بخش ۱۴۸ - حكايت مات كردن دلقك سيد شاه ترمد را

۳۵ بازديد


شاه با دلقك همي شطرنج باخت
مات كردش زود خشم شه بتاخت
گفت شه شه و آن شه كبرآورش
يك يك از شطرنج مي‌زد بر سرش
كه بگير اينك شهت اي قلتبان
صبر كرد آن دلقك و گفت الامان
دست ديگر باختن فرمود مير
او چنان لرزان كه عور از زمهرير
باخت دست ديگر و شه مات شد
وقت شه شه گفتن و ميقات شد
بر جهيد آن دلقك و در كنج رفت
شش نمد بر خود فكند از بيم تفت
زير بالشها و زير شش نمد
خفت پنهان تا ز زخم شه رهد
گفت شه هي هي چه كردي چيست اين
گفت شه شه شه شه اي شاه گزين
كي توان حق گفت جز زير لحاف
با تو اي خشم‌آور آتش‌سجاف
اي تو مات و من ز زخم شاه مات
مي‌زنم شه شه به زير رختهات
چون محله پر شد از هيهاي مير
وز لگد بر در زدن وز دار و گير
خلق بيرون جست زود از چپ و راست
كاي مقدم وقت عفوست و رضاست
مغز او خشكست و عقلش اين زمان
كمترست از عقل و فهم كودكان
زهد و پيري ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زهدش گشادي ناشده
رنج ديده گنج ناديده ز يار
كارها كرده نديده مزد كار
يا نبود آن كار او را خود گهر
يا نيامد وقت پاداش از قدر
يا كه بود آن سعي چون سعي جهود
يا جزا وابستهٔ ميقات بود
مر ورا درد و مصيبت اين بس است
كه درين وادي پر خون بي‌كس است
چشم پر درد و نشسته او به كنج
رو ترش كرده فرو افكنده لنج
نه يكي كحال كو را غم خورد
نيش عقلي كه به كحلي پي برد
اجتهادي مي‌كند با حزر و ظن
كار در بوكست تا نيكو شدن
زان رهش دورست تا ديدار دوست
كو نجويد سر رئيسيش آرزوست
ساعتي او با خدا اندر عتاب
كه نصيبم رنج آمد زين حساب
ساعتي با بخت خود اندر جدال
كه همه پران و ما ببريده بال
هر كه محبوس است اندر بو و رنگ
گرچه در زهدست باشد خوش تنگ
تا برون نايد ازين ننگين مناخ
كي شود خويش خوش و صدرش فراخ
زاهدان را در خلا پيش از گشاد
كارد و استره نشايد هيچ داد
كز ضجر خود را بدراند شكم
غصهٔ آن بي‌مراديها و غم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد