بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفي عليه‌السلام خود را از كوه حري

۳۳ بازديد


مصطفي را هجر چون بفراختي
خويش را از كوه مي‌انداختي
تا بگفتي جبرئيلش هين مكن
كه ترا بس دولتست از امر كن
مصطفي ساكن شدي ز انداختن
باز هجران آوريدي تاختن
باز خود را سرنگون از كوه او
مي‌فكندي از غم و اندوه او
باز خود پيدا شدي آن جبرئيل
كه مكن اين اي تو شاه بي‌بديل
هم‌چنين مي‌بود تا كشف حجاب
تا بيابيد آن گهر را او ز جيب
بهر هر محنت چو خود را مي‌كشند
اصل محنتهاست اين چونش كشند
از فدايي مردمان را حيرتيست
هر يكي از ما فداي سيرتيست
اي خنك آنك فدا كردست تن
بهر آن كارزد فداي آن شدن
هر يكي چونك فدايي فنيست
كاندر آن ره صرف عمر و كشتنيست
كشتني اندر غروبي يا شروق
كه نه شايق ماند آنگه نه مشوق
باري اين مقبل فداي اين فنست
كاندرو صد زندگي در كشتنست
عاشق و معشوق و عشقش بر دوام
در دو عالم بهرمند و نيك‌نام
يا كرامي ارحموا اهل الهوي
شانهم ورد التوي بعد التوي
عفو كن اي مير بر سختي او
در نگر در درد و بدبختي او
تا ز جرمت هم خدا عفوي كند
زلتت را مغفرت در آكند
تو ز غفلت بس سبو بشكسته‌اي
در اميد عفو دل در بسته‌اي
عفو كن تا عفو يابي در جزا
مي‌شكافد مو قدر اندر سزا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد