلبت جويد ترا
اندرين بحث ار خرده ره‌بين بدي
فخر رازي رازدان دين بدي
ليك چون من لمن يذق لم يدر بود
عقل و تخييلات او حيرت فزود
كي شود كشف از تفكر اين انا
آن انا مكشوف شد بعد از فنا
مي‌فتد اين عقلها در افتقاد
در مغا كي حلول و اتحاد
اي اياز گشته فاني ز اقتراب
هم‌چو اختر در شعاع آفتاب
بلك چون نطفه مبدل تو به تن
نه از حلول و اتحادي مفتتن
عفو كن اي عفو در صندوق تو
سابق لطفي همه مسبوق تو
من كي باشم كه بگويم عفو كن
اي تو سلطان و خلاصهٔ امر كن
من كي باشم كه بوم من با منت
اي گرفته جمله منها دامنت


بخش ۱ - تمامت كتاب الموطد الكريم

۳۵ بازديد


اي حيات دل حسام‌الدين بسي
ميل مي‌جوشد به قسم سادسي
گشت از جذب چو تو علامه‌اي
در جهان گردان حسامي نامه‌اي
پيش‌كش مي‌آرمت اي معنوي
قسم سادس در تمام مثنوي
شش جهت را نور ده زين شش صحف
كي يطوف حوله من لم يطف
عشق را با پنج و با شش كار نيست
مقصد او جز كه جذب يار نيست
بوك فيما بعد دستوري رسد
رازهاي گفتني گفته شود
يا بياني كه بود نزديكتر
زين كنايات دقيق مستتر
راز جز با رازدان انباز نيست
راز اندر گوش منكر راز نيست
ليك دعوت واردست از كردگار
با قبول و ناقبول او را چه كار
نوح نهصد سال دعوت مي‌نمود
دم به دم انكار قومش مي‌فزود
هيچ از گفتن عنان واپس كشيد
هيچ اندر غار خاموشي خزيد
گفت از بانگ و علالاي سگان
هيچ واگردد ز راهي كاروان
يا شب مهتاب از غوغاي سگ
سست گردد بدر را در سير تگ
مه فشاند نور و سگ عو عو كند
هر كسي بر خلقت خود مي‌تند
هر كسي را خدمتي داده قضا
در خور آن گوهرش در ابتلا
چونك نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم
من مهم سيران خود را چون هلم
چونك سركه سركگي افزون كند
پس شكر را واجب افزوني بود
قهر سركه لطف هم‌چون انگبين
كين دو باشد ركن هر اسكنجبين
انگبين گر پاي كم آرد ز خل
آيند آن اسكنجبين اندر خلل
قوم بر وي سركه‌ها مي‌ريختند
نوح را دريا فزون مي‌ريخت قند
قند او را بد مدد از بحر جود
پس ز سركهٔ اهل عالم مي‌فزود
واحد كالالف كي بود آن ولي
بلك صد قرنست آن عبدالعلي
خم كه از دريا درو راهي شود
پيش او جيحونها زانو زند
خاصه اين دريا كه درياها همه
چون شنيدند اين مثال و دمدمه
شد دهانشان تلخ ازين شرم و خجل
كه قرين شد نام اعظم با اقل
در قران اين جهان با آن جهان
اين جهان از شرم مي‌گردد جهان
اين عبارت تنگ و قاصر رتبتست
ورنه خس را با اخص چه نسبتست
زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند
بلبل از آواز خوش كي كم كند
پس خريدارست هر يك را جدا
اندرين بازار يفعل ما يشا
نقل خارستان غذاي آتش است
بوي گل قوت دماغ سرخوش است
گر پليدي پيش ما رسوا بود
خوك و سگ را شكر و حلوا بود
گر پليدان اين پليديها كنند
آبها بر پاك كردن مي‌تنند
گرچه ماران زهرافشان مي‌كنند
ورچه تلخان‌مان پريشان مي‌كنند
نحلها بر كو و كندو و شجر
مي‌نهند از شهد انبار شكر
زهرها هرچند زهري مي‌كنند
زود ترياقاتشان بر مي‌كنند
اين جهان جنگست كل چون بنگري
ذره با ذره چو دين با كافري
آن يكي ذره همي پرد به چپ
وآن دگر سوي يمين اندر طلب
ذره‌اي بالا و آن ديگر نگون
جنگ فعليشان ببين اندر ركون
جنگ فعلي هست از جنگ نهان
زين تخالف آن تخالف را بدان
ذره‌اي كان محو شد در آفتاب
جنگ او بيرون شد از وصف و حساب
چون ز ذره محو شد نفس و نفس
جنگش اكنون جنگ خورشيدست بس
رفت از وي جنبش طبع و سكون
از چه از انا اليه راجعون
ما به بحر تو ز خود راجع شديم
وز رضاع اصل مسترضع شديم
در فروغ راه اي مانده ز غول
لاف كم زن از اصول اي بي‌اصول
جنگ ما و صلح ما در نور عين
نيست از ما هست بين اصبعين
جنگ طبعي جنگ فعلي جنگ قول
در ميان جزوها حربيست هول
اين جهان زن جنگ قايم مي‌بود
در عناصر در نگر تا حل شود
چار عنصر چار استون قويست
كه بديشان سقف دنيا مستويست
هر ستوني اشكنندهٔ آن دگر
استن آب اشكنندهٔ آن شرر
پس بناي خلق بر اضداد بود
لاجرم ما جنگييم از ضر و سود
هست احوالم خلاف همدگر
هر يكي با هم مخالف در اثر
چونك هر دم راه خود را مي‌زنم
با دگر كس سازگاري چون كنم
موج لشكرهاي احوالم ببين
هر يكي با ديگري در جنگ و كين
مي‌نگر در خود چنين جنگ گران
پس چه مشغولي به جنگ ديگران
يا مگر زين جنگ حقت وا خرد
در جهان صلح يك رنگت برد
آن جهان جز باقي و آباد نيست
زانك آن تركيب از اضداد نيست
اين تفاني از ضد آيد ضد را
چون نباشد ضد نبود جز بقا
نفي ضد كرد از بهشت آن بي‌نظير
كه نباشد شمس و ضدش زمهرير
هست بي‌رنگي اصول رنگها
صلحها باشد اصول جنگها
آن جهانست اصل اين پرغم وثاق
وصل باشد اصل هر هجر و فراق
اين مخالف از چه‌ايم اي خواجه ما
واز چه زايد وحدت اين اعداد را
زانك ما فرعيم و چار اضداد اصل
خوي خود در فرع كرد ايجاد اصل
گوهر جان چون وراي فصلهاست
خوي او اين نيست خوي كبرياست
جنگها بين كان اصول صلحهاست
چون نبي كه جنگ او بهر خداست
غالبست و چير در هر دو جهان
شرح اين غالب نگنجد در دهان
آب جيحون را اگر نتوان كشيد
هم ز قدر تشنگي نتوان بريد
گر شدي عطشان بحر معنوي
فرجه‌اي كن در جزيرهٔ مثنوي
فرجه كن چندانك اندر هر نفس
مثنوي را معنوي بيني و بس
باد كه را ز آب جو چون وا كند
آب يك‌رنگي خود پيدا كند
شاخهاي تازهٔ مرجان ببين
ميوه‌هاي رسته ز آب جان ببين
چون ز حرف و صوت و دم يكتا شود
آن همه بگذارد و دريا شود
حرف‌گو و حرف‌نوش و حرفها
هر سه جان گردند اندر انتها
نان‌دهنده و نان‌ستان و نان‌پاك
ساده گردند از صور گردند خاك
ليك معنيشان بود در سه مقام
در مراتب هم مميز هم مدام
خاك شد صورت ولي معني نشد
هر كه گويد شد تو گويش نه نشد
در جهان روح هر سه منتظر
گه ز صورت هارب و گه مستقر
امر آيد در صور رو در رود
باز هم از امرش مجرد مي‌شود
پس له الخلق و له الامرش بدان
خلق صورت امر جان راكب بر آن
راكب و مركوب در فرمان شاه
جسم بر درگاه وجان در بارگاه
چونك خواهد كه آب آيد در سبو
شاه گويد جيش جان را كه اركبوا
باز جانها را چو خواند در علو
بانگ آيد از نقيبان كه انزلوا
بعد ازين باريك خواهد شد سخن
كم كن آتش هيزمش افزون مكن
تا نجوشد ديگهاي خرد زود
ديگ ادراكات خردست و فرود
پاك سبحاني كه سيبستان كند
در غمام حرفشان پنهان كنند
زين غمام بانگ و حرف و گفت و گوي
پرده‌اي كز سيب نايد غير بوي
باري افزون كش تو اين بو را به هوش
تا سوي اصلت برد بگرفته گوش
بو نگه‌دار و بپرهيز از زكام
تن بپوش از باد و بود سرد عام
تا نيندايد مشامت را ز اثر
اي هواشان از زمستان سردتر
چون جمادند و فسرده و تن‌شگرف
مي‌جهد انفاسشان از تل برف
چون زمين زين برف در پوشد كفن
تيغ خورشيد حسام‌الدين بزن
هين بر آر از شرق سيف‌الله را
گرم كن زان شرق اين درگاه را
برف را خنجر زند آن آفتاب
سيلها ريزد ز كهها بر تراب
زانك لا شرقيست و لا غربيست او
با منجم روز و شب حربيست او
كه چرا جز من نجوم بي‌هدي
قبله كردي از لئيمي و عمي
تا خوشت نايد مقال آن امين
در نبي كه لا احب الا فلين
از قزح در پيش مه بستي كمر
زان همي رنجي ز وانشق القمر
منكري اين را كه شمس كورت
شمس پيش تست اعلي‌مرتبت
از ستاره ديده تصريف هوا
ناخوشت آيد اذا النجم هوي
خود مؤثرتر نباشد مه ز نان
اي بسا نان كه ببرد عرق جان
خود مؤثرتر نباشد زهره زآب
اي بسا آبا كه كرد او تن خراب
مهر آن در جان تست و پند دوست
مي‌زند بر گوش تو بيرون پوست
پند ما در تو نگيرد اي فلان
پند تو در ما نگيرد هم بدان
جز مگر مفتاح خاص آيد ز دوست
كه مقاليد السموات آن اوست
اين سخن هم‌چون ستاره‌ست و قمر
ليك بي‌فرمان حق ندهد اثر
اين ستارهٔ بي‌جهت تاثير او
مي‌زند بر گوشهاي وحي‌جو
كي بياييد از جهت تا بي‌جهات
تا ندراند شما را گرگ مات
آنچنان كه لمعهٔ درپاش اوست
شمس دنيا در صفت خفاش اوست
هفت چرخ ازرقي در رق اوست
پيك ماه اندر تب و در دق اوست
زهره چنگ مسئله در وي زده
مشتري با نقد جان پيش آمده
در هواي دستبوس او زحل
ليك خود را مي‌نبيند از محل
دست و پا مريخ چندين خست ازو
وآن عطارد صد قلم بشكست ازو
با منجم اين همه انجم به جنگ
كاي رها كرده تو جان بگزيده رنگ
جان ويست و ما همه رنگ و رقوم
كوكب هر فكر او جان نجوم
فكر كو آنجا همه نورست پاك
بهر تست اين لفظ فكر اي فكرناك
هر ستاره خانه دارد در علا
هيچ خانه در نگنجد نجم ما
جاي سوز اندر مكان كي در رود
نور نامحدود را حد كي بود
ليك تمثيلي و تصويري كنند
تا كه در يابد ضعيفي عشقمند
مثل نبود ليك باشد آن مثال
تا كند عقل مجمد را گسيل
عقل سر تيزست ليكن پاي سست
زانك دل ويران شدست و تن درست
عقلشان در نقل دنيا پيچ پيچ
فكرشان در ترك شهوت هيچ هيچ
صدرشان در وقت دعوي هم‌چو شرق
صبرشان در وقت تقوي هم‌چو برق
عالمي اندر هنرها خودنما
هم‌چو عالم بي‌وفا وقت وفا
وقت خودبيني نگنجد در جهان
در گلو و معده گم گشته چو نان
اين همه اوصافشان نيكو شود
بد نماند چونك نيكوجو شود
گر مني گنده بود هم‌چون مني
چون به جان پيوست يابد روشني
هر جمادي كه كند رو در نبات
از درخت بخت او رويد حيات
هر نباتي كان به جان رو آورد
خضروار از چشمهٔ حيوان خورد
باز جان چون رو سوي جانان نهد
رخت را در عمر بي‌پايان نهد


بخش ۲ - سال سايل از مرغي

۳۳ بازديد


واعظي را گفت روزي سايلي
كاي تو منبر را سني‌تر قايلي
يك سؤالستم بگو اي ذو لباب
اندرين مجلس سؤالم را جواب
بر سر بارو يكي مرغي نشست
از سر و از دم كدامينش بهست
گفت اگر رويش به شهر و دم به ده
روي او از دم او مي‌دان كه به
ور سوي شهرست دم رويش به ده
خاك آن دم باش و از رويش بجه
مرغ با پر مي‌پرد تا آشيان
پر مردم همتست اي مردمان
عاشقي كه آلوده شد در خير و شر
خير و شر منگر تو در همت نگر
باز اگر باشد سپيد و بي‌نظير
چونك صيدش موش باشد شد حقير
ور بود چغدي و ميل او به شاه
او سر بازست منگر در كلاه
آدمي بر قد يك طشت خمير
بر فزود از آسمان و از اثير
هيچ كرمنا شنيد اين آسمان
كه شنيد اين آدمي پر غمان
بر زمين و چرخ عرضه كرد كس
خوبي و عقل و عبارات و هوس
جلوه كردي هيچ تو بر آسمان
خوبي روي و اصابت در گمان
پيش صورتهاي حمام اي ولد
عرضه كردي هيچ سيم‌اندام خود
بگذري زان نقشهاي هم‌چو حور
جلوه آري با عجوز نيم‌كور
در عجوزه چيست كه ايشان را نبود
كه ترا زان نقشها با خود ربود
تو نگويي من بگويم در بيان
عقل و حس و درك و تدبيرست و جان
در عجوزه جان آميزش‌كنيست
صورت گرمابه‌ها را روح نيست
صورت گرمابه گر جنبش كند
در زمان او از عجوزه بر كند
جان چه باشد با خبر از خير و شر
شاد با احسان و گريان از ضرر
چون سر و ماهيت جان مخبرست
هر كه او آگاه‌تر با جان‌ترست
روح را تاثير آگاهي بود
هر كه را اين بيش اللهي بود
چون خبرها هست بيرون زين نهاد
باشد اين جانها در آن ميدان جماد
جان اول مظهر درگاه شد
جان جان خود مظهر الله شد
آن ملايك جمله عقل و جان بدند
جان نو آمد كه جسم آن بدند
از سعادت چون بر آن جان بر زدند
هم‌چو تن آن روح را خادم شدند
آن بليس از جان از آن سر برده بود
يك نشد با جان كه عضو مرده بود
چون نبودش آن فداي آن نشد
دست بشكسته مطيع جان نشد
جان نشد ناقص گر آن عضوش شكست
كان بدست اوست تواند كرد هست
سر ديگر هست كو گوش دگر
طوطيي كو مستعد آن شكر
طوطيان خاص را قنديست ژرف
طوطيان عام از آن خور بسته طرف
كي چشد درويش صورت زان زكات
معنيست آن نه فعولن فاعلات
از خر عيسي دريغش نيست قند
ليك خر آمد به خلقت كه پسند
قند خر را گر طرب انگيختي
پيش خر قنطار شكر ريختي
معني نختم علي افواههم
اين شناس اينست ره‌رو را مهم
تا ز راه خاتم پيغامبران
بوك بر خيزد ز لب ختم گران
ختمهايي كه انبيا بگذاشتند
آن بدين احمدي برداشتند
قفلهاي ناگشاده مانده بود
از كف انا فتحنا برگشود
او شفيع است اين جهان و آن جهان
اين جهان زي دين و آنجا زي جنان
اين جهان گويد كه تو رهشان نما
وآن جهان گويد كه تو مهشان نما
پيشه‌اش اندر ظهور و در كمون
اهد قومي انهم لا يعلمون
باز گشته از دم او هر دو باب
در دو عالم دعوت او مستجاب
بهر اين خاتم شدست او كه به جود
مثل او نه بود و نه خواهند بود
چونك در صنعت برد استاد دست
نه تو گويي ختم صنعت بر توست
در گشاد ختمها تو خاتمي
در جهان روح‌بخشان حاتمي
هست اشارات محمدالمراد
كل گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد هزاران آفرين بر جان او
بر قدوم و دور فرزندان او
آن خليفه‌زادگان مقبلش
زاده‌اند از عنصر جان و دلش
گر ز بغداد و هري يا از ري‌اند
بي‌مزاج آب و گل نسل وي‌اند
شاخ گل هر جا كه رويد هم گلست
خم مل هر جا كه جوشد هم ملست
گر ز مغرب بر زند خورشيد سر
عين خورشيدست نه چيز دگر
عيب چينان را ازين دم كور دار
هم بستاري خود اي كردگار
گفت حق چشم خفاش بدخصال
بسته‌ام من ز آفتاب بي‌مثال
از نظرهاي خفاش كم و كاست
انجم آن شمس نيز اندر خفاست


بخش ۳ - نكوهيدن ناموسهاي پوسيده را

۳۱ بازديد


اي ضياء الحق حسام‌الدين بيا
اي صقال روح و سلطان الهدي
مثنوي را مسرح مشروح ده
صورت امثال او را روح ده
تا حروفش جمله عقل و جان شوند
سوي خلدستان جان پران شوند
هم به سعي تو ز ارواح آمدند
سوي دام حرف و مستحقن شدند
باد عمرت در جهان هم‌چون خضر
جان‌فزا و دستگير و مستمر
چون خضر و الياس ماني در جهان
تا زمين گردد ز لطفت آسمان
گفتمي از لطف تو جزوي ز صد
گر نبودي طمطراق چشم بد
ليك از چشم بد زهراب دم
زخمهاي روح‌فرسا خورده‌ام
جز به رمز ذكر حال ديگران
شرح حالت مي‌نيارم در بيان
اين بهانه هم ز دستان دليست
كه ازو پاهاي دل اندر گليست
صد دل و جان عاشق صانع شده
چشم بد يا گوش بد مانع شده
خود يكي بوطالب آن عم رسول
مي‌نمودش شنعهٔ عربان مهول
كه چه گويندم عرب كز طفل خود
او بگردانيد ديدن معتمد
گفتش اي عم يك شهادت تو بگو
تا كنم با حق خصومت بهر تو
گفت ليكن فاش گردد ازسماع
كل سر جاوز الاثنين شاع
من بمانم در زبان اين عرب
پش ايشان خوار گردم زين سبب
ليك گر بوديش لطف ما سبق
كي بدي اين بددلي با جذب حق
الغياث اي تو غياث المستغيث
زين دو شاخهٔ اختيارات خبيث
من ز دستان و ز مكر دل چنان
مات گشتم كه بماندم از فغان
من كه باشم چرخ با صد كار و بار
زين كمين فرياد كرد از اختيار
كه اي خداوند كريم و بردبار
ده امانم زين دو شاخهٔ اختيار
جذب يك راههٔ صراط المستقيم
به ز دو راه تردد اي كريم
زين دو ره گرچه همه مقصد توي
ليك خود جان كندن آمد اين دوي
زين دو ره گرچه به جز تو عزم نيست
ليك هرگز رزم هم‌چون بزم نيست
در نبي بشنو بيانش از خدا
آيت اشفقن ان يحملنها
اين تردد هست در دل چون وغا
كين بود به يا كه آن حال مرا
در تردد مي‌زند بر همدگر
خوف و اوميد بهي در كر و فر


بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختيار

۳۳ بازديد


اولم اين جزر و مد از تو رسيد
ورنه ساكن بود اين بحر اي مجيد
هم از آنجا كين تردد داديم
بي‌تردد كن مرا هم از كرم
ابتلاام مي‌كني آه الغياث
اي ذكور از ابتلاات چون اناث
تا بكي اين ابتلا يا رب مكن
مذهبي‌ام بخش و ده‌مذهب مكن
اشتري‌ام لاغري و پشت ريش
ز اختيار هم‌چو پالان‌شكل خويش
اين كژاوه گه شود اين سو گران
آن كژاوه گه شود آن سو كشان
بفكن از من حمل ناهموار را
تا ببينم روضهٔ ابرار را
هم‌چو آن اصحاب كهف از باغ جود
مي‌چرم ايقاظ ني بل هم رقود
خفته باشم بر يمين يا بر يسار
برنگردم جز چو گو بي‌اختيار
هم به تقليب تو تا ذات اليمين
يا سوي ذات الشمال اي رب دين
صد هزاران سال بودم در مطار
هم‌چو ذرات هوا بي‌اختيار
گر فراموشم شدست آن وقت و حال
يادگارم هست در خواب ارتحال
مي‌رهم زين چارميخ چارشاخ
مي‌جهم در مسرح جان زين مناخ
شير آن ايام ماضيهاي خود
مي‌چشم از دايهٔ خواب اي صمد
جمله عالم ز اختيار و هست خود
مي‌گريزد در سر سرمست خود
تا دمي از هوشياري وا رهند
ننگ خمر و زمر بر خود مي‌نهند
جمله دانسته كاي اين هستي فخ است
فكر و ذكر اختياري دوزخ است
مي‌گريزند از خودي در بيخودي
يا به مستي يا به شغل اي مهتدي
نفس را زان نيستي وا مي‌كشي
زانك بي‌فرمان شد اندر بيهشي
ليس للجن و لا للانس ان
ينفذوا من حبس اقطار الزمن
لا نفوذ الا بسلطان الهدي
من تجاويف السموات العلي
لا هدي الا بسلطان يقي
من حراس الشهب روح المتقي
هيچ كس را تا نگردد او فنا
نيست ره در بارگاه كبريا
چيست معراج فلك اين نيستي
عاشقان را مذهب و دين نيستي
پوستين و چارق آمد از نياز
در طريق عشق محراب اياز
گرچه او خود شاه را محبوب بود
ظاهر و باطن لطيف و خوب بود
گشته بي‌كبر و ريا و كينه‌اي
حسن سلطان را رخش آيينه‌اي
چونك از هستي خود او دور شد
منتهاي كار او محمود بد
زان قوي‌تر بود تمكين اياز
كه ز خوف كبر كردي احتراز
او مهذب گشته بود و آمده
كبر را و نفس را گردن زده
يا پي تعليم مي‌كرد آن حيل
يا براي حكمتي دور از وجل
يا كه ديد چارقش زان شد پسند
كز نسيم نيستي هستيست بند
تا گشايد دخمه كان بر نيستيست
تا بيايد آن نسيم عيش و زيست
ملك و مال و اطلس اين مرحله
هست بر جان سبك‌رو سلسله
سلسلهٔ زرين بديد و غره گشت
ماند در سوراخ چاهي جان ز دشت
صورتش جنت به معني دوزخي
افعيي پر زهر و نقشش گل رخي
گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر
ليك هم بهتر بود زانجا گذر
گرچه دوزخ دور دارد زو نكال
ليك جنت به ورا في كل حال
الحذر اي ناقصان زين گلرخي
كه بگاه صحبت آمد دوزخي


بخش ۵ - حكايت غلام هندو

۳۴ بازديد


خواجه‌اي را بود هندو بنده‌اي
پروريده كرده او را زنده‌اي
علم و آدابش تمام آموخته
در دلش شمع هنر افروخته
پروريدش از طفوليت به ناز
در كنار لطف آن اكرام‌ساز
بود هم اين خواجه را خوش دختري
سيم‌اندامي گشي خوش‌گوهري
چون مراهق گشت دختر طالبان
بذل مي‌كردند كابين گران
مي‌رسيدش از سوي هر مهتري
بهر دختر دم به دم خوزه‌گري
گفت خواجه مال را نبود ثبات
روز آيد شب رود اندر جهات
حسن صورت هم ندارد اعتبار
كه شود رخ زرد از يك زخم خار
سهل باشد نيز مهترزادگي
كه بود غره به مال و بارگي
اي بسا مهتربچه كز شور و شر
شد ز فعل زشت خود ننگ پدر
پر هنر را نيز اگر باشد نفيس
كم پرست و عبرتي گير از بليس
علم بودش چون نبودش عشق دين
او نديد از آدم الا نقش طين
گرچه داني دقت علم اي امين
زانت نگشايد دو ديدهٔ غيب‌بين
او نبيند غير دستاري و ريش
از معرف پرسد از بيش و كميش
عارفا تو از معرف فارغي
خود همي‌بيني كه نور بازغي
كار تقوي دارد و دين و صلاح
كه ازو باشد بدو عالم فلاح
كرد يك داماد صالح اختيار
كه بد او فخر همه خيل و تبار
پس زنان گفتند او را مال نيست
مهتري و حسن و استقلال نيست
گفت آنها تابع زهدند و دين
بي‌زر او گنجيست بر روي زمين
چون به جد تزويج دختر گشت فاش
دست پيمان و نشاني و قماش
پس غلام خرد كه اندر خانه بود
گشت بيمار و ضعيف و زار زود
هم‌چو بيمار دقي او مي‌گداخت
علت او را طبيبي كم شناخت
عقل مي‌گفتي كه رنجش از دلست
داروي تن در غم دل باطلست
آن غلامك دم نزد از حال خويش
كز چه مي‌آيد برو در سينه نيش
گفت خاتون را شبي شوهر كه تو
باز پرسش در خلا از حال او
تو به جاي مادري او را بود
كه غم خود پيش تو پيدا كند
چونك خاتون در گوش اين كلام
روز ديگر رفت نزديك غلام
پس سرش را شانه مي‌كرد آن ستي
با دو صد مهر و دلال و آشتي
آنچنان كه مادران مهربان
نرم كردش تا در آمد در بيان
كه مرا اوميد از تو اين نبود
كه دهي دختر به بيگانهٔ عنود
خواجه‌زادهٔ ما و ما خسته‌جگر
حيف نبود كه رود جاي دگر
خواست آن خاتون ز خشمي كه آمدش
كه زند وز بام زير اندازدش
كو كه باشد هندوي مادرغري
كه طمع دارد به خواجه دختري
گفت صبر اولي بود خود را گرفت
گفت با خواجه كه بشنو اين شگفت
اين چنين گراء كي خاين بود
ما گمان برده كه هست او معتمد


بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را

۳۴ بازديد


گفت خواجه صبر كن با او بگو
كه ازو ببريم و بدهيمش به تو
تا مگر اين از دلش بيرون كنم
تو تماشا كن كه دفعش چون كنم
تو دلش خوش كن بگو مي‌دان درست
كه حقيقت دختر ما جفت تست
ما ندانستيم اي خوش مشتري
چونك دانستيم تو اوليتري
آتش ما هم درين كانون ما
ليلي آن ما و تو مجنون ما
تا خيال و فكر خوش بر وي زند
فكر شيرين مرد را فربه كند
جانور فربه شود ليك از علف
آدمي فربه ز عزست و شرف
آدمي فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق و نوش
گفت آن خاتون ازين ننگ مهين
خود دهانم كي بجنبد اندرين
اين چنين ژاژي چه خايم بهر او
گو بمير آن خاين ابليس‌خو
گفت خواجه ني مترس و دم دهش
تا رود علت ازو زين لطف خوش
دفع او را دلبرا بر من نويس
هل كه صحت يابد آن باريك‌ريس
چون بگفت آن خسته را خاتون چنين
مي‌نگنجيد از تبختر بر زمين
زفت گشت و فربه و سرخ و شكفت
چون گل سرخ هزاران شكر گفت
كه گهي مي‌گفت اي خاتون من
كه مبادا باشد اين دستان و فن
خواجه جمعيت بكرد و دعوتي
كه همي‌سازم فرج را وصلتي
تا جماعت عشوه مي‌دادند و گان
كه اي فرج بادت مبارك اتصال
تا يقين‌تر شد فرج را آن سخن
علت از وي رفت كل از بيخ و بن
بعد از آن اندر شب گردك به فن
امردي را بست حني هم‌چو زن
پر نگارش كرد ساعد چون عروس
پس نمودش ماكيان دادش خروس
مقنعه و حلهٔ عروسان نكو
كنگ امرد را بپوشانيد او
شمع را هنگام خلوت زود كشت
ماند هندو با چنان كنگ درشت
هندوك فرياد مي‌كرد و فغان
از برون نشنيد كس از دف‌زنان
ضرب دف و كف و نعرهٔ مرد و زن
كرد پنهان نعرهٔ آن نعره‌زن
تا به روز آن هندوك را مي‌فشارد
چون بود در پيش سگ انبان آرد
زود آوردند طاس و بوغ زفت
رسم دامادان فرج حمام رفت
رفت در حمام او رنجور جان
كون دريده هم‌چو دلق تونيان
آمد از حمام در گردك فسوس
پيش او بنشست دختر چون عروس
مادرش آنجا نشسته پاسبان
كه نبايد كو كند روز امتحان
ساعتي در وي نظر كرد از عناد
آنگهان با هر دو دستش ده بداد
گفت كس را خود مبادا اتصال
با چو تو ناخوش عروس بدفعال
روز رويت روي خاتونان تر
كير زشتت شب بتر از كير خر
هم‌چنان جمله نعيم اين جهان
بس خوشست از دور پيش از امتحان
مي‌نمايد در نظر از دور آب
چون روي نزديك باشد آن سراب
گنده پيرست او و از بس چاپلوس
خويش را جلوه كند چون نو عروس
هين مشو مغرور آن گلگونه‌اش
نوش نيش‌آلودهٔ او را مچش
صبر كن كالصبر مفتاح الفرج
تا نيفتي چون فرج در صد حرج
آشكارا دانه پنهان دام او
خوش نمايد ز اولت انعام او


بخش ۷ - در بيان آنك اين غرور تنها آن هندو را نبود

۳۳ بازديد


چون بپيوستي بدان اي زينهار
چند نالي در ندامت زار زار
نام ميري و وزيري و شهي
در نهانش مرگ و درد و جان‌دهي
بنده باش و بر زمين رو چون سمند
چون جنازه نه كه بر گردن برند
جمله را حمال خود خواهد كفور
چون سوار مرده آرندش به گور
بر جنازه هر كه را بيني به خواب
فارس منصب شود عالي ركاب
زانك آن تابوت بر خلقست بار
بار بر خلقان فكندند اين كبار
بار خود بر كس منه بر خويش نه
سروري را كم طلب درويش به
مركب اعناق مردم را مپا
تا نيايد نقرست اندر دو پا
مركبي را كه آخرش تو ده دهي
كه به شهري ماني و ويران‌دهي
ده دهش اكنون كه چون شهرت نمود
تا نبايد رخت در ويران گشود
ده دهش اكنون كه صد بستانت هست
تا نگردي عاجز و ويران‌پرست
گفت پيغامبر كه جنت از اله
گر همي‌خواهي ز كس چيزي مخواه
چون نخواهي من كفيلم مر ترا
جنت الماوي و ديدار خدا
آن صحابي زين كفالت شد عيار
تا يكي روزي كه گشته بد سوار
تازيانه از كفش افتاد راست
خود فرو آمد ز كس آنرا نخواست
آنك از دادش نيايد هيچ بد
داند و بي‌خواهشي خود مي‌دهد
ور به امر حق بخواهي آن رواست
آنچنان خواهش طريق انبياست
بد نماند چون اشارت كرد دوست
كفر ايمان شد چون كفر از بهر اوست
هر بدي كه امر او پيش آورد
آن ز نيكوهاي عالم بگذرد
زان صدف گر خسته گردد نيز پوست
ده مده كه صد هزاران در دروست
اين سخن پايان ندارد بازگرد
سوي شاه و هم‌مزاج بازگرد
باز رو در كان چو زر ده‌دهي
تا رهد دستان تو از ده‌دهي
صورتي را چون بدل ره مي‌دهند
از ندامت آخرش ده مي‌دهند
توبه مي‌آرند هم پروانه‌وار
باز نسيان مي‌كشدشان سوي كار
هم‌چو پروانه ز دور آن نار را
نور ديد و بست آن سو بار را
چون بيامد سوخت پرش را گريخت
باز چون طفلان فتاد و ملح ريخت
بار ديگر بر گمان طمع سود
خويش زد بر آتش آن شمع زود
بار ديگر سوخت هم واپس بجست
باز كردش حرص دل ناسي و مست
آن زمان كز سوختن وا مي‌جهد
هم‌چو هندو شمع را ده مي‌دهد
كه اي رخت تابان چون ماه شب‌فروز
وي به صحبت كاذب و مغرورسوز
باز از يادش رود توبه و انين
كاوهن الرحمن كيد الكاذبين